هفته نامه خبري تحليلي پنجره - بهمن اول - 30
شماره مجله 30
  پر امتیازترین مطالب
5 امروز؛ نوبت ماست  
4.9 انقلاب اسلامي، يك حركت شبانه روزي است  
4.8 اول راهيم  
4.5 تا مبارزه هست، ما هستيم  
4.5 هرمنوتيك عاشورا  
  پر بیننده ترین مطالب
359 مردم ايران آيت‎الله را مي‎خواهند  
270 انقلاب اسلامي، يك حركت شبانه روزي است  
243 تا مبارزه هست، ما هستيم  
192 امروز؛ نوبت ماست  
190 اول راهيم  
  آرشيو دسته بندي محتواي مجله
ستون یک یادداشت سیاست
اقتصاد فرهنگ جامعه
هنر و ادبیات تاریخ گفتگو
  آمار سایت

امروز : 893

ديروز : 2555

كاربران فعال : 71

  امتياز : 10  
راهكارهاي دكتر ابراهيم فياض براي رسيدن به علوم انساني بومي
هرمنوتيك سه‎گانه ايراني

سيد مجتبي ايماني


دكتر ابراهيم فياض عضو هيئت علمي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران است. در كتاب‎ها، مقاله‎ها و حرف‎هاي او نوآوري‎ها و خلاقيت‎هاي زيادي وجود دارد و تلاش‎هاي علمي وي نمونه خوبي از علوم انساني بومي است. با او درباره وضعيت علوم انساني در ايران و راه‎حل‎هاي رسيدن به علوم انساني بومي صحبت كرده‎ايم.

چرا نظريه‎پردازي بومي در علوم انساني ايران اتفاق نمي‎افتد؟
فشارهاي اقتصادي و اداري خيلي مهم است. كساني كه بخواهند واقعا كار كنند، با مشكل اقتصادي روبه‎رو مي‎شوند. البته خيلي وقت‎ها از امكاناتي هم كه داريم، درست استفاده نمي‎كنيم.

از نظر تئوريك چه مانع‎هايي وجود دارد؟ دانشجويان علوم انساني در كلاس‎هاي درس مجبورند حرف‎هاي متفكران غربي را بشنوند، بدون اين‎كه زمينه‎اي براي تطبيق اين آموخته‎ها با شرايط بومي پيدا كنند.
اين‎ها خيلي مهم نيست. بنده در همين شرايط هر دو هفته يك مقاله توليد مي‎كنم كه با استقبال روبه‎رو مي‎شود و بسياري مي‎گويند كه مثلا مقاله‎هاي فلاني نوآوري دارد....

پس چرا امثال شما بازتوليد نمي‎شود؟
بايد پرسيد چرا حال كه هستم بعضي‎ها كمك نمي‎كنند؟ بعضي وقت‎ها كمك كه نمي‎كنند، مانع هم درست مي‎كنند. در ضمن سازوكار درستي هم براي بازتوليد اين جريان وجود ندارد. سياستگذاران اين حوزه، سازوكار درستي براي اين كار ندارند. كساني كه مي‎خواهند براي دانش بومي سياستگذاري كنند، نقشه و سازوكار خاصي ندارند. بايد براي تهيه اين نقشه با كساني كه در اين حوزه كار كرده‎اند مشورت شود. چند سال است كه بحث توليد علم و معرفت نرم‎افزاري طرح شده، اما چون سازوكارهاي مناسبي نداشته‎ايم، اين جريان در علوم انساني به نتيجه دلخواه نرسيده است. اكنون در بحث علوم انساني بومي هم بايد به سازوكارهاي كارآمد فكر كنيم.

چرا علوم تجربي و فني در كشور ما برخلاف علوم انساني پيشرفت خوبي داشته‎اند؟
بودجه يك گروه فني دانشگاه تهران در يك ماه، به اندازه بودجه يك سال همه دانشكده علوم انساني دانشگاه تهران است. علوم انساني برخلاف علوم فني و تجربي كلان‎نگر است. علوم انساني عكس‎ هوايي اوضاع و احوال را تهيه مي‎كند و مي‎تواند بعد كلان ايران را نشان دهد. تا وقتي كه كلان‎نگري وجود نداشته باشد، فردنگري باعث ايجاد تضاد و تعارض است. هركشوري كه كلان‎نگر باشد، پيشرفت خوبي هم مي‎كند. در ايران كسي براي خودش برنامه‎ريزي كلان ندارد. بچه‎هاي ما بايد بتوانند براي خودشان برنامه‎هاي ده‎ساله داشته باشند. اما وقتي كلان‎نگري نباشد، اين برنامه‎ريزي هم محقق نمي‎شود. علوم تجربي و فني نمي‎توانند اين قدرت كلان‎نگري را به انسان بدهند. كشوري كه علوم انساني نداشته باشد، مسئله‎ها را فرد مي‎بيند. اين مسئله را هگل سيصدسال پيش درباره هند گفت. او مي‎گفت هند شش‎هزار سال تاريخ دارد، اما جريان اين تاريخ براي ملتش خودآگاهي به‎وجود نمي‎آورد؛ يك كشور عقب‎مانده خواهد بود. هندي‎ها اين مسئله را فهميدند و امروز پيشرفت‎هاي خوبي كرده‎اند. تذكر اين مسئله كار علوم انساني است، كار فلسفه است. تمام مشكلات ما از بي‎سوادي در علوم انساني است. وبر بيست‎وهفت جلد كتاب دارد؛ بعضي‎ها يكي دو جلدي كه از كتاب‎هاي او به فارسي ترجمه شده را خوانده‎اند و نظريه‎پردازي كرده‎اند، واقعا همان يكي دو جلد را چقدر فهميده‎اند؟ هر مفهومي براي آن‎كه درست فهميده شود، احتياج به يك مصداق دارد. كسي را در ايران نمي‎شناسم كه وبر، ماركس يا پوپر را فهميده باشد. بيشتر اين حرف‎ها شعر و شعار است. سال هفتادوسه بود، يكي از استادان برجسته جريان روشنفكري ديني كه خود را شاگرد پوپر مي‎دانست، سركلاس «فلسفه علم الاجتماع» مرتب به هگل فحش مي‎‎داد. پايان ترم از ما خواست مقاله‎اي درباره «علت‎هاي عقب‎ماندگي علوم تجربي در ايران» بنويسيم. كتاب «پديدارشناسي روح هگل» را برداشتم و براساس آن يك مقاله نوشتم. اين استاد كه مرتب به هگل ناسزا مي‎گفت پايين مقاله آن‎قدر از من تعريف و تمجيد كرد كه حساب نداشت. معلوم شد كه هگل را درست نخوانده و فقط به دليل اين‎كه پوپر با هگل مشكل داشته، استاد ما هم به او فحش مي‎داده است. يك‎بار هم يكي از ماركسيست‎هاي معروف ايران مي‎گفت كه بارها كتاب «پديدارشناسي روح هگل» را خواندم، اما نفهميدم. اين از ماركسيست‎ها، آن هم از ليبرال‎ها. بايد درباره اصل علوم انساني بحث كنيم، مسئله ما فعلا بومي يا غيربومي بودن علوم انساني نيست. در علوم انساني دچار جهل مركب هستيم و غرور و تكبر به جاي علم نشسته است.

چطور مي‎گوييد كه كسي در ايران علوم انساني را نفهميده است؟
محال است كسي چيزي را بفهمد و بعد نتواند درباره آن نوآوري كند . چون فهم درست علوم انساني كلان‎نگري مي‎آورد. اگر توانستيم نقشه هوايي را ببينيم، مي‎توانيم بگوييم كه مثلا فلان نقطه كوهستاني است يا دشت است. پس معلوم مي‎شود از علوم انساني چيزي نمي‎دانيم.

حالا چه كارهايي بايد انجام داد؟
خيلي چيزها بايد عوض شود، ساختار برنامه‎ريزي بايد عوض شود. در ايران مرتب سراغ جنبه‎هاي فني و پزشكي و علوم تجربي رفته‎ايم، اين‎ها جنبه حيواني زندگي بشرند. اين حرف‎هايي كه در علوم انساني مي‎زنيم لطيفه است، نه روشنفكر سكولار و نه غير آن، هيچ‎كدام چيزي از علوم انساني نفهميده‎اند؛ اين اصطلاحات هم مد و لباس است كه هرازچندگاهي عوض مي‎شود. شايد در كل ايران يكي دو نفر بوده‎اند كه چيزي از اين داستان فهميده‎اند. آن هم به‎شدت ناقص و درهم. در علوم انساني امروز ما فقط سرشاخه‎ها مصرف مي‎شود و به علوم انساني خيلي مصرفي نگاه مي‎كنيم. كسي كتاب‎‎هاي اصلي ماركس و فرويد و... را نمي‎خواند. درست برعكس اروپا و آمريكا. در قم همه طلبه‎ها كتاب‎هاي اصلي را مي‎خوانند. كسي حتي كتاب‎هاي آيت‎ا... جوادي را به‎عنوان كتاب درسي قرار نمي‎دهد. بحث‎هاي آيت‎ا... جوادي يكي از توضيح‎هاي اسفار، قرآن و علامه است. حتي كتاب‎هاي علامه طباطبايي هم به‎عنوان كتاب‎ها درسي نيست. طلبه‎ها فقط آن را مطالعه مي‎كنند. به‎همين خاطر مي‎شود بگوييم كه در قم طلبه‎ها علوم اسلامي يا شيعي سيصدسال اخير را مي‎خوانند. اما مثلا در دانشكده الهيات دانشگاه تهران كسي «اسفار» نمي‎خواند. پس بايد انتظار داشته باشيم كه از اين دانشكده علوم اسلامي بازتوليد شود. بهترين افراد اين دانشكده آقاي مطهري و آقاي مفتح بودند كه آن‎ها هم بيان‎كننده‎هاي باسوادي بودند، نه اين‎كه نظريه‎پرداز الهيات باشند. شريعتي هم در جامعه‎شناسي همين‎طور است، او هم چند نظريه خارجي را تقرير كرده، اما چون اروپا را ديده بود در ايران منبرهاي جذابي درباره دين و علوم انساني برگزار كرد؛ همين.

حالا آيا غرب واقعا در علوم انساني پيشرفته است؟
بله

شاخصه‎هاي اين پيشرفت چيست؟
همين تئوري‎هاي كلاني كه دارد. همين‎كه در جنگ رواني و جنگ نرم اخير برنده شد و ما باختيم. چه كسي در ايران هست كه در ماجراهاي اخير نباخته باشد. اگر ما علوم انساني قوي داشتيم اين اتفاق‎ها براي ما پيش نمي‎آمد تا به اين‎جا برسيم.

يعني آن‎ها براساس تئوري‎هاي علوم انساني توانستند تأثيربگذارند؟
دانشگاه آكسفورد سال‎هاي روي اين موضوع كاركرده بود. تمام قصه اخير از آكسفورد تغذيه تئوريك مي‎شد. محققان علوم انساني آكسفورد، در خدمت وزارت‎خارجه و سازمان‎هاي امنيتي انگلستان هستند. نه اين‎كه بگوييم همه اين افراد جاسوس هستند؛ آن‎ها تئوريسين‎هايي هستند كه در خدمت اين دستگاه‎ها قرار دارند. سازمان‎هاي امنيتي انگلستان اخبار و اطلاعات را به آن‎ها مي‎دهند و آن‎ها هم تئوري‎پردازي مي‎كنند. همه خبرهايي را كه در سفارت‎ها جمع مي‎شود و سازمان‎هاي امنيتي به دست مي‎آورند به آن‎ها مي‎دهند تا تئوري‎پردازي كنند. ما هم بايد آدم‎هاي متفكر دانشگاه‎ها را جمع كنيم و به آن‎ها پول خوب بدهيم و سرمايه‎گذاري كنيم تا به نتيجه برسيم. مثلا اگر بيست نفر متفكر را جمع كنيم، به هركدام سالي پنجاه ميليون تومان بدهيم مي‎شود، سالي يك‎ميليارد تومان كه اصلا در محاسبه هزينه‎هاي كشور چيزي نيست. بايد چند سال سرمايه‎گذاري كنيم و بعد آن‎ها افرادي متفكر و تئوري‎ساز مي‎شوند كه مي‎شود از آن‎ها درباره تصميم‎ها، تئوري خواست. در كشورهايي مثل ما ديد كلان‎نگر نيست؛ در رشته‎هاي فني و پزشكي پيشرفت مي‎كنيم، اما در علوم انساني خبري نيست. مغز كوچك مانده اما دست و پاي ما رشد زيادي كرده است. بايد كسي مغز ما را تقويت كند شانزده سال پيش گفتم اولين قدم اين است كه كتاب‎هاي اصلي غرب و شرق را از متن اصلي آن‎ها ترجمه كنيم. ما امروز حتي چيزي از روسيه، هند، چين و ژاپن نمي‎دانيم.

بعضي از دانشگاه‎ها در كشور تجربه‎هايي درباره علوم انساني بومي و اسلامي و بحث ميان‎رشته‎اي‎ها دارند، اين تجربه‎ها چقدر مؤثر بوده؟
هنوز نتيجه‎هاي بارزي نداشته است. مثلا ساختار كتابخانه‎هاي اين مركزها بايد به‎گونه‎اي باشد كه اطلاعات را پردازش كند، اما كتاب‎هايي كه در اين كتابخانه‎ها هست همان‎هايي است كه در كتابخانه‎هاي دانشگاه‎هاي ديگر است؛ در حالي‎كه اين‎ها بايد پردازش علمي براي آموزش داشته باشند.

چگونه؟
مثلا پايان‎‎نامه‎اي كه در رشته‎هاي ميان‎رشته‎اي نوشته مي‎شود، بايد در كتابخانه در كنار كتاب‎هاي اصلي قرار بگيرد و به‎صورت يك پيوست براي آن درآيد و بعد هم به‎سرعت چاپ شود. اما در ايران سازمان‎ها عليه هدف‎ها كار مي‎كند. سازمان‎هاي علوم انساني در ايران، عليه علوم انساني است. چون با روش‎ها و رويه‎هاي فني كار مي‎كنند. برآورد يك استاد علوم انساني در ايران براساس مقاله ISI است و بيشترين امتياز براي همين مقاله‎ها در نظر گرفته مي‎شود؛ در حالي‎كه برخلاف علوم فني و تجربي، علوم انساني را مي‎سازد. وبر، ماركس و... هيچ وقت ISI ننوشتند، كتاب نوشتند، در اروپا هنوز هم همين‎طور است. در ايران از علوم انساني فقط صورتي هست در اين قصه‎ها. ما حتي از پاكستان هم عقب‎تريم. پاكستان چون نفت ندارد به فكر افتاده، اما ما عقب‎ماندگي‎هاي خود را با نفت و پول آن جبران مي‎كنيم. دانشگاه زيبا مي‎سازيم و خيال مي‎كنيم دانشجو ساخته‎ايم. زيباترين دانشگاهي كه ديده‎ام دانشگاه اردن است كه از قضا عقب‎مانده‎ترين دانشگاه هم همان‎جاست. اگر دانشگاهي شيك بود بايد بدانيم كه ويترين است. ما به‎جاي كلان‎نگري پول نفت داريم. و اين پول نفت فردبيني ما را بازتوليد مي‎كند. يك روز در غرب مي‎گويند جهاني شدن، ما هم مي‎گوييم جهاني شدن؛ روز ديگر مي‎گويند توسعه، ما هم مي‎گوييم توسعه؛ بعد مي‎گويند تجدد و ما هم مي‎گوييم تجدد.

امروز چه چيزي بايد بگوييم؟
اين‎كه بدانيم چه چيزي بايد گفت احتياج به يك «سنتز» دارد. سنتزي از گذشته خودمان گذشته غرب و از دين. اين يك هرمنوتيك سه‎شاخه است كه ايراني‎ها به‎طور ناخودآگاه هميشه در اين هرمنوتيك سه‎گانه فكر مي‎كنند. در صدساله اخير كتاب‎هاي زيادي در حوزه دين توليد شده است، اما در بعد غرب‎شناسي كسي آن را نمي‎فهمد و ما فقط نوعي غرب‎نمايي داريم. كسي كه فرانسه درس خوانده اداي فرانسوي‎ها را درمي‎آورد، آن‎كه انگليس درس خوانده اداي انگليسي‎ها را در مي‎آورد و... استادان ما كه از غرب آمده‎اند، حتي درنوع چاي و قهوه خوردن خود تأثير پذيرفته‎اند. جالب است كه بعضي وقت‎ها همه استادان در يك گروه و در يك رشته و در يك دانشكده درس مي‎دهند. بعد دانشجو مي‎ماند كه از كدام طرف برود. به فرهنگ آلماني عمل كند يا انگليسي يا.... . خود استادان هم با هم دعوا دارند و يكديگر را سركلاس‎ها تخطئه مي‎كنند. درس خوانده‎هاي آمريكا، آلمان، استراليا، انگليس، فرانسه و... هركدام كاملا تيپ فكري و روش جداگانه‎اي دارند و با هم دعواي راهبردي مي‎كنند. ايراني‎ها هم كه كاملا از همه اين‎ها جدا هستند. با اين گسل‎هاي معرفتي ساختاري و پارادايمي، چطور مي‎شود از دانشكده علوم اجتماعي يا هر دانشكده علوم انساني توقع داشت كه توليد علم كند.

حرف‎هاي كساني مثل فرديد، جلال و... كه با تسلط فكري غرب مخالف بودند چقدر مي‎تواند مؤثر باشد؟
اين‎ها هم سرشاخه هستند و نمايشگرند. فرديد در حدي يك «شومن» است؛ همان‎طور كه ماركسيست‎ها هم هركدام «شومن» يك رشته و يك نحله هستند. مثلا شومن هيدگر در ايران فرديد است. اداي آن‎ها هستند.

بحث هرمنوتيك سه‎شاخه را توضيح مي‎داديد.
دين در حوزه بازتوليد مي‎شود. بازتوليد غرب در دانشگاه است كه امروز فضاي آن غرب نمايي است نه غرب‎شناسي. بازتوليد ايرانيت هم در حكومت است. اين هرمنوتيك سه‎شاخه با هم در حال كاركردن است. اسلاميت، ايرانيت و غربيت. اين سه بايد به سنتز مناسب برسند. افراد يا جريان‎هايي هم هستند در جامعه كه نماينده هركدام از اين شاخه‎ها هستند. افراد مختلف از سمت شاخه‎هاي مختلف وارد اين هرمنوتيك شده‎اند. مثلا شريفي از سمت غربيت وارد مي‎شود. زرين‎كوب و سيدحسين نصر از سمت ايرانيت وارد مي‎شوند و شهيد مطهري هم از سمت اسلاميت مي‎آيد. جالب است كه هرسه در جايي مثل حسينيه ارشاد به هم مي‎رسند. اسلاميت نماينده جهان‎بيني و جهان‎پديداري ماست. ايرانيت واقعيت زندگي‎ ما در ايران است و غربيت با جهانيت واقعيت دنياي بيرون است. وقتي اين سه با هم نسازند يا در اسلاميت مي‎مانيم، مثل دوره رضاشاه يا در ايرانيت يا در درك دنياي جديد و غرب. امروز بعد از اين اتفاق‎هاي اخير ما وارد يك فضاي جهاني شديم، اما تئوري مناسب براي آن نداريم. دشمن دانا ما را وارد يك فضاي جهاني كرد. اين اتفاق‎ها باعث شد كه ما اوج بگيريم.

چگونه اين اتفاق‎ها را اوج گرفتن مي‎دانيم؟
امروز مجبوريم تمام ساختارهاي خود را بازسازي كنيم و براي اين‎كه از اين وضعيت بيرون بياييم همه احساس مي‎كنند كه بايد به جلو حركت كرد. همين توجه دوباره به علوم انساني يكي از نشانه‎ها است. چون واقعا همه ديدند كه جنگ‎هاي رواني و نرم چقدر مي‎تواند مؤثر باشد. همه ديدند كه پشت اين جريان انقلاب مخملي بحث‎هاي علوم انساني بود كه از دانشگاه آكسفورد بيرون آمده بود و كساني مؤثر بودند كه تحصيل‎كرده انگليس بودند يا تحت‎تأثير اين جريان بودند. پس عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد. اين وضعيت فعلي ما را به‎سمت يك وضعيت جهاني هل مي‎دهد. وسط استخر بزرگي افتاديم كه موج هم زياد دارد. امروز حتما و بايد شنا ياد بگيريم.
امروز ديگر نبايد اين اتفاق‎ها را به‎صورت حزبي و ژورناليستي تحليل كنيم يا به‎عنوان يك ناظر بي‎طرف بايستيم و مختصات نقطه‎اي كه هستم را پيدا كنيم. امروز بايد اين هرمنوتيك سه‎شاخه ايران را فعال كنيم. بايد همه كتاب‎هاي كلاسيك غرب در ايران ترجمه شود، بايد همه كتاب‎ها و اثرهاي فكري و فرهنگي گذشته خودمان را بازتوليد كنيم. بايد قبول كنيم كه ابن‎سينا فقط مربوط به حوزه‎هاي علميه و فلسفه اسلامي نيست. بايد در حوزه علوم اجتماعي آن را بازتوليد كنيم. امروز بايد دانشجويان را هدايت كنيم كه فرويد را خوب بخوانند و بوعلي را هم همين‎طور. خاصيت اين هرمنوتيك سه‎شاخه اين است كه از هر سمت كه وارد آن شويم، دو شاخه ديگر نيز خود به خود بازتوليد مي‎شوند. مثلا شهيد مطهري از سمت اسلاميت آمد و توانست جهانيت و ايرانيت را در كتاب‎هايي مثل «علل گرايش به مادي‎گري» و «خدمات متقابل اسلام و ايران» بازتوليد كند. شريعتي از غربيت آمد با اسلاميت و ايرانيت آشنا شد و به اندازه فروش بازتوليد تئوريك هم كرد. در بعضي‎جاها هم اشتباه كرد كه من با او مخالفم. زرين‎كوب هم از سمت ايرانيت آمد هم غرب را در كتاب‎هايي مثل نقد ادبي و... بازتوليد كرد و هم با كتاب كارنامه اسلام اسلاميت را بازتوليد كرد. اتفاقا افرادي مثل فرديد در اين هرمنوتيك سه‎شاخه جايي ندارند. آن‎ها فقط جنبه نفي دارند. حتي كسي مثل حميد عنايت كه از سمت غرب آمده توانسته در كتاب انديشه سياسي در اسلام، اسلاميت را به‎نوعي بازتوليد كند. ما اين ساختمان‎ها را داريم.
فقط نهادهاي سياستگذار بايد روي آن كار كنند تا اين هرمنوتيك تقويت شود. بايد تمام اسلام، ايران و غرب را بازتوليد كنيم. و اين خاصيت اين هرمنوتيك است. وقتي مثلا اسلاميت را خوب خوانديم و فهميديم، دنبال مصداق مي‎گرديم تا مقايسه كنيم. اين مصداق‎ها ايران و جهان هستند. شهيد مطهري همين كار را كرد. چه كسي بهتر از مطهري غرب را شناخت او در «علل گرايش به مادي‎گري»، خيلي خوب غرب را شناخته است. براي همين هم امثال زرين‎كوب و عنايت ارادت شديدي به شهيد مطهري پيدا مي‎كنند. يعني از هركدام از اين شاخه‎ها كه وارد شويم، حتما به دو شاخه ديگر مي‎رسيم. محال است كه ايرانيت را بازتوليد كنيم، اما اسلاميت و جهانيت و غربت بازتوليد نشود. محال است جهانيت بازتوليد شود، اما اسلاميت و ايرانيت بازتوليد نشود و محال است اسلاميت را بازتوليد كنيم، اما جهانيت و ايرانيت بازتوليد نشود.

در اين هرمنوتيك سه‎شاخه و جريان بازتوليد بعضي‎ها هم هستند كه مثلا اسلاميت را بازتوليد مي‎كنند، اما از آن به سكولاريسم مي‎رسند. اين را چگونه تفسير مي‎كنيد؟
اين جريان‎ها سواد ندارند. كسي كه فقه را بخواند مي‎فهمد كه فقه ما براساس عرف و عقلانيت عرفي است و حتما مصلحت و حفظ نظام اجتماعي در آن خواهد آمد، اما چون در اسلام فقه با فطرت در مي‎آميزد سكولار نمي‎شود. هركس كه بگويد من سكولار هستم، ضداسلام هستم يا ضد دنياي جديد هستم يا ضدايرانيت هستم از نظر من سواد ندارد. بايد كاري كنيم كه جهالت از بين برود و اين كار دولت است چون مثلا ترجمه كتاب هگل پول مي‎خواهد. بياييم يك‎بار همه كتاب‎هاي هگل را ترجمه كنيم و آن وقت حوزه‎هاي ما هم بايد اين‎ها را بخوانند. البته امروز در حوزه‎هاي ما بيشتر از دانشگاه‎ها اين كتاب‎ها خوانده مي‎شود. ما نبايد بترسيم انسان‎هايي كه جهل دارند مي‎ترسند.
كافي است در تاريكي يك چراغ روشن كنيم، تمام‎ وحشت ما از بين خواهد رفقت. ما امروز در روشن كردن همين يك چراغ مانده‎ايم.
امروز بزرگترين مشكل ما سازمان‎هاي متكفل برنامه‎ريزي براي علوم انساني هستند، ارزيابان علمي استادان ISIگرا هستند نه علم‎گرا. ساختار اين سازمان‎ها برخلاف هدف علوم انساني بومي است. در ساختار آموزش عالي ما رشته‎هاي فني اصل قرار گرفته‎اند.
و رشته‎هاي علوم انساني كه بايد كلان‎نگر باشند، به‎گوشه‎اي رانده شده‎اند.
تا وقتي رشته‎هاي فني بر علوم انساني حاكم است، اتفاقي نمي‎افتد. البته دين يك اتفاق تاريخي است. در دوره اميركبير پلي‎تكنيك و دارالفنون وارد كردند و همين‎طور شد رشته‎هايي فني بر علوم انساني مسلط شدند. بعد علوم انساني تبديل شد به علوم قديمه. اين مباني غلطي بود كه هنوز هم پا برجاست. با اين مبنا افراد ضعيف به علوم انساني مي‎آيند آن‎ها استادان ضعيفي مي‎شوند و اين ضعف بازتوليد مي‎شود.
5/5 ستاره ها (2)


نام
نام خانوادگي
پست الكترونيكي
متن

ميراث متفكران ماندگار(پرونده شماره 31)
براي غزه(پرونده شماره 30)
مصيبت نامه(پرونده شماره 29)
بحران هاي بي پايان(پرونده شماره 28)
برداشتي بديع از حيات علامه طباطبايي(پرونده شماره27)
هشدارهاي سه گانه رهبري(پرونده شماره ٢٦)
پيوندها
پاتوق كتاب