| هایپر مدیا | مرکز جامع خدمات رسانه ها / نگارش روزنامه |
|
|
|
اندازه فونت |
|
پرینت |
|
برش مطبوعاتی |
|
لینک خبر | جابجایی متن |
|
نظرات بینندگان |
تأملی در مقوله قرآن و سینما
احساسات آتشین یک پیغمبر حکیم/ سیدمحمد روحانی
جا دارد این نوشته را با دو اعتراف آغاز کنم. نخست این که، گفتار ما در اطراف داستان حضرت شعیب در قرآن بود. اما موضوع این یادداشت بهطور ویژه مرتبط است با پرونده این شماره از مجله پنجره، یعنی بحث فیلم و سینما. اعتراف دوم اینکه من فیلم زیاد نگاه میکنم و البته از این بابت اصلا خوشحال نیستم! اما نمیتوانم انکار کنم که همواره یکی از آرزوهایم این بوده که فیلمهایی در خور قصههایی ساخته شود که در قرآن آمده است.
نمیدانم این آرزو چقدر خام یا چقدر پخته است. به دلایلی که فعلا در اینجا مجال مطرح کردنشان نیست، حتی مطمئن نیستم که ساختن فیلم قرآنی، اصلا کار درستی باشد. با این وجود، بسیاری از اوقات، وقتی قرآن میخوانم، و از آن مهمتر، وقتی در تفسیر المیزان غور میکنم، احساس میکنم جای یک فیلم «عمیق» و «دیدنی» از قصههای قرآن خالیست.
از شما چه پنهان، بعضی وقتها که درباره قرآن حرف میزنم، اصطلاحات سینمایی را برای توضیح آیات آن بسیار کارساز میبینم. بهعنوان مثال، همیشه حس میکنم تکرار قصههای قرآن در سورههای مختلف - مثل قصه موسی و فرعون - درست مانند این است که حادثهای واحد از زاویه نگاه دوربینهای گوناگونی روایت میشود. گاهی دوربین روی موسی زوم (Zoom) کرده و گاهی روی فرعون، گاهی نمایی وسیع از کل صحنه را نمایش میدهد و گاهی فقط به متن مکالمه موسی و فرعون توجه دارد، گاهی گفتوگوی موسی و فرعون را از زاویه تأثیرات «سیاسی» و «روانی» آن بر بینندگان خارجی مورد ملاحظه قرار داده و گاهی به عمق «فلسفی» مجادلات آن دو میپردازد و بالأخره، گاهی از اوقات نیز دوربین را در درون دل موسی و فرعون میکارد و از عمق باطن آنها گزارش میدهد.
بهعنوان یک نمونه بسیار شفاف دیگر، توصیه میکنم قصه مریم و عیسی را در دو سوره از قرآن کریم با هم مقایسه کنید: سوره آلعمران و سوره مریم. جالب است که در هر دو سوره، قصه تولد عیسی با شرح احوال زکریا و یحیی آغاز میشود. اما هر چقدر که سوره آلعمران این قصه را مانند یک حکایت تاریخی بیان میکند، سوره مریم نگاهش را به درون دل افراد میاندازد و میکوشد «احساسات پرشور اولیای خدا» را برای ما شرح دهد. شاید به همین دلیل است که قصه زکریا در سوره مریم با آیاتی آغاز میشود که به ما میفهماند زکریا هنگام مناجات با خدا چه «حال و هوایی» داشته است: «ذکر رحمت ربک عبده زکریا، اذ نادی ربه نداء خفیا» [سوره مریم آیات 2 و 3]. علامه طباطبایی در تفسیر این آیات برای ما شرح میدهند که «نداء» معمولا زمانی بهکار میرود که بخواهیم کسی را با «نوای بلند» صدا بزنیم و متقابلا «خفیا» بودن یک سخن زمانیست که بخواهیم «آرام و آهسته»، بدون اینکه دیگران بفهمند، با کسی حرف بزنیم. اکنون چگونه است که زکریا خداوند را هم «ندا» میدهد و هم «خفیا» میخواند؟ پاسخ روشن است. زکریا وقتی میخواست با خدایش درد دل کند، چنان «حالی» داشت که ناچار بود «فریاد» بزند. در عینحال، ناگزیر بود تا به دور از چشم و گوش همگان، مکانی را انتخاب کند و سپس بلند بلند با خدا حرف بزند! آیا از این زیباتر و سینماییتر میتوان حال و روز و احساسات زکریا را بیان کرد؟
حال و هوای زکریا زمانی برای ما آشکارتر میشود که در دنباله همین آیات سوره مریم، مناجات فریادگونه و پنهانی زکریا را با خداوند میخوانیم: «قال رب انی وهن العظم منی و اشتعل الرأس شیبا» [سوره مریم آیه 4]. باز چنانچه علامه در المیزان برای ما شرح میدهند، این کلمات بیانگر لحن بسیار پراحساس و شعرگونه زکریا در دعایش به درگاه خداوند است. طوری که زکریا خود را ناچار میبیند در مناجاتش با خداوند، از «کنایهها» و «تمثیلها» و «استعارههای شاعرانه» استفاده کند و به خالقش بگوید:ای رب من، استخوانهایم از سفتی به سستی گراییده و پیری همچون آتشی که هر جا نشیند میسوزد و خاکستری بر جای میگذارد، بر سر من نشسته، موهایم را آتش زده، گرد خاکستری رنگ خود را بهجای گذاشته و چنین است که موهایم نیز از سیاهی به سپیدی گراییده است. از این بیان شعرگونه چه میتوان فهمید، جز احساسات آتشین یک پیامبر حکیم را؟
با اینهمه باید بگویم که به باور من، زیبایی قصههای قرآنی تنها در این تصاویر دلانگیز سینمایی خلاصه نمیشود. قسمت زیباتر و سینماییتر ماجرا، پیامهای بلند و رسایی است که این آیات برای ما دارند.
اجازه دهید باز هم مثال بزنم. آیات نخستین سوره یوسف را حتما بهخاطر دارید؛ آنجا که قرآن شروع میکند به وصف برادران یوسف: «اذ قالوا لیوسف و اخوه احب الی ابینا منا و نحن عصبه ان ابانا لفی ضلال مبین» [سوره یوسف آیه 8]. بهنظر میرسد با کمک همین آیات بتوان تحلیل بسیار عمیقی از «طرز فکر» و «روحیات» برادران یوسف به دست آورد. اولا چنانچه علامه میفرمایند، وقتی برادران یوسف میگویند پدر ما در «ضلالت آشکاری» به سر میبرد، منظورشان این نبوده که یعقوب در سلک مردمان گمراه - یا به اصطلاح - «ضالین» درآمده و از صراط مستقیم بندگی دور شده است. واقعیت این است که آنها حتی منکر نبوت پدر خود نبودند. پس چرا او را در «ضلالت آشکار» میدانستند؟ چنانچه علامه برای ما توضیح میدهند، مراد آنها این بود که پدر ما اگر چه پیغمبر خداست، ولی از نقطه نظر «اداره معیشت» و «تدبیر امور اقتصادی»، سخت در اشتباه است. ما از همین جا میتوانیم بفهمیم که برادران یوسف، آلوده به اندیشهای بودند که امروزه «سکولاریزم» نامیده میشود. یعنی برای پارهای «شئون زندگی دنیایی» خود، «بدون آنکه کاری به دین و تعالیم پیغمبرشان داشته باشند»، «اصالت» قائل بودند و اصطلاحا «زندگی دنیایی» خود را «فارغ از دین» دنبال میکردند. بهعبارت دیگر، در نگاه آنها «ساحت زندگی دنیا» از «ساحت دین» کاملا جدا بود. به اعتقاد من، رد پای این طرز فکر «سکولاریستی» را میتوان در اغلب داستانهای بنیاسراییل - یعنی فرزندان همین برادران یوسف - مشاهده کرد.
اما نکته مهمتر شاید در کلمه «عصبه» نهفته باشد. «عصبه» بهطور خلاصه عبارت است از «اتحاد» و بههمپیوستگی شدیدی که بهخاطر چیزی «به جز خدا و دین»، در میان گروهی از انسانها پدید آمده باشد. درد اصلی برادران یوسف همین «احساس عصبه بودن» بود و روزی که اندکی متنبه شدند، روزی بود که این احساس در میان آنها تا حدودی در هم شکسته شد. شاید برای خرد کردن هرچه بیشتر همین احساس بود که پدرشان یعقوب در صحنههای پایانی این قصه از آنها خواست که «همه با هم» و از «یک دروازه واحد» وارد سرزمین مصر «نشوند» و از درهای گوناگونی به شهر درآیند: «قال یا بنی لاتدخلوا من باب واحد و ادخلوا من ابواب متفرقه» [سوره یوسف آیه 67].
اگر از من بپرسید، به شما خواهم گفت مهمترین مصداق «نحن عصبه» در روزگار ما، «ملیگرایی» و «قومگرایی» و در صحنههای سیاسی، «باندبازی» و «جناحبازی» است. من زمانی که فیلم حضرت یوسف را نگاه میکردم، دائم از خودم میپرسیدم که: آیا این فیلم توانسته پیام بلند قرآن مبنی بر باطل بودن «ملیگرایی» و «جناحبازی» را برای بینندگانش به تصویر کشد؟
مشابه همین سؤالات همواره در ذهن من جولان میکرد وقتی که فیلم اصحاب کهف را تماشا میکردم. آیا این فیلم توانسته پیام اصلی قرآن در بیان این قصه را در روح ما طنینانداز کند؟ قرآن قصه اصحاب کهف را با این عبارت آغاز میکند: «ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من ایاتنا عجبا» [سوره کهف آیه 9]. علامه در تفسیر این سوره میفرمایند که خداوند در این آیات از پیغمبرش میپرسد: آیا گمان کردهای داستان اصحاب کهف از آیات تعجببرانگیز ماست؟ پس بدان که زندگی انسانها در روی زمین، آمدنشان به دنیا، رفتنشان از جهان و غفلتشان از غایت و فلسفه زندگی، اگر عجیبتر و حیرتانگیزتر از قصه اصحاب کهف نباشد، به هیچ وجه کمتر از این داستان، عجیب و حیرتانگیز نیست! این است نکتهای که قصه اصحاب کهف را با آیات نخستین این سوره و سپس با آیاتی که در پی این داستان میآید، متصل میسازد. آیا فیلم اصحاب کهف حاوی این پیام بود؟
سخن را با دو اعتراف آغاز کردم. اجازه دهید با اعتراف سومی به پایان ببرم. سالهاست که قصههای قوم بنیاسراییل و شباهتهای حیرتانگیز «طرز فکر» آنها با «مسلمانانی» که تحت تأثیر «تمدن فرعونی غرب» هستند، ذهن مرا به خودش مشغول ساخته است. آرزوی من این است که روزی فیلمی را مشاهده کنم که «عمق تفکرات سکولاریستی بنیاسراییلیان» را برملا سازد. به باور من، بسیاری از اتفاقات تاریخ اسلام و حتی تاریخ انقلاب اسلامی و از جمله فتنه 88 را نمیتوان فهمید، مگر آنکه «زندگی» و «طرز فکر بنیاسراییلیان» را، آنچنانکه قرآن برای ما روایت میکند، «عمیق» بفهمیم. این سخن بگذار تا وقت دگر!
نگاهي به مناسبات سینما و سیاست
از فرهنگ تحميلي تا ديكتاتوري مدرن/ علی رجبی
شاید بهترین توصیف برای سبک زندگی در دوران جدید این باشد که انسان مدرن، برخلاف اجداد خود، در یک زمان در دو جهان زندگی میکند. یکی دنیای طبیعی که آن را با گوشت و پوست خود احساس میکند؛ در جامعه و مدرسه و دانشگاه آن رشد میکند و الگوهای اجتماعی و سیاسی آن را تجربه میکند. دنیای دیگری که اکثر انسانهای امروزی در آن نیز بهسر میبرند، دنیای رسانههای گروهی است. رسانههای گروهی از آن جهت که ناهمسانیهای بین ملتهای مختلف از جمله فرهنگ، زبان، آداب و رسوم و... را پوشش دادهاند، دنیای جدیدی را موازی با آنچه که در آن زندگی میکنیم برای انسان فراهم آوردهاند؛ تا جاییکه انسان امروز در سفرهایش میان این دو دنیا پیر میشود و این یعنی غفلت از تمام شئون انسانی بشر. سینما بهعنوان یکی از اصلیترین ابزارهای رسانهای که مولود زیادهخواهی سیاستمدارن است، میتواند مخاطب خود را با هر درجه از سواد و با هر زبانی پیدا کند. سیاستمداران دیروز که بهدنبال فتح و استعمار ملتهای دیگر بودند، امروز دیگر این زحمت را به خود نمیدهند که از شهر خود مهاجرت کرده و به آنسوی دنیا لشگرکشی کنند، چراکه امروز ابزار جنگی آنها، رسانهای است که ما را احاطه کرده و خواهناخواه، همه شئون و جنبههای زندگی ما را تحت تأثیر خود قرار داده است. امروز غرب با استفاده از رسانه و در رأس آن سینما بهدنبال آن است که تا به درون ذهن روستاییان دورافتادهترین مناطق آسیا و آفریقا هم نفوذ کند و مانیفست فکری خود در زندگی را جانشین تفکر و فرهنگ بومی هر فرد کند. این یک جنگ تحمیلی نیست بلکه یک فرهنگ تحمیلی است و معنای دیکتاتوری مدرن را از همین میشود انتزاع کرد.
از طرف دیگر؛ سینما و در کل رسانه، ابزاری است که میتواند هم در جهت مثبت و هم در جهت منفی بهکار گرفته شود. مسلم است که سینما بهعنوان تأثیرگذارترین رسانه دیداری و شنیداری، علاوهبر آنکه میتواند برای امنیت روانی هر جامعهای خطرناک باشد، میتواند آثار و فواید بسیاری هم بههمراه داشته باشد، اما اینکه ما چقدر بتوانیم از جنبههای مثبت آن برای پیشبرد اهداف خود بهره ببریم، نکته مهم و اساسی در برخورد با پدیده سینماست.
بزرگترین معضل امروز ما در مقابله با پدیده تهاجم فرهنگی، که سینما یکی از اصلیترین ابزارهای آن است، تدافعی عمل کردن ماست. در تمامی سالهای اخیر، بهجای آنکه بهدنبال گسترش تفکرات خود از طریق رسانه و با استفاده از سینما، تلویزیون، کتاب و... باشیم، بیشتر بهدنبال دفاع از وضع موجود خود بودهایم. مقابله با تهاجم فرهنگی، از منظر سیاستگذاران ما تبدیل شده به دفاع در برابر تهاجم فرهنگی. جز در معدود دفعات و حرکات کاملا مستقل، هیچگاه نتوانستهایم آنطور که باید و شاید برای مخاطبان فارسی زبان خود، سینمایی سیاسی بر اساس آموزههای ملی و مذهبی خود فراهم کنیم؛ چه برسد به آنکه بخواهیم در بازار جهانی وارد شویم و مخاطبانی از فرهنگهای دیگر را بهسوی خود جذب کنیم