اتهام بي انصافي هر چند تلويحي آن هم به عالمي رباني كه بر ريشه هاي استوار حكمت اهل بيت عليهم السلام روييده و به لطافت برخورد رسيده بود، دومين زخمي است كه از دوست عزيزم دكتر خسرو باقري بر دلم نشسته است. چه كنم كه حتي اندكي از سعه وجودي و ظرفيت سينه مرحوم صفايي(ره) را ندارم كه وقتي تهمت هاي سنگين و زشت را برايش تدارك ديدند، به نيابت از تهمت زننده به پابوس حضرت ثامن الحجج(ع) مي رفت و هنگامي كه به تلخي مي پرسيدند: حاج آقاي صفايي! اين مرد با تهمت هاي ناروايش فقط شما را لكه دار نكرده است، بلكه راهي را سد مي كند كه به وصل اولياء معصوم الهي منتهي مي شود؛ چرا برايش دعا مي كنيد؟ مي گفت: مي خواهم در روز قيامت ببيند او با من چه كرده است و من براي او چه كرده ام!
در اولين همايش بزرگداشت و بررسي انديشه هاي «عين.صاد» كه انبوه دوستداران و شاگردانش در همان ابتداي جلسه همين تلخي را چشيدند و نديدند حكمتي را كه گمشده مؤمن است و سخن با تكيه بر آن حكمت به لطافت مي رسد و دلي را نمي شكند كه هر سخن جايي و هر نكته مقامي دارد. هر چند در مقابل آن چه كه بر صفايي رفت، نقد استاد باقري براي خود صفايي شيرين است.
برادر گرانقدرم دكتر خسرو باقري البته در مجال دو صفحه اي پنجره چند اشكال را بر منش و انديشه صفايي وارد دانسته اند كه نظرم را به عنوان يكي از دوستداران آن مرد الهي كه برخوردهايش خدا را در دل ها بزرگ مي كرد، بيان مي كنم. پاسخ دقيق تر به عهده شاگردان ايشان است؛ چون من بهرغم دوستي و معاشرت 20ساله، لياقت شاگردي اش را نداشته ام.
1- اگر با بيان احساسي در عرصه اي كه ظاهرا بايد خالي از احساس باشد آغاز كرده ام، شرمنده نيستم. وقتي كه به بيان نسبت معرفت و عمل و واسط آن كه احساس اضطرار به وحي و درك زيبايي و جمال حق است از ديدگاه عين صاد بپردازيم، خواهيم ديد كه بروز عاطفي معرفت نه تنها عيب نيست كه عين درك عميق از لايه هاي تودرتوي حقيقتي است كه حتي بزرگمردي چون مولي الموحدين علي(ع) را وادار مي كرد تا بر سر منبر آن هم در ميان جمعي انبوه، به پهناي صورت اشك بريزد و نام عمار و ابن طيحان و ديگران را به عنوان ذخيره هاي روزگار غربت بر زبان جاري كند كه اين عمار (عمار كجاست؟!)
اين كه مرحوم صفايي در توسعه معرفت ديني اش كه وامدار معارف بشري نبود و ريشه در شكرش داشت، گاهي اختيار دلش را از دست مي داد و مخاطب با بي قراري زيبايش آشنا مي شد، عيب صفايي نبود، بلكه اين غليان عاطفي حكايت از جرياني از معرفت مي كرد كه قبض و بسط آن البته به قبض و بسط معارف بشري نبود. اين گونه كشف حقيقت در زمانه اي كه قيل و قال هاي انديشه هاي بشري به ويژه در وجه فلسفي آن به هيچ احساسي منجر نمي شود و هيچ نور هدايتي را بر انديشه اي نمي تاباند و دلي را نمي لرزاند، غريب و دور به نظر مي رسد. دوست گراميام آقاي دكتر خسرو باقري را به بحث هاي ايشان در كتاب «وارثان عاشورا» از جمله مطلب مهم اضطرار به حجت مرحوم صفايي(ره) ارجاع مي دهم. به نظرم رسيده است كه متأسفانه استاد باقري در همان آثار اوليه آقاي صفايي مثل «مسئوليت و سازندگي» متوقف شده اند و به شهادت سخنراني شان در همايش اول، در بررسي انديشه هاي مرحوم صفايي كه يكي از بخش هايش موضوع آزادي از ديدگاه آن فرزانه راحل بود، با فهم دقيق آثار ايشان فاصله گرفته اند.
اين بخش، اشاره اي اجمالي بود در پاسخ به اين اشكال كه گاهي بخش احساسي صفايي بر او و شاگردانش غلبه مي كرد و رابطه مريد و مرادي شكل مي گرفت كه از آفات تربيت است. همان گونه كه استاد باقري انتظار انصاف در برخورد با هگل و سارتر و ديگران را دارند، انصاف حكم مي كند كه به برخوردهاي صفايي پس از جذب اوليه شاگردانش نيز توجه مي كردند. برخوردهايي كه او را تا حد انساني بسيار معمولي پايين مي آورد و با شيوه هاي گوناگون به درمان مشكل اساسي مريد و مريدبازي مي پرداخت؛ به گونه اي كه گاهي از برخي شاگردان بي توجهش، گستاخي هم مي ديد. براي من جالب است كه اين نكته دقيق را آقاي علي رضا داودنژاد، كارگردان سينما در همين ويژه نامه يازدهمين سالگرد به زيبايي نشان داده اند. گويا هنرمند، زيبايي خفته در جزييات را بهتر از ديگران مي بيند.
البته آن كه آقاي دكتر باقري تحصيل كرده رشته فلسفه تعليم و تربيت از دانشگاه «نيوساوث ويلز» استراليا به پيچيدگي موضوع حفظ فرديت در مقابل عظمت استاد اذعان دارند؛ شايد شيفتگي بچه هايي با سن كم در مقابل استادي قابل ستايش را نبايد مستحق ملامت بدانند، كه مي دانند.
2- استاد باقري فرموده اند كه نقدهاي مرحوم صفايي (در مجموعه پنج جلدي روش نقد) بر انديشمنداني مثل ماركس، سارتر و غولي به نام هگل كه هگل شناسان در آن گير كرده اند، سطحي و غيرمنصفانه است. هگل را در چهار صفحه و اگزيستانسياليسم را در 30 صفحه پشت سر گذاشته اند آن هم با تأملي اندك در آثار ترجمه اي!
به محضر دوست بزرگوارم جناب باقري عرض مي كنم كه اين گونه استدلال كردن يقه همه را گرفته است؛ به عنوان مثال، تا جايي كه من خبر دارم، استاد باقري به زبان هاي فرانسه و آلماني تسلطي ندارند. بنابراين تصورات شان از مكاتب فلسفي آلمان و فرانسه، حداكثر اگر از ترجمه هاي فارسي جلوتر باشد، منطبق با ترجمه هاي انگليسي از متون آلماني و فرانسوي است! به عبارت ساده تر واسطه فهم ايشان از غول بودن انديشه هاي فيلسوفان آلمان و فرانسه فهم يك انديشمند انگليسي است. از سوي ديگر، مگر هر كس كه زبان هاي خارجي را مي داند قادر به فهم متون فلسفي پيچيده اي است كه به اذعان استاد باقري حتي هگلشناسان در آن گير افتاده اند. منظورم از هركس هم همين هگل شناسان گيرافتاده است.
آيا اين احتمال وجود ندارد كه وقتي هگل شناسان پس از تعمق در آثار او در فهم آن گير كرده اند، خود هگل لااقل در بخش هايي از انديشه اش نفهميده است كه چه گفته است؟ واقعا استاد باقري معتقدند انديشه هايي ساخته بشر وجود دارد كه فاقد تناقض و واجد عمقي است كه حتي براي اساتيدي چون ايشان غيرقابل فهم است؟ و ضرورت دارد عمرهايي كه بايد به تعمق در معارف وحياني اختصاص يابد، آن گونه كه صفايي از آن بهره مند بود، به پاي غور و بررسي انديشه هاي بشري فدا شود؟
اگر راهيابي به حق با اين ضرورت همراه بود كه همه مكاتب فلسفي و عرفاني و هنري و غيره با تعمق مطالعه شوند، عمر صدها استاد رشته فلسفه نيز براي كشف بخشي از حقيقت كفايت نمي كرد. بگذر از اينكه با دستيابي به معيار هاي وحياني ضرورتي براي طي كردن چنين راهي وجود ندارد. آن جا كه كلام نوراني حضرت حجه ابن الحسن العسگري(عج) گمشده مؤمن را حكمت مي دانند (الحكمه ضاله المومن) و مولي الموحدين علي(ع) براي جهل انسان، عدم شناخت قدر را كافي مي دانند (كفي بالمرء جهلا ان لايعرف قدره) بيان روشن همين حقيقت است كه اگر ارزش و اندازه هاي وجودي خودت (قدر) را نشناسي، حتي اگر همه دانش هاي فلسفي و مكاتب فكري را در دست داشته باشي بر كشف حقيقت و حكمت راهي نخواهي داشت. آيه مباركه «يعلمهم الكتاب و الحكمه» نيز پاسخ گوي همين مشكل و شيوه حل آن با روش پيامبران الهي است كه توصيف چگونگي آن در مجال كوتاه نشريه پنجره نيست.
آيا بهتر نبود استاد دكتر باقري به جاي نسبت دادن بي انصافي و سطحي نگري به مرحوم صفايي به خلاصه هايي كه ايشان از مكاتب ماركسيسم و اگزيستانسياليسم ارائه و نقد آن را نوشته و منتشر كرده اند، اشاره و اشتباهات احتمالي را گوشزد مي كردند تا شاگردان آن مرحوم نيز دليل و سندي را مشاهده مي كردند و نيت خيرخواهانه برادر عزيزم دكتر باقري را پي مي گرفتند؟ همچنين استاد باقري صرفا تعداد صفحات خلاصه انديشه را معيار بي انصافي و سطحي بودن نمي ديدند. نگارنده، كتاب هايي چندصد صفحه اي را از صاحبان انديشه هاي پرسروصدا ديده است كه اگر شعرها، حكايات و تمثيل ها را از كتاب حذف كني و صرفا به مدعا و استدلالش بپردازي، به چند صفحه بيشتر نياز نداري.
از همه مهم تر اين كه استاد باقري فرموده اند كه اين اشكالات را با خود مرحوم استاد نيز مطرح كرده اند، اما از جواب ها و يا برخوردهاي احتمالي ايشان چيزي نگفته اند. گويا مجلس به گونه اي بوده است كه ايشان برهان قاطعي داشته اند و جواب صفايي، سكوت و عجز از پاسخ بوده است. لااقل در يك جلسه از گفت وگوي استاد دكتر باقري با مرحوم علي صفايي حايري از ابتدا تا انتها حضور داشته ام و شهادت مي دهم كه اين گونه نبوده است. اتفاقا در همان جلسه پاسخ هاي استاد صفايي به پرسش ها و نقدهاي دكتر باقري به نظر حقير دقيق و به ويژه متناسب با روحانيت و شخصيت استاد باقري بوده است. صفايي معتقد بود كه علم و فلسفه و عرفان بشري اگر براي راهيابي اش كافي بود، هيچ نيازي به وحي نداشت؛ وحي از نظر معرفتشناختي از جايي آغاز مي شود كه توانايي هاي عقلي، قلبي و شهودي و علمي و تجربي اش به بن بست مي رسند.
در پايان اين مجال كوتاه دو گزاره مهم از انديشه صفايي را كه خاستگاهي اساسي براي درك معارف باقيمانده از ايشان است به عنوان بيان نوع نگاه و زاويه ديد ايشان به معارف بشري مي آورم: «در هر حال آن چه وضعيت فكري امروز من است، در اين خلاصه مي شود كه بينش علمي براساس تجربه و بينش فلسفي براساس استدلال و بينش عرفاني براساس شهود، همه و همه محتاج بينش ديني هستند. همان طور كه مذهب، به علم در هدف و انگيزه و شكل بندي جهت مي دهد و همان طور بر فلسفه و عرفان اثر مي گذارد و يقين و شهود اين دو را راه مي برد.» وصيتنامه. وضعيت فكري
« اگر ما انسان و امكانات حسي، تجربي- علمي، عقلي و قلبي و غريزي او را در رابطه با خود اين نيروها و در رابطه با اشياء و افراد و با توجه به قدر و استمرار در ارتباط هاي محتمل انسان با عوامل ديگر، بررسي كرديم و به ناتواني و نارسايي اين نيروها و امكانات براي اين انسان بيشتر از 70 سال و بزرگ تر از دام و ... رسيديم، ناچار ضرورت وحي و دين مطرح مي شود. با اين احتمال و اضطرار به وحي و مذهب، ديگر مذهب، امر معقول و يا يك راه از ميان راه ها نيست كه مذهب تنها راه است.»