| هایپر مدیا | مرکز جامع خدمات رسانه ها / نگارش روزنامه |
|
|
|
اندازه فونت |
|
پرینت |
|
برش مطبوعاتی |
|
لینک خبر | جابجایی متن |
|
نظرات بینندگان |
تأملی در تعریف اسلام سیاسی و نسبت آن با انقلاب اسلامی قسمت اول
مهر آیینی صلابت اسلامی/ دکتر احمد رهدار
اشیاء، امور و مفاهیم به دو صورت درک میشوند: گاه به درک حضوری و گاه به درک حصولی. معمولا تلاش برای درک حصولی، در غیاب درک حضوری صورت میگیرد؛ بدین معنی که مادام که انسان چیزی را بهصورت وجدانی شهود میکند، احساس نیاز به درک حصولی آن ندارد. بهعنوان مثال؛ انسانی که تشنه است و تشنگی را بهصورت وجدانی درک میکند، چندان احساس نیاز به تعریف و شناخت حصولی تشنگی ندارد، اگرچه ممکن است چنین شخصی پس از رفع عطش و درست آنگاه که دیگر درکی حضوری از تشنگی ندارد، دغدغه شناخت ماهیت تشنگی را پیدا کند. البته مرتبه این دو شناخت بهگونهای نیست که لزوما اول درک حضوری حاصل شود و سپس بهعلت غایب شدن ثانوی آن، پای درک حصولی پیش کشیده شود، بلکه هیچ بُعدی ندارد که ابتدا درک حصولی نسبت به یک پدیده حاصل شود و همزمان با درک حصولی، درک حضوری نیز حاصل شود.
«اسلام» به مثابه یک پدیده نیز از بدو ظهورش تاکنون «درک» شده است؛ گاه بهصورت حضوری و گاه بهصورت حصولی. نخستین درک مسلمانان از اسلام، درک حضوری بود؛ آنها شخصی را که چندین دهه از نزدیک با وی معاشرت کرده بودند و در تمام این مدت طولانی نهفقط کوچکترین انحرافی از قبیل دروغ، دزدی، تهمت، ناجوانمردی، خیانت و... از او ندیده بودند، بلکه سراسر مظهر کمالش دریافته بودند؛ میدیدند که از دینی آسمانی که پیامآور محبت، کمال، انسانیت، عزت و... است، سخن میگوید. لازم نبود تا مردم مکه استدلالهای این پیامبر مدعی را بشنوند، بلکه آن را با تمام وجود حسش میکردند و حتی قبل از اینکه استدلال بیاورد، تنها به شعارش که میفرمود «قولوا لا اله الا الله» بسنده کرده و ایمان آوردند. استدلالها درباره اسلام از آنجا شروع شد که برخی از نامسلمانان «تردید» کردند. البته باید توجه داشت که نزول آیات و تشریع روایات نیز به معنی ارایه درک حصولی از اسلام بود. پیامبر اسلام ناگزیر بود در مقام بسط آموزهای اسلام، از آن تعریف ارایه دهد. در هر حال، هم بُعد ایجابی اسلام که مدیریت جریان قرب الهی بود و هم بُعد سلبی آنکه به نفی شرک میپرداخت، مقتضی ارایه تعریف از آن بود.
از صدر اسلام تاکنون، «اسلام» هم از جانب مسلمانان و هم از جانب غیرمسلمانان تعریف شده است؛ تعاریفی بسیار متکثر و متنوع که در برخی موارد، تفاوت آنها به حد تضاد هم میرسد. جریانشناسی تاریخی تعاریفی که از جانب غیرمسلمانان ارایه شده بهخوبی نشان میدهد که اکثر این تعاریف از جانب اقوامی و در شرایطی ارایه شده است که از جانب اسلام احساس خطر کردهاند. چنین شرایطی باعث شده تا آنها اسلام را تنها از زاویه تماسش با خودشان درک کنند. از همینرو، اکثر قریب به اتفاق تعاریفی که از خارج جهان اسلام درباره آن ارایه شده، بخشی و حیثی بوده نه جامع و مانع. بهطور کلی، تعاریفی که غیرمسلمانان از اسلام ارایه دادهاند، به سه دسته کلان قابلتقسیم هستند:
1) تعاریفی که در شرایط احساس خطر از اسلام ارایه شده است: این تعاریف معمولا اسلام را از حیث سیاسی - نظامی آن و بهصورت منفی گزارش میکنند. بهعنوان مثال؛ در این تعاریف، مفاهیم جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، دار الحرب، دار الکفر، اهل ذمه و... پررنگ بهکار رفته است. در اینخصوص، توجه به نکات ذیل حائز اهمیت است:
الف) مفاهیم جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، دار الحرب، دار الکفر، اهل ذمه و... همه مفاهیمی متعلق به منظومه مفاهیم اسلامی هستند و استفاده پررنگتر آنها در تعریف اسلام توسط غیرمسلمانان نباید باعث شود که در تعریف اسلام از نگاه مسلمانان، این مفاهیم به کلی حذف شوند. بهعبارت دیگر؛ تعریف مسلمانان از اسلام نباید «پاسخ» و «عکسالعمل» آنها در برابر تعریف اسلام توسط غیرمسلمانان باشد، بلکه مسلمانان با درک جامعتر و واقعیتری که از اسلام دارند، با قطع نظر از تعاریف دیگران باید به تعریف اسلام همت گمارند. به بیان دیگر؛ تعاریف مربوط به مسایل اسلام باید چنان پیشدستانه از جانب مسلمانان ارایه شود که هرگونه تعریفی از آنها توسط غیرمسلمانان به مثابه حاشیهای بر تعریف مسلمانان باشد و نه برعکس.
ب) معمولا احساس خطر از چیزی، مسبوق به درک خصمانه از آن چیز است. تعاریفی که از اسلام در فضای خصمانه ارایه میشود، نه فقط بنا به دلایل و شرایط تاریخی، «بخشی» و «حیثی» هستند، بلکه ممکن است آگاهانه «تحریفی» باشند. در این صورت، شاید اگر تعریف اسلام از جانب مسلمین «ناظر» به تعریف غیرمسلمانان از آن هم باشد، بیوجه نباشد. تعاریف، حدآور هستند و حتی اگر تعریفکننده چیزی در مقام تعریف، به آن سوی ماهیت (مرز) آن چیز نظر هم نداشته باشد، نفس تعریف قادر است چیز تعریف شده را از غیر آن متمایز کند. با این همه، توجه به غیر در مقام تعریف باعث میشود تا مفاهیم درونی شیء، با حساسیت و تأکید بیشتری انتخاب شوند. چنین تعاریفی، از کارکرد هویتی بیشتر و قویتری برخوردار خواهند بود.
ج) درک اسلام از طریق مفاهیم خشنِ فوقالذکر باعث شده برخی از غیرمسلمانان تئوری «اسلام شمشیری» را برای سراسر تاریخ اسلام ارایه دهند و ادعا کنند که اسلام جز از طریق شمشیر بسط نیافته است؛ ادعایی که بیش از آنکه با تاریخ اسلام تطبیق داشته باشد، با تاریخ خود مسیحیت همخوانی دارد و بهرغم وجود شواهد تاریخی بسیار علیه آن، به اندازه کافی برای مسلمانان هزینهآور بوده است. درست به همین علت، لازم است مسلمانان در تعریف آنچه مربوط به آنهاست، زودتر از غیر خود اقدام کنند. بهعبارت دیگر؛ در فرایند هویتبخشی اسلامی باید رویکردهای ایجابی و اثباتی بر رویکردهای سلبی، مقدم و بهلحاظ کمی بیشتر از آنها باشند.
د) به هر دلیلی، اگر جریانی که از اسلام احساس خطر کرده، در حوزه تبلیغات و نشر، قویتر از مسلمین عمل کند، بعید نیست که بتواند از طریق تکثیر و فراگیری تعریف خود از اسلام، حتی بر عدهای از خود مسلمانان هم تأثیر بگذارد و به آنها بقبولاند که اسلام جز همین مفاهیم به ظاهر خشن چیز دیگری نیست. بدترین فرض در اینخصوص این است که مسلمانان خود خشونتزایی دینشان را «باور» کنند، اما کسانیکه این باور را برای آنها ایجاد کردهاند، خود در آن تردید داشته یا بهخلاف آن علم داشته باشند؛ اتفاقی که هرچند بهصورت نادر، اما در برخی موارد به وقوع پیوسته است!
هـ) اگر مفاهیم خشن در تعریف اسلام، اصل پنداشته شوند، اطلاع یافتن از وجود مفاهیم غیرخشن مثل مفاهیم عاطفی، انسانی، علمی و... بهصورت متأخر، تقریبا بیفایده خواهد بود؛ چون بسته به میزان اصالت یافتن مفاهیم خشن، میتوان آنها را به خدمت «خشونت مقدس» درآورد و توجیه کرد. بهعبارت دیگر؛ در فرض مذکور، مفاهیم غیرخشن بهراحتی میتوانند - در برابر مفاهیم خشن که مفاهیم اصلی اسلام معرفی شدهاند - بهعنوان مفاهیم فرعی و حاشیهای اسلام یاد شوند. شاید از همین روست که بسیاری از غیرمسلمانانی که اسلام را دین خشونت میدانند، پس از آشنایی با ابعاد نرم اسلام، همچنان بر رأی پیشین خود باقی میمانند.
و) در برابر تعاریف خشن غیرمسلمانان از اسلام نباید مسلمانان در تعریف خود از اسلام چنان بر عطوفت اسلامی پای فشارند که مفاهیمی از قبیل اقتدار و صلابت اسلامی، جهاد، امر به معروف و... چنان رقیق شوند که تغییر معنا یابند. واقعیت این است که آموزههای اسلامی، متناسب با ابعاد و حیثیات پیچیده وجود انسان تشریع شدهاند. از آنجا که حسب درکی دروندینی، هیچ عضوی از نظام مخلوقات عبث و بیهوده آفریده نشده، باید اذعان کرد که قوای قهریه، غضبیه و شهویه انسان نیز همچون قوه عقلانی او بیهوده خلق نشدهاند. در این صورت، نباید تردید کرد که بخشهایی از آموزههای اسلامی در جهت بهکار انداختن و فعالیت قوای مذکور البته در راستای آنچه که به واقع کمال انسانی را رقم میزند، تشریع شدهاند. از اینرو، تعریف از اسلام، ضمن اشتمال بر مِهرآیینیاش باید نشان از اقتدار و صلابت اسلام نیز داشته باشد.
2) تعاریفی که در شرایط احساس تصرف در اسلام ارایه شده است: این تعاریف معمولا در قرون اخیر و در فضای «مطالعات شرقشناسی» ارایه شدهاند. مطالعات شرقشناسی زمانی به اوج خود رسیدهاند که از سویی، جهان اسلام در مقایسه با جهان غرب در شرایط پایینتر و ضعیفتری قرار داشته و از سویی، جهان غرب احساس نیاز به حضور در جهان اسلام داشته است. در اینخصوص نیز توجه به نکات ذیل حایز اهمیت است:
الف) در تعاریف تصرفی، واقعیت نه از آن حیث که «هست»، بلکه از آن حیث که «باید» باشد مورد ملاحظه قرار میگیرد. بهعنوان مثال؛ برای امثال ارنست رنان - که رویکردهای مطالعاتی وی مصداق بارزی از رویکردهای مطالعات شرقشناسی است - این مسأله که اسلام مدافع علم و عقل است و مکرر در متون و نصوص اساسی خود بدانها دعوت کرده و بهلحاظ تاریخی نیز بهصورت غیرقابل انکاری مولد علم بوده، اساسا مهم نیست، بلکه در مأموریت وی، اسلام «باید» ضدعقل و علم و ناتوان از تولید آنها معرفی شود. از اینرو، از آنجا که تعاریف تصرفی بهصورت آگاهانه بر بنیاد «تحریف» استوار میشوند، غیرعلمیترین و غیرانسانیترین تعاریف هستند.
ب) تعاریف تصرفی تنها به این دلیل که «اراده» شدهاند، محقق نمیشوند، بلکه تعریفکننده باید در مقام و «شرایط» تصرف کردن و تعریفشونده در «وضعیت» تصرف شدن نیز قرار داشته باشند. توجه به این نکته از این حیث مهم بهنظر میرسد که بدانیم در وضعیتهای تاریخیای که غیرمسلمانان اسلام را تعریفِ به تحریف کردهاند، اگر جهان اسلام نیز اجازه دهد که همانگونه که آنها خواستهاند، اسلام تعریف شود، در اینجا نه فقط تعریفکنندگان «مجرم» هستند، بلکه تعریفشوندگان نیز «مقصر» خواهند بود. بر مسلمانان لازم است تا اسلام و خود را بهگونهای تعریف کنند که در برابر تعریفهای تحریفی دیگران انعطافناپذیر باشند.
ج) عکسالعمل مسلمانان به تعاریف تحریفی از اسلام توسط مستشرقین، نباید تعاریف تحریفی از آنها باشد. اگر تحریف تعریف را امری غیرانسانی بدانیم، این قاعده در مورد همه افراد به یکسان صدق خواهد کرد. اساسا نباید پنداشت که اقبال عمومی به یک اندیشه ضرورتا از طریق نقد اندیشههای رقیب آن صورت میگیرد، بلکه خود اندیشه باید مستقل از اندیشههای رقیبش دارای بار اثباتی قابلدفاع و پذیرش باشد. این در حالی است که غرب به این دلیل دست به تحریف اسلام زده است که بهلحاظ ایجابی، درون خود آن چیزی درخور وجود نداشته است. اسلام مدعی اشتمال بر قوانین جامع و کامل است. از چنین دینی (همچنانکه از پیروان همچون دینی) انتظار میرود که بیآنکه تنها دغدغه نقد اندیشههای مخالف خود را داشته باشد، خودش قابلیت اثبات و دفاع داشته باشد.
د) تعاریفی که از اسلام در شرایط احساس تصرف در آن ارایه شده، متفاوت از تعاریف ناشی از احساس خطر نسبت به آن است. کسانیکه از اسلام احساس خطر کردهاند، ترس از آن با بغض و کینه همراه شده و تعاریفشان خصلت خصمانه به خود گرفته است. این در حالی است که تصرف در شیء همواره در وضعیت بالادستی ممکن است. مقام تصرفکننده، به شیء تصرفشونده به چشم یک منبع مناسب برای برآورده کردن نیازهایش نگاه میکند. از اینرو، تعاریف ناشی از موقعیت تصرف، بسیار نرم بوده و تحریف محتوا در آنها پنهانی و با واسطه است و این مسأله به نوبه خود باعث میشود که مسلمانان بهراحتی نتوانند به ضعفها و کاستیهای آنها علم یابند. بسیاری از طبقهبندیها و تعاریفی که امروزه توسط غربیها از اسلام سیاسی ارایه میشود، از ظاهری موجه و آکادمیک برخوردار هستند.
هـ) تعاریف تصرفی از اسلام، ضرورتا بهصورت آگاهانه ارایه شدهاند و نمیتوان گفت که بسا محققانی بهدلیل نداشتن منابع کافی و یا بهدلیل داشتن منابع غیرصحیح درباره اسلام، به نتایج و قضاوتهای تصرفی درباره آن رسیدهاند. برخلاف تحریف - که ممکن است از جانب انسانهای ناآگاه و غیرمغرض صورت گرفته باشد - تصرف، همواره فعل فاعل خودآگاه و مختار است. از اینرو، دستگاه شرقشناسی که در قرون اخیر عمدتا از موضع تصرف به تحلیل شرق نشسته، هیچ راه فرار و دفاعی در برابر تحریفات آگاهانهای که از مفاهیم اسلامی از جمله اسلام سیاسی ارایه داده، نخواهد داشت.
3) تعاریفی که در شرایط مواجهه علمی - پژوهشی با اسلام ارایه شده است: این تعاریف از قدمت طولانیای برخوردار بوده و نمیتوان آنها را متعلق به یک دوره تاریخی خاص دانست. واقعیت این است که در سراسر تاریخ اسلام، همواره انسانهای حقیقتجویی در خارج از این قلمرو وجود داشتهاند که بهدنبال فهم راستین از آن بودهاند. در اینخصوص نیز توجه به نکات ذیل حایز اهمیت است:
الف) مستشرقینی که درباره اسلام پژوهش کردهاند، سه دستهاند: بسیاری از آنها از جمله گلدزیهر، فلوبر، گیب، مونتگمری وات و... بهرغم آشنایی نسبتا کاملشان با تاریخ اسلام، آگاهانه به تحریف آن اقدام کردهاند؛ معدودی از آنها از جمله رنه گنون، هانری کربن و... پس از مواجهه با اسلام و مطالعه آن، شیفتهاش شده و بدان ایمان آوردهاند؛ و برخی نیز از جمله آنه ماری شیمل (عرفانپژوه)، ایزوتسو (قرآنپژوه)، جرج جرداق (نهجالبلاغهپژوه) - مسیحی لبنانی و نویسنده کتاب پنججلدی و ارزشمند «علی صوت العداله الانسانیه» - هرچند به اسلام ایمان نیاورده، اما در برابر آن خاضع شده و انصاف به خرج دادهاند.
ب) حتی در تقریر مستشرقان اسلامآورده نیز، مکرر شاهد تقلیل اسلام به بخشی از آن هستیم. بهعنوان مثال؛ بسیاری از آنها نوعی درک تقلیلی از نسبت اسلام و سیاست دارند و چنین میپندارند که اسلام به مثابه یک ساحت چندقسمتی است که تنها یکی از قسمتهایش سیاست است و در تمام قسمتهای دیگر آن، سیاست حضور ندارد. این در حالی است که درک صحیح از اسلام که دیانت را عین سیاست و برعکس میداند، از آنجا که قلمرو دیانت را شامل میداند، ناگزیر قلمرو سیاست را نیز فراگیر میداند. بر اساس این درک، سیاست نه فقط بخشی از اسلام، بلکه بُعد آن میباشد. دلیل تقلیلگرایی مستشرقان اسلامآورده در تبیین اسلام، فقدان دسترسیشان به منابع اساسی و نیز شناخت سطحی و پسینی آنها از اسلام است.
ج) فهم پسینی و معمولا ناقص و سطحی مستشرقین اسلامآورده از اسلام باعث شده تا در تقریرهای آنها از اسلام، مفاهیمی چون شمشیر، نخل، مشک، بیابان، جنگ و... پررنگ جلوه کند بهگونهای که در نگاه ابتدایی چنان تصور میرود که اسلام یعنی همین مفاهیم. در اینرویکرد، اسلام به اسلام تاریخی (اسلام مسلمین، نه اسلام مُنزَل) تقلیل یافته است. این در حالی است که در تقریرات اسلامپژوهان واقعی، مفاهیمی مثل توحید، رسالت، امامت، بیعت، شهادت و... پررنگ میشود و هیچ بعدی هم ندارد که معتقد شویم که اسلام یعنی مجموعه همین نوع مفاهیم. بهعبارت دیگر؛ در بیشتر پژوهشهای مستشرقین اسلامآورده، اسلام به نازلترین سطح وجودیاش تقلیل مییابد. البته لازم است توجه داشت که اولا تفسیر همه مستشرقین اسلامآورده از اسلام، تفسیری یکدست و در یک رتبه نیست و ثانیا برخی تحقیقات ارزشمند، عمیق و صحیح نیز توسط مستشرقین اسلامآورده - که عمدتا ناشی از تحقیق طولانیمدت و اقامت در جوامع اسلامی است - انجام گرفته است.
د) بهرغم اینکه اسلام، دین آخرین بشریت است؛ در تقریرات مستشرقین اسلامآورده، چنان چهرهای از اسلام ترسیم میشود که ذهن بیشتر تمایل دارد با آن به مثابه یک «تاریخ» برخورد کند تا به مثابه یک «فرهنگ» بالفعل جاری و ساری در حیات مسلمانان. تفاوت مهم تاریخ و فرهنگ در این است که برخلاف تاریخ که متعلق به «گذشته» بشر است، فرهنگ متعلق به «حال» آن است که البته مسبوق به تاریخ هم هست. بیشک، بخشهایی از اسلام، رنگ تاریخی گرفته و از همان اول هم «در زمانی» شکل گرفته است، اما اسلام روحی دارد که حسب فلسفه تشریع آن باید «برزمانی» باشد. بهعبارت دیگر؛ هرچند اسلام مشتمل بر تاریخ است، اما تاریخ تنها چهره آن نیست، بلکه چهرهای دیگر نیز از جنس فرهنگ - که همواره باید در زندگی انسانی جاری و ساری باشد - دارد. این در حالی است که در بسیاری از تحقیقات مستشرقین اسلامآورده شاهد آن هستیم که اسلام از طریق مفاهیمی مثل شتر، شمشیر، بیابان، مشک، نخل و... که بیشتر رنگ و سیاق تاریخی و «مقطعی» دارد، تحلیل میشود تا از طریق مفاهیمی مثل بیعت، شهادت، امامت، جهاد، امر به معروف و... که بیشتر رنگ و سیاق فرهنگی و خصلت «ماندگاری» دارد.
هـ) در تحقیقات مستشرقین اسلامآورده، اسلام به مجموعهای از آموزههایش تقلیل یافته است. این در حالی است که هرچند اسلام مشتمل بر آموزههایی از جنس «باید و نباید» و «هست و نیست» است، اما هرگز قابلتقلیل بدانها نیست. بهعبارت دیگر؛ همه اسلام، آموزههای آن نیست، بلکه مجموعه آموزههای اسلامی روحی دارند که باعث میشود آن را از سطح آموزهای به سطح زیستی ارتقا دهد. اسلام، یک نحوه زیست و بودن جهتدار در جهان است. از همینرو، چهبسا کسانیکه آموزههای اسلامی را خوب میدانند و حتی بدانها عمل هم میکنند، اما بهرهای درخور از آن روح ندارند. همچنانکه بسا کسانیکه بهرغم ناآشنایی با آن آموزهها، با روح اسلام پیوند وجودی برقرار کردهاند. البته نباید پنداشت که بدون آشنایی و عمل به آموزههای اسلامی میتوان با روح آن عجین شد؛ اطلاع از آموزههای اسلامی و عمل بدانها، شرط کافی برای یگانگی با روح اسلامی نیستند، نه اینکه شرط لازم هم نباشند.
و) ایمان متأخر مستشرقین به اسلام باعث شده تا آنها با انبوهی از آموزهها، سیرهها، رخدادها و افکار اسلامی روبهرو باشند که جمع آنها به راحتی مقدور نیست. از همینرو، آنها برای فهم اسلام ناگزیر از طبقهبندی و سادهسازی آن هستند. این طبقهبندی هرچند میتواند برای ایجاد فهمهای اجمالی مفید باشد، اما برای درکهای عمیقتر از آن، چهبسا غیرمفید و حتی رهزن باشد؛ چراکه بسیاری از جزییات و منظرها - که در اکثر موارد، خود عامل تمایز اسلام با دیگر ادیان نیز هستند - بهراحتی در طبقهبندیها جای نمیگیرند و اکتفا به نتایج ناشی از تبیینهای طبقاتی از اسلام، باعث ناآشنایی با آنها شده و نوعی فهم اگرنه غلط، حداقل ناقص از اسلام را بهوجود میآورد