| هایپر مدیا | مرکز جامع خدمات رسانه ها / نگارش روزنامه |
|
|
|
اندازه فونت |
|
پرینت |
|
برش مطبوعاتی |
|
لینک خبر | جابجایی متن |
|
نظرات بینندگان |
10 شعر کربلایی
خیمه خورشید سوخت
ریاضی یزدی
بوی بهشت میوزد از کربلای تو
ای کشته، باد جان دو عالم فدای تو
برخیز و باز بر سر نی آیهای بخوان
ای من فدای آن سرِ از تن جدای تو
اندر منا ذبیح یکی بود و زنده رفت
ای صد ذبیح کشته شده در منای تو
رفتی به پاس حُرمت کعبه به کربلا
شد کعبه حقیقی دل کربلای تو
اجر هزار عمره و حج در طواف تست
ای مروه و صفا به فدای صفای تو
تا با نماز خوف تو گردد قبول حق
شد سجدهگاه اهل یقین خاک پای تو
با گفتن رضا بقضائک به قتلگاه
شد متحد رضای خدا با رضای تو
تو هرچه داشتی به خدا دادی، ای حسین
فردا خداست جل جلاله جزای تو
خون خداست خون تو و جز خدای نیست
ای کشته خدا! به خدا خونبهای تو
حجتالاسلام نیر تبریزی
ای در غم تو ارض و سما خون گریسته
ماهی در آب و وحش به هامون گریسته
وی روز و شب به یاد لبت چشم روزگار
نیل و فرات و دجله و جیحون گریسته
از تابش سرت به سنان چشم آفتاب
اشک شفق به دامن گردون گریسته
در آسمان ز دود خیام عفاف تو
چشم مسیح اشک جگر خون گریسته
با درد اشتیاق تو در وادی جنون
لیلی بهانه کرده و مجنون گریسته
تنها نه چشم دوست به حال تو اشکبار
خنجر به دست دشمن تو خون گریسته
آدم پی عزای تو از روضه بهشت
خرگاه درد و غم، زده بیرون گریسته
محمدجواد غفورزاده(شفق)
ای گردش چشمان تو سرچشمه هستی
ما محو تو هستیم، تو حیران که هستی؟
خورشید که سرچشمه زیبایی و نور است
از میکده چشم تو آموخته مستی
تا جرعهای از عشق تو ریزند بهجامش
هر لاله کند دعوی پیمانه به دستی
از چار طرف محو تماشای تو هستند
هفتاد و دو آیینه توحیدپرستی
وا کرد در مسجدالاقصای یقین را
تکبیرهالاحرام نمازی که تو بستی
تا وا شدن پنجره هرگز نزدی پلک
تا خون شدن حنجره از پا ننشستی
ای کاش که گلهای عطشناک نبینند
در دیده خود خار غمی را که شکستی
یک گوشه چشم تو مرا از دو جهان بس
ای گردش چشمان تو سرچشمه هستی
حسین منزوی
داغِ که داری امشب؟ ای آسمان خاموش!
داغ کدام خورشید؟ ای مادرِ سیهپوش!
این سرخی شفق نیست، خون شقیقه کیست
که میچکد به رؤیت از گوش و از بناگوش؟
طشت زریست خورشید، گلگون، لبالب از خون
تیغِ که باز کردهست خون از رگ سیاووش؟
این کشته کیست دیگر؟ ترکیب دُب اصغر
تابوت کوچک کیست که میبرند بر دوش؟
تا هر ستاره زخمیست از عشق بر تن تو
از زخمهای عشقت خونِ که میزند جوش؟
نامی که چون کتیبهست بر سنگِ روزگاران
یادش اگرچه خاموش، کی میشود فراموش؟
ماه مرا فرو برد، چاه محاق هشدار
ای قافله! که افتاد بیرق ز دست چاووش
در قلعه که افتاد آتش؟ که در افقها
از پشت شعله و دود، پیداست برج و باروش
حبیبالله چایچیان (حسان)
امشب شهادتنامه عشاق امضا میشود
فردا ز خون عاشقان این دشت دریا میشود
امشب کنار یکدگر بنشسته آلمصطفی
فردا پریشان جمعشان چون قلب زهرا میشود
امشب صدای خواندن قرآن به گوش آید ولی
فردا صدای الامان زین دشت برپا میشود
امشب کنار مادرش لبتشنه اصغر خفته است
فردا خدایا بسترش آغوش صحرا میشود
امشب رقیه حلقه زرین اگر دارد به گوش
فردا دریغ این گوشوار، از گوش او وا میشود
امشب بود جای علی آغوش گرم مادرش
فردا چو گلها پیکرش پامال اعدا میشود
امشب گرفته در میان اصحاب، ثارالله را
فردا عزیز فاطمه بییار و تنها میشود
امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین
فردا به دست ساربان، این حلقه یغما میشود
امشب سَر سِر خدا بر دامن زینب بُوَد
فردا انیس خولی و دیر نصاری میشود
ترسم زمین و آسمان، زیر و زبر گردد حسان
فردا اسارتنامه زینب چو اجرا میشود
عمران صلاحی
تعزیه
بادها
نوحهخوان
بیدها
دسته زنجیرزن
لالهها
سینهزنانِ حرمِ باغچه
بادها
در جنون
بیدها
واژگون
لالهها
غرق خون
خیمه خورشید سوخت
برگها
گریهکنان ریختند
آسمان
کرده به تن پیرهن تعزیه
طبل عزا را بنوازای فلک...
یوسفعلی میرشکاک
خیز و جامه نیلی کن روزگار ماتم شد
دور عاشقان آمد نوبت محرم شد
نبض جاده بیدار از بوی خون خورشید است
کوفه رفتن مسلم گوییا مسلم شد
پای خون دل واکن دست موج پیدا کن
رو بهسوی دریا کن ساحلی فراهم شد
هرکه رو به دریا کرد آبروی ساحل شد
خنده را ز خاطر برد آنکه گریه محرم شد
تشنه اضطراب آورد آب میشود عباس
گو فرات خیبر شو، مرتضی مصمم شد
نوبت حسین آمد کآورد به میدان رو
نه فلک به جوش آمد منقلب دو عالم شد
خاک شعلهپوش آمد چرخ در خروش آمد
آسمان به جوش آمد کشته اسم اعظم شد
بر سر از غم زهرا خاک میکند مریم
با مصیبت خاتم تازه داغ آدم شد
دشمن حسین افکند ار به چاه یوسف را
چاه، چشمه کوثر گریه، آب کوثر شد
گرچه عقده دل بود، آبروی بیدل بود
کز هجوم فرصتها این فغان فراهم شد
محمدعلی مجاهدی
آنچه از من خواستی با کاروان آوردهام
یک گلستان گل به رسم ارمغان آوردهام
از در و دیوار عالم فتنه میبارید و من
بیپناهان را بدین دارالامان آوردهام
اندر این ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست
کاروان را تا بدینجا با فغان آوردهام
بس که من منزل به منزل در غمت نالیدهام
همرهان خویش را چون خود بهجان آوردهام
تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم
یک جهان درد و غم و سوز نهان آوردهام
قصه ویرانه شام ار نپرسی بهتر است
چون از آن گلزار پیغام خزان آوردهام
خرمنی موی سپید و دامنی خون جگر
پیکری بیجان و جسمی ناتوان آوردهام
دیده بودم با یتیمان مهربانی میکنی
این یتیمان را بهسوی آستان آوردهام
دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود
از برایت دامنی اشک روان آوردهام
تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم
یک نیستان ناله و آه و فغان آوردهام
تا نثارت سازم و گردم بلاگردان تو
در کف خود از برایت نقد جان آوردهام
نقد جان را ارزشی نبود، ولی شادم چو مور
هدیهای سوی سلیمان زمان آوردهام
هاتفی پروانه را میگفت کز این مرثیت
در فغان اهل زمین و آسمان آوردهام
حسین اسرافیلی
دارد از گرد راه میآید
همتبار قبیله طوفان
نامه کوفیان به خورجینش
همره شوق بیعت و پیمان
با شتاب از کناره میگذرد
چفیه و چهرهاش غبارآلود
میرود همچو باد در دل دشت
نفس بارهاش بخارآلود
میکند سایهبان چشمانش
دست را همچو شاخه زیتون
پیش از این در کرانه پیدا بود
سایه تکسوار آتش و خون
باز در حجم دشت میپیچد
گرد سُم سپید رهوارش
شیهه اسبِ رعد را ماند
میکشد تا مقام دیدارش
گزمههای گرسنه میبویند
جای گام تو را چنان کفتار
با توام با تو ای شجاعت قوم
یاور عشق، ای پلنگ شکار
دیرگاهیست تا نیاشفتهست
طعم پیکار و تیغ، ذائقه را
ابرهای عقیم تشنه لبند
آتشین نعرههای صاعقه را
با تو این مرهم کدامین زخم
با تو این آتش کدام آه است؟
از کدامین سپیده میآیی
همره آفتاب تیغ به دست؟
با تو عطشانی قبیله ماست
از لهیب کویر میآیی
از لب چاک چاک تو پیداست
کز نمکزار پیر میآیی
رایت عاشقی به دوش سوار
میرسد خسته، تشنه، گردآلود
بر لبانش نشسته هرم کویر
چشم در انتظار چشمه و رود
میرسد مرد، لیک افسردهست
آتش سینههای پر فریاد
بسته بر آفتاب پنجره را
دست پندار «هرچه بادا باد»
گزمگان پلید میجویند
سایه مرد را به دشنه و تیغ
خیل اهریمنان که میدارند
آب را از لبان تشنه دریغ
قاصد کاروان بیداری!
مردهای قبیله در خوابند
بازگرد، ای سوار دریادل
کوفیان پایبست مردابند
اینک این مسلم است خونآلود
در حصار ددان زشت آیین
دستها بسته و توانش نیست
میبرندش فراز برج به کین
میرود در میان جلادان
تا برآید فراز چوبه دار
میکند سوی مکه مرد خطاب
کای حسین، ای امام، ای سردار
غیرتی نیست کوفه را، برگرد
بیعتی سست بود و بشکستهست
آنکه میکرد دعوت خورشید
خدمت شام را کمر بستهست
افشین علاء
پیش چشمم تو را سر بریدند
دستهایم ولی بیرمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاری
قل اعوذ برب الفلق بود
گفتی «آیا کسی یار من نیست؟»
قفل بر دست و دندان من بود
لحظهای تب امانم نمیداد
بیتو آن خیمه زندان من بود
کاش میشد که من هم بیایم
در سپاهت علمدار باشم
کاش تقدیرم از من نمیخواست
تا که در خیمه بیمار باشم
ماندم و در غروبی نفسگیر
روی آن نیزه دیدم سرت را
ماندم و از زمین جمع کردم
پارههای تنِ اکبرت را
ماندم و تا ابد دادم از کف
طاقت و تاب بعد از ابوالفضل
ماندم و ماند کابوس یک عمر
خوردن آب بعد از ابوالفضل
ماندم و بغض سنگین زینب
تا ابد حلقه زد بر گلویم
ماندم و دیدم افتاده بر خاک
قاسم آن یادگار عمویم
گفتم ایکاش کابوس باشد
گفتم این صحنه شاید خیالیست
یادم از طفل شش ماه آمد
یادم آمد که گهواره خالیست
پیش چشمم تو را سر بریدند
دستهایم ولی بیرمق بود
بر زبانم در آن لحظه جاری
قل اعوذ برب الفلق بود...