| هایپر مدیا | مرکز جامع خدمات رسانه ها / نگارش روزنامه |
|
|
|
اندازه فونت |
|
پرینت |
|
برش مطبوعاتی |
|
لینک خبر | جابجایی متن |
|
نظرات بینندگان |
وقایعنگاری تلاشی بیثمر برای انجام یک گفتوگو
مصائب شیرین یک مصاحبه/ صادق وفایی نیکو
از همان روزی که قرار شد درباره حاج قاسم سلیمانی و نیروی قدس سپاه پاسداران پروندهای در بیاوریم و وظیفه گفتوگو به من محول شد؛ لحظات شیرینی را گذراندم. آشنایی با حساسیتهای کاری یک فرمانده عالیرتبه سپاه برایم جالب بود آنچه در ادامه میخوانید وقایعنگاری تلاش براي جمعآوري اين پرونده است:
يك ماه پيش
رابط هفتهنامه پنجره در تماسي با حاج قاسم ايشان را در جريان تشكيل ويژهنامهاي براي سپاه قدس و فرمانده آن ميگذارد. حاج قاسم خود از تشكيل چنين پروندهاي چندان راضي نيست و حاضر به گفتوگو نميشود اما درباره مصاحبه معاونان و همكاران سپاه قدس و فرماندهان سپاه حرفي ندارد.
یکشنبه22 آبان ماه صبح؛ زمان دقیق را بهخاطر ندارم
گوشی موبایل من زنگ میخورد و بهجای شماره تلفن، عبارت private number روی آن میافتد. از دفتر سردار سیدیحیی رحیم صفوی تماس گرفتهاند. بعد از سلام و احوالپرسی میگوید که امکان مصاحبه درباره حاج قاسم و نیروی قدس وجود ندارد.
چند دقيقه بعدهم سردار حاج رحيمي معاون حاج قاسم با تأكيد بر بصيرت رسانههاي انقلاب اسلامي، حاضر به گفتوگو نشد.
چند دقیقه مانده به 14:30؛ دوشنبه 23 آبان ماه
سه نفری خودمان را رساندهایم جلوی درب دانشگاه تربیت پاسداری امام حسین (علیهالسلام) در منتهی الیه شمال شرقی شهر تهران. همه وسایلی را که برای مصاحبه لازم میشود همراه خود بردهایم؛ دوربین، وسیلهای برای ضبط صدا، خودکار و کاغذی برای نوشتن. همهچیز از قبل هماهنگ شده است تا بتوانیم با سردار عروج، فرمانده دانشکده علوم پایه نظامی دانشگاه امام حسین (علیهالسلام) و همرزم حاج قاسم سلیمانی مصاحبه کنیم. مثل همیشه با مشکل ورود به محوطههای نظامی مواجه میشویم؛ حفاظت دانشگاه مانع ورود ما میشود. البته بعد از چند دقیقه اجازه ورود ما صادر میشود. با اینحال بازهم نمیتوانیم به داخل برویم چراکه گویا دیگر سردار عروج حاضر به مصاحبه نیست. مسئول دفتر سردار، شخصا جلوی در دانشگاه میآید و از ما بابت منتفی شدن مصاحبه عذرخواهی میکند؛ توضیحاتی هم میدهد که نشان از آن دارد که آنها هم نگران درز اطلاعات مهم درباره حاج قاسم هستند.
پس قرارمان لغو میشود و ما بعد از نزدیک به یک ساعت تلاش، دست از پا درازتر برمیگردیم.
ساعت 20:30 همان روز
حوالی میدان هفت تیر، طبق هماهنگیهای تلفنی قبلی، در دفتر کار کوچک یکی دیگر از همرزمان سالهای دور حاج قاسم در لشکر 41 ثارالله کرمان هستیم. از طریق یکی دیگر از بچههای جبهه به او معرفی شدهایم.
اینبار از ما استقبال بهتری میشود ولی باز هم قرار مصاحبهمان به همان دلیل قبلی لغو میشود!
میزبان ما از مکالمه تلفنیاش با حاج قاسم برای کسب تکلیف نقل میکند و سپس با خوشرویی به ما سه نفر میگوید: «حاج قاسم دوست ندارد که من مصاحبه کنم؛ پس من هم مصاحبه نمیکنم!» قرارمان تبدیل میشود به گپی خودمانی که قول دادیم جزییات آن را هم منتشر نکنیم. حتی در این گپ خودمانی هم خیلی شرایط را رعایت میکند و فقط از زمان جبهه سخن میگوید؛ اگر چه بعضی حساسیتهای امروز کار حاج قاسم را نیز برای ما تشریح میکند.
دست از پا درازتر برمیگردیم اما نه به اندازه قرار ظهر چراکه اینبار با 3 خرمالوی رسیده بدرقه میشویم!
نمیدانم چه رمزی است که همه مصاحبههای ما یکی پس از دیگری لغو میشود؛ مصاحبه با سردار وحیدی، سردار فضلی، سردار علایی و چندین و چند نفر دیگر هم به سرنوشت قبلیها دچار میشود. دیگر به یقین رسیدهایم که دیگر هیچ کسی از دوستان حاج قاسم حاضر به مصاحبه نیست!
سردار ابوالحسنی، مسئول بنیاد حفظ آثار و ارزشهای دفاع مقدس در استان کرمان هم به ما کمک نمیکند. او حتی نسخههای با کیفیت عکسهای جبهه حاج قاسم را در اختیار ما قرار نمیدهد و این کار را منوط به اجازه حاج قاسم میکند.
روستایی به نام قنات ملک
از گذشته حاج قاسم فقط همین را فهمیدهایم که او متولد روستای «قنات ملک» در شهرستان راور استان کرمان است. خیلی مشتاق هستیم تا از گذشته سردار و خاطرات دوران کودکیاش سر در بیاوریم. در جستوجوهایی که کردم فقط همین را فهمیدم که هنوز پدر حاج قاسم ساکن همان روستای کودکیهای سردار امروز است.
زمان کم و بعد مسافت اجازه نمیدهد بهصورت حضوری به این روستا بروم. قنات ملک 118 هم ندارد. پس راهی برای من نمانده، جز اینکه همچون جاسوسها، پیش شماره روستا را بگیرم و بهصورت اتفاقی با یکی از اهالی قنات ملک حرف بزنم تا شاید بتوانم پدر سردار قاسم سلیمانی را پیدا کنم. اهالی ساده و خونگرم روستا هم کمکمان کردند تا دهیار روستا را پیدا کنم.
دهیار قنات ملک، به محض آنکه اسم حاج قاسم سلیمانی را میشنود، لحن صحبتش عوض میشود. او برای تمام سؤالهای من فقط یک جواب دارد: «من نمیدانم! بهتر است از رییس شورایاری روستا بپرسید!»
تلفن رییس شورایاری را هم پیدا کردم و با او تماس گرفتم. حاج اکبر هم تا اسم قهرمان روستا را میشنود لحن صحبتش تغییر میکند. او هم مواظب است تا اطلاعاتی از حاج قاسم و گذشته او به ما ندهد؛ حتی دریغ از یک عکس قدیمی از مناظر قنات ملک!
اصلا همه قنات ملکیها وقتی اسم سردار را میشنوند، رفتارشان عوض میشود. همه دیپلمات میشوند؛ کم حرف با جوابهایی کوتاه و سنجیده!
با اینهمه موفق میشوم بردار بزرگتر حاج قاسم را پیدا کنم. گویا تنها راه باقیمانده؛ صحبت با حاج حسین سلیمانی، برادر بزرگتر حاج قاسم است که ساکن روستا است.
حاج حسین سلیمانی از همه توجیهتر است. او هم بدون هماهنگی با حاج قاسم، در مورد هیچ خاطره مشترکی با برادر کوچکترش - حتی خاطرات کودکی سردار - مصاحبه نمیکند.
بعد از کلی اصرار و خواهش؛ آب پاکی را روی دستمان میریزد و میگوید: «چند وقت پیش هم که بچههای حفظ و نشر آثار دفاع مقدس آمده بودند قنات ملک، سردار اجازه مصاحبه و همکاری را به ما نداد. پس با شما هم همکاری نمیکنیم.»
نفر بعدی حاج علی است که از لابهلای صحبتهای حاج حسین فهمیدهایم که یکی از دوستان دوران کودکی حاج قاسم است و هماکنون هم ساکن کرمان است؛ همین!
به لطف بعضی اهالی قنات ملک و اپراتورهای زحمت کش 118 شهر کرمان، بالاخره حاج علی را یافتیم. مصاحبه نکردن حاج علی به اضافه انکار ارتباطش با حاج قاسم به ما ثابت کرد که همه اطرافیان دیروز و امروز حاج قاسم کاملا توجیه هستند و تلاش ما برای بیشتر دانستن در مورد حاج قاسم سلیمانی بیفایده است!
نتيجه آنكه اين حق حاج قاسم است كه ميلي به گفتوگو و شهره شدن نداشته باشد. گمنامي هم براي سرداران خدا لذتي دارد. اما حاج قاسمي كه دوست داشت سرباز بماند و حتي در روستاي خود ناشناخته باشد در جلسات كاخ سفيد، لرزه بر اندام ژنرالهاي پوشالي ايالت متحده انداخته است، دست مريزاد سردار
نگاهی به رشادتهای حاج قاسم سلیمانی، در هشت سال دفاع مقدس
شهيد زنده/ مهدی بهرامی
«خود شما هم که آقای سلیمانی باشید، در نظر ما شهیدید. شما شهید زنده هستید. شما بارها در میدان جنگ به شهادت رسیدهاید.» این جملات فرمانده کل قوا، مقام معظم رهبری است خطاب به فرمانده وقت لشکر 41 ثارالله استان کرمان در دیدار اعضا و مسئولان ستاد برگزاری کنگره بزرگداشت سرداران و هشت هزار شهید استانهای کرمان، هرمزگان و سیستان و بلوچستان در سال 1376. هنوز سه سال از بیان این کلمات نگذشته بود که رهبر معظم انقلاب، فرمانده سختکوش کرمانی را به تهران فرا خواند و مأموریت سنگین مسئولیت سپاه قدس را به او واگذار کرد. شاید اگر بعثیها 19 سال قبل از این حکم یعنی در تیر ماه 1360 میدانستند فرماندهی که برای دقایقی در محاصره نیروی آنهاست، بعدها نامش در میان نظامیون و سیاسیون جهان شهره شده و لرزه بر اندامشان میاندازد، هیچگاه چنین فرصت مغتنمی را از دست نمیدادند.
لشکر 41 ثارالله که در آغاز جنگ با عنوان تیپ ثارالله به جبهههای نبرد ورود پیدا کرده بود، از همان ابتدا سکانداری خود را به دستان جوانی به نام قاسم سلیمانی سپرد و کمکم توانست با عملیاتهای درخشان، همه نگاهها را بهسمت خویش خیره سازد. عملیاتهای بزرگ بدر، خیبر، نصر4 و 5، کربلای1، 4، 5 و 10، والفجر1، 3، 4، 8 و 10 از جمله این هنرنماییها بود که با فرماندهی سلیمانی، لشکر 41 ثارالله به خوبی از آنها بیرون آمده بود.
یکی از سختترین این عملیاتها والفجر 8 یا همان عملیات تسخیر فاو بود که حاج قاسم از آن بهعنوان یک عملیات تخصصی با برنامهریزی دقیق و حسابشده یاد میکند: «ما عملیاتهای برونمرزی فراوانی در زمان جنگ داشتهایم که در ریشهکن کردن دشمن بسیار مؤثر بوده و یکی از مهمترین آنها عملیات والفجر 8 است. بحث طراحی این عملیات در محدوده لشگر 41 ثارالله از ابتدا با توجه به توان نظامی دشمن با شک و ناامیدی همراه بود، اما با رسالتی که بر عهده رزمندگان اسلام قرار داشت و توکل بینظیر آنان، به پیروزی عظیمی دست یافت.»
هوش سرشار این فرمانده جوان باعث شد تا خیلی سریع نام او در کنار فرماندهان بزرگ جنگ همچون حاج احمد کاظمی، حاج حسین خرازی، حاج مهدی باکری و دیگران قرار گیرد و از او بهعنوان یک فرمانده کار بلد و دارای نبوغ نظامی بالا در عملیاتهای حساس و بزرگی مانند طریقالقدس، بیتالمقدس و فتحالمبین نیز استفاده شود. حمله جانانه و تهاجمی نیروهای او در عملیات نصر 5 به خطوط سربازان دشمن با وجود قرار گرفتن در معرض حملات شیمیایی، اعجاب تمامی تحلیلگران و فرماندهان نظامی را برانگیخته بود. تهاجمی که صرفا از روحیه عجیب و خارقالعاده حاج قاسم نشأت میگرفت. هرچند گاهی اوقات از اینکه نیروهای تحت امرش در تاریکی شب به دل دشمن میزدند، نگران بود: «دلهره عجیبی پیدا کردم، آسمان مهتابی بود و من از شروع کار تا نزدیک دشمن، شما را از پشت دوربین میدیدم و مرتب متوسل به حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) میشدم که عملیات لو نرود.»
سلسله عملیاتهایی که با عنوان کربلای 1، 4، 5 و 10 و با حضور لشکر 41 ثارالله و فرماندهی سلیمانی شکل گرفتند، هیچگاه در تاریخ دفاع مقدس فراموش نخواهند شد. شروع طوفانی رزمندگان اسلام در کربلای 1، عملیاتهای بعدی را هم تحت شعاع خود قرار داد. فرمانده همیشه از این عملیات به نیکی یاد میکند: «یکی از مهمترین و موفقترین عملیاتها، عملیات کربلای 1 بود. فقط رمز موفقیت ما این بود که ما از همان مسیری که عراقیها آمدند، وارد خطوط آنها شدیم وگرنه تمام ارتفاع مملو از موانع بود. در آغاز عملیات در شب، ما از تانک استفاده کردیم. خط اول را بلافاصله تصرف کردیم. نکته مثبت عملیات این بود که مانند عملیات والفجر 8 دیگر مجال به دشمن ندادیم. از موقعیت استفاده کردیم و بهدنبال دشمن که فرار میکرد، حرکت کردیم.»
البته حاج قاسم در این نبردها عزیزترین یارانش را از دست داد. کسانی همچون شهید یوسفالهی، حاج محمدمهدی کازرونی، حاج احمد امینی، علی آقاماهانی، محمد نعمتی، حاج یونس زنگآبادی و حاج مهدی طیاری که سلیمانی از او بهعنوان یکی از مردان و قهرمانان شماره یکِ کربلای5 نام میبرد: «هیچوقت توی جنگ، فرماندهی با تهور و شجاعت طیاری واقعا ندیده بودم. من در آنجا ندیدم این آدم در مقابل دشمن نیمخیز برود و اعتنایی به گلوله دشمن بکند. او بهسوی گلوله میدوید؛ نه پشت به گلوله.
در همان عملیات کربلای 5 حاج مهدی طیاری، ناجی عملیات در محدوده لشکر ثارالله بود. عملکرد او بعد از غواصها در گرفتن سرپل، که تأثیر بسیار عمیقی در سرنوشت کل عملیات داشت، تعیینکننده بود.
میتوان او و حاج یونس را مردان شماره یک کربلای 5 نامید. کربلای 5 وضع بسیار سخت و ناامیدکنندهای داشت. عملیات کربلای4 با شکست مواجه شده و شرایط روحی بدی بهوجود آمده بود. بخش انبوهی از منطقه را میدان مین پر کرده بود و بخش دیگر را گِل و شل، که قابلعبور نبود.
خط اول را سه گردان غواص گرفته بودند. اولین گردان عملکننده بعد از غواصها گردان حاج مهدی بود. آنها میبایست از یک جنگل 500 متری سیم خاردار عبور میکردند. کار بزرگی بود.
حاج مهدی از ابتدای عملیات، طوری در بیسیم صحبت میکرد که انگار نه انگار در خط مقدم، میان آتش و خون قرار گرفته است. گویی در خیابانهای جیرفت مشغول حرف زدن و شوخی کردن است. ذرهای ترس و نگرانی در وجودش درک نمیشد. چنان سرعتی در پیشروی داشت که تصورش برای انسان دشوار بود.
حاج مهدی در طول عملیات اعتنایی به چپ و راست محدوده گردان نداشت. او فقط به فکر کار خود بود و سعی داشت مأموریتش را بهنحو احسن هرچه سریعتر انجام بدهد. ما در خط مقدم درگیر بودیم و ذهنمان در آنجا بود که ناگهان حاج مهدی طیاری از پشت بیسیم اعلام کرد من از کانال ماهیگیری عبور کردم. من آن طرف کانال هستم. وقتی خبر را به آقا محسن دادم، طولی نکشید روی خط بیسیم ما آمد و شروع به تشویق حاج مهدی کرد.
کسی باورش نمیشد که حاج مهدی از کانال ماهی عبور کرده باشد. همه در شک و تردید به سر میبردیم. برای اطمینان، بار دیگر رمز پل را چندین بار برای حاج مهدی تکرار کردم، در آخر گفتم شاید رمز را فراموش کرده باشد و یا اشتباهی فهمیده است. خیلی معمولی به حاج مهدی گفتم: طیاری از روی پل ماهیگیری عبور کردی؟
طیاری از پشت بیسیم گفت: بله، از روی پل ماهی عبور کردهام، آمدم این طرف.
اشک در چشمان همه جمع شده بود. باور کردنش بسیار دشوار بود. به طیاری گفتم: خب، دیگر جلو نرو... .»
جنگ با تمام خاطرات و خطراتش پایان یافته بود اما برای فرماندهی همچون او تازه آغاز راه بود. آغاز راهی که بهطور اساسی از سال پایانی دهه 70 کلید خورد و رسما مسئولیت صدور انقلاب اسلامی به سراسر دنیا به گردن او نهاده شد. این مسئولیت خطیر از این بُعد که همان ادامه راه رفیقان شهیدش بود، وظیفهاش را دوچندان میساخت.
حالا ژنرال قاسم سلیمانی مدتهاست که حضور در جبهه جنگ نرم را نیز تجربه میکند و برای دیدن یاران دیرینهاش لحظهشماری...