هفته نامه خبري تحليلي پنجره - مرداد دوم - 52
شماره مجله 52
  پر امتیازترین مطالب
5 مردي كه رؤياهايش صادق بود  
5 آمريكا حمله نظامي به ايران را عملي نمي‎كند؛ چرا؟  
5 نگاهي به يك رمان با موضوع حجاب  
4 آژيرها به صدا در مي آيند  
4 مردم شناسي استاد علامه شيخ فضل‎الله  
  پر بیننده ترین مطالب
166 عكس احمدي‎نژاد و سيمون بوليوار در اتاق مارادونا  
118 مردي كه رؤياهايش صادق بود  
108 نگاهي به يك رمان با موضوع حجاب  
64 اعزام دانشجو با كدام معيار؟  
63 ذكر صالحان رحمت خدا را نازل مي كند  
  آرشيو دسته بندي محتواي مجله
ستون یک یادداشت سیاست
اقتصاد فرهنگ جامعه
هنر و ادبیات تاریخ گفتگو
  آمار سایت

امروز : 317

ديروز : 2979

كاربران فعال : 30

  امتياز : 5  
درباره يوسفعلي ميرشكاك
ياداشت هايي از محمد علي علومي، سيدعلي كاشفي، اكبر نبوي، شبنم ميرزين العابدين، مهدي نصيري و محمد جواد آسمان


فرزند زمان خويش

محمدعلي علومي
ميرشكاك نبوغي است سوخته، ققنوسي كه در خود آتش گرفت، سوخت و به‎طرز حيرت‎انگيزي هرگاه كه سر برمي‎آورد، چون پهلوانان قديم مي‎تواند اگر نگوييم حرف آخر، بلكه به حتم و به جد، حرفي تازه در عرصه ادبيات را بر زبان و قلم آورد.ميرشكاك فرزند زمان خود بود، او همزمان با دوره حماسي ملت ايران كه در جبهه‎ها و در عرصه اجتماع نمود و بروز مي‎يافت؛ به پيروي از استاد، مرشد و مراد خود جلال آل احمد، ادبيات را سلاحي عليه غرب‎زدگي و مصاديق حزبي و يا سازماني آن در داخل ايران به‎كار مي‎گرفت. پاشنه آشيل يا چشم اسفنديار ميرشكاك دقيقا در همين رويكرد غليظ و شديد سياسي وي بود. او كه مي‎توانست در عرصه ادب ساحت قدما را كه فراموش شده بود ، به عرصه ادبيات معاصر درآورد، چنان و چندان مجذوب سياست شد كه وجهه ادبي او در حاشيه قرار گرفت و همين‎جا بايد تأسف و خشم خود را از كساني ابراز داشت كه به گمان من با نامردي فراوان از صداقت و ساده‎دلي اين لر سراپا صادق، سوءاستفاده‎هاي فراوان كردند. خود در پس‎ و پناه‎ها پنهان شدند و وي را به عرصه نبرد مستقيم با اديباني فرستادند كه در سرشت و سرنوشت هيچ تفاوتي با خود ميرشكاك نداشتند، يعني رنج‎هاي مشترك، اميدهاي مشترك و آرزوهايي مشترك بود كه وجه مبين هم ميرشكاك و هم‎كساني بود كه ميرشكاك عليه آن‎ها تيغ كشيد. اگر بخواهيم مصداقي صحبت كنيم، اخوان ثالث همان ديدگاه ميرشكاك را داشت و اين‎كه چه شد ميرشكاك جوان و حتي نوجوان آن سال‎ها عليه پير مرشدي چون مهدي اخوان ثالث در ستيز قرار گيرد، باز به گمان من ناشي از سوءاستفاده و نامردمي عده‎اي بود كه دانش و بينش ميرشكاك را نداشتند و از شور و شعور و توان اين جوان لر سوءاستفاده‎ها كردند تا به نام و ناني برسند. و آن‎چه در اين ميان ناديده انگاشته شد، سرنوشت خود ميرشكاك بود. من پس از سال‎ها دوستي جز احترام به اين مجنون جهان‎ معاصر، چيزي ديگر براي گفتن ندارم




دوستي براي هيچ‎وقت

سيدعلي كاشفي خوانساري
عصر انفراد است. سيطره انفراد پررنگ و پررنگ‎تر مي‎شود و استيلاي «بي‎هم‎زباني» مطلق. كلمات مسخ شده‎اند و بدگماني و بدفهمي فراگير. مكالمه و مفاهمه (هم‎-دلي) دور از دسترس و مضحك و ناممكن.
ديگر زمانه حرف‎هاي جدي گذشته است. بندگان شهوت و اربابان قدرت، كلمات را به نام خود زده‎اند و دهانت را كه بازكني، به طرفه‎العيني انگت مي‎زنند، نامت مي‎نهند و در طبقه‎بندي ماشيني و كوته‎انديشانه خود، كدگذاري‎ات مي‎كنند.
به‎هوش بايد بود. دين، عدالت، آزادي، تعادل، كمال، زيبايي، و... همه و همه واژه‎هايي‎اند كه صاحب پيدا كرده‎اند و به‎كارگيري آن‎ها غرامتي تلخ دارد.
به هوش بايد بود. تك‎بعدي اگر نباشي برچسب خواهي خورد. كسي نمي‎پذيرد كه هم مسلمان باشي و هم آزادي‎خواه، هم صوفي‎ باشي هم بسيجي، هم عاشق باشي و هم پرسش‎ كني.
به‎هوش بايد بود. كلماتي كشنده را براي شليك آماده كرده‎اند. سر بجنباني، كافر مي‎شوي يا مزدور؛ «استحاله شده» مي‎شوي يا «تنگ‎انديش»، «سياه‎نما» مي‎شوي يا «دنياپرست».
«دروغ» و «ريا» روح غالب زمانه شده است و «تقيه»، «سكوت» و «نهان‎روشي» سياق اهل درد. غايت آمال است يافتن لقمه‎ناني حلال، بي‎شبهه، بي‎منت. ديگر بايد از خاطر زدود آرزوي آن كه دوستي داشته باشي يا هم‎رازي و يا حتي هم‎صحبتي.
در عصر انفراد؛ رفاقت با زندگان ممكن نيست. رفيقي اگر مي‎جويي، سراغ مردگان برو. با مردگان هم‎صحبتي آسان‎تر است. شايد در ابتدا دشوار بنمايد، اما با كمي مجاهدت و رياضت، شيريني اين مصاحبت ممكن خواهد شد.
يوسف ميرشكاك را هفده سالي است كه مي‎شناسم؛ از روزگار حوزه و برگ و نيستان. به‎ندرت به حرف دل نشسته‎ايم و دير به دير. ما هم بيشتر هم را كه ديده‎ايم، سرپايي از همين حرف‎هاي مزخرف زده‎ايم. اما در دلم يوسف را يك دوست مي‎نامم. كسي كه ضعف‎ها و عيب‎هايش را – كه همه از اين عيب‎ها فراوان داريم – مي‎شناسم و آن كاستي‎ها و اشتباه‎ها را تأييد نمي‎كنم، اما به او احترام مي‎گذارم.
من يك شاعر و يك مجنون را دوست دارم.
يك رند، قلندر، ملامتي و يك دردمند را دوست دارم. كسي كه مي‎بيند، مي‎انديشد، بي‎تاب مي‎شود، فرياد مي‎كشد و تند مي‎گويد.
عصر انفراد است و رفاقت با زندگان ناممكن. يوسف را دوستي براي نديدن و نشناختن مي‎بينم. دوستي براي هيچ – جا و هيچ – وقت. دوستي كه شايد پس از مرگ (م – ش – مان) به‎كار هم‎صحبتي بيايد




اين دفتر زندگي سراسر ...هيهات!
اكبر نبوي
پيش نوشت
گاهي در بزرگ داشت نيكان و بزرگان، سرراست درباره آن‎ها مي نويسند و مي گويند و گاهي به منش آن‎ها و دغدغه هايشان اشاره مي كنند و در پيرامون ويژگي هايي سخن مي گويند كه شايسته ايشان است. من در ارتباط با نكوداشت نويسنده انديشمند و شاعر گران جان معاصر، «يوسفعلي ميرشكاك» راه دوم را برگزيده ام و خيلي روراست مي گويم كه چرايي برگزيدن اين شيوه، هيچ نيست جز آن‎كه «يوسف» گاهي خيلي دور است و گاه خيلي نزديك. كنشمندي در وجود او چنان است كه به آساني به‎دست نمي آيد. در روزگاري كه «بلاهت سوداگريِ» سياست بازان به گوهر پر مشتري كنش پذيراني در لباس هاي گوناگون، تبديل شده است، «رنديِ» يوسف شگفت انگيز و خيره‎كننده است. همين «رند» يك لاقبا براي راه بستن بر موش هاي كور مدعي، گاه چنان در خرقه «ملامتي» فرو مي رود كه عقل هاي عافيت انديش و جان هاي سكه خوار را از خويش فراري مي دهد و حتي پاره اي از همگنان را نيز به داوري هاي نادرست گرفتار مي سازد. (شكل و نوعي ديگر از اين «رندي» را مي توان در شاعر سترگ روزگارمان، استاد علي معلم دامغاني سراغ گرفت).....
با آن‎چه گفته آمد، داوري را به شما وا مي گذارم كه آيا در پيرامون يوسف مي توان مستقيم سخن گفت؟ اگر ديگران مي توانند چنين كنند، من ناتوانم. پس به يكي از مهم ترين دغدغه هاي او پرداخته ام كه خوشبختانه منش او نيز هست. يوسفعلي ميرشكاك، مرد بزرگي است. و اين بزرگي گوهر دروني اوست.
1ـ آن‎ها كه بزرگ اند، به‎دنبال بزرگي نمي روند. بزرگي، خود را به ايشان هديه مي كند. بزرگي مي خواهد با انتساب به آن‎ها به خود هويت بدهد. شأن و مقام پيدا كند و در ميان همه صفت هاي خوب بر خود ببالد كه از سوي كساني پذيرفته شده كه شرف و اعتبار همه خصلت ها و صفت هاي شايسته اند. درست همانند «عشق». عشق به «عاشق» زنده است و با او نام پيدا مي كند. زندگي، شور، شوريدگي، بارش، خروش، ژرفا، آسمان فرسايي، گستره، زايندگي، برافروختگي، ناآرامي، هيجان، التهاب، سرمستي، پاكي، رازورزي، رازخواهي، آزادي، آزادگي و... كه در عشق جست‎وجو مي كنيم، مربوط به عاشق است. همه اين‎ها را عاشق به عشق مي دهد. عشق فقط يك جرقه است، اما عاشق آتش است، آتشفشان است. مي سوزاند. خود را. ديگران را نه. عشق الف است و عاشق قصيده. مردان بزرگ، بزرگ به دنيا مي آيند. بزرگي سرشتشان است. وصله لباسشان نيست. خوني است جاري در رگ هايشان، نه پوستي بر اندامشان. بزرگي به قلب هاست و به انديشه ها. به مرام ها و منش هاست. شيرازه وجود است و جوهر جان. چشمه اي هميشه جوشان است. بركه اي وامانده نيست. لاف هاي گزاف و هذيان هاي تب آلود بزرگي نمي آورند. آن‎ها كه بزرگي را گدايي مي كنند، تقدير جز كلوخ خفت در كشكولشان نمي ريزد و جز خاك ذلت بر سفره شان نمي گذارد. خون گدايان بزرگي سياه است، درست مثل دلشان و دهليزهاي تاريك مغزشان كه روشناي هيچ انديشه سالم و درستي در آن پاي نگذاشته است. بزرگي جوششي است از درون، نه تلاش و كوششي از بيرون.
2ـ وجدان عمومي جامعه، بزرگانش را خود برمي گزيند. مي جويد، مي بويد، لمس مي كند، مي آزمايد، نگاه مي كند، ژرف. دقيق مي شود، صبورانه. مي كاود، باريك و ظريف. برانداز مي كند، خريدارانه. تأمل مي كند، خردمندانه. و سپس برمي گزيند و بر چشم مي گذارد و هم‎پايش مي بالد. قد مي كشد. سايه مي گستراند. ريشه مي دواند و سپس به تاريخ مي سپارد و تاريخ امانت دار خوبي است. وجدان جامعه بزرگان تحميلي را نمي پذيرد. گرچه آن‎ها چند صباحي بر بلور فطرت ها و انديشه ها و عاطفه ها و احساس ها پنجه بكشند و رجز بخوانند و غبار بر پا كنند و بخواهند به ضرب و زور پذيرفته شوند. اين را تاريخ مي گويد و قلب ها و وجدان هاي مردم كه تعريف هاي روشن و صريحي از بزرگ و بزرگي دارند. معيار دارند و ميزان. و با همين معيارهاست كه سر مي دهند، ولي بي مقداران را نمي پذيرند و دست كجشان را كه به‎سوي نام دراز شده بر سندان قهر مي كوبند و داغ تعبير شدن خواب هاي اهريمني شان را بر دلشان مي گذارند و ننگ را در كاسه چشم حقير و معيوبشان مي ريزند.
3ـ برادران يوسف، بزرگي و عزت يوسف را تاب نداشتند. حسد و بخل كورشان كرده بود و انديشه شان را به سرداب هرزانديشي ميهمان ساخته بود. آن‎ها چاه را برگزيدند تا بزرگي يوسف را فروكاهند و جان بر خاك افتاده خود را برگيرند تا زمانه ديگر شود و نزد پدر بيش از آن‎چه بايد، قدر بينند و بزرگ شمرده شوند. تو گويي اين نه تقديري جبري و ناخواسته و لاجرم، بلكه ثمره شوم پيوند اهريمن درون و بيرون در زندگي انسان هاست كه با گذشت زمان ـ و البته در شرايطي متفاوت ـ نتيجه اي واحد مي دهد. اما بزرگي يوسف در چاه باليد. بيش از گذشته. كه، بزرگان افتاده نيز بزرگ اند. و دل مي ربايند. عقل را خيره مي كنند. شراب چشمشان همه مستي عالم را در جان راستان و آسمان انديشان مي ريزد. و درست آن است كه شراب جان بزرگان، در خم وجود، جوشيده و چشيده تا توانسته چشنده اي بي همتا باشد و آتش مستي را در همه‎جا بپراكند و به جان عالم و آدم شرر بيندازد.
4ـ بزرگان «لحظه» را «اتفاق» نمي دانند و معتقد نيستند كه اتفاق در لحظه رخ مي دهد. از ديد آن‎ها «اتفاق» محصول آزاد شدن يك انرژي است. و «لحظه» يك جهان زمان است. دور و دراز. و با اين زمان مي توان تاريخ ساخت. به همين دليل، بزرگان با ابريشم «لحظه ها» تاريخ را مهندسي مي كنند و مي سازند و با قطره قطره جان، درياي وجود را پديد مي آورند. و دريا، انرژي آزاد شده قطره هاست. زمانِ در حال جريان، در چشم بزرگان، واقعه اي است بزرگ كه بايد پاس داشته شود و به رستاخيز «فردا» پيوند بخورد. «اكنون» را فشرده تاريخ مي دانند. يك انرژي متراكم كه بايد درست، به‎جا، با انديشه و تدبير، آزادش كرد تا چرخ سنگين حركت انسان و اجتماع در گل و لاي و مرداب فرو نماند و از گردنه هاي باريك و فرازهاي سخت و صعب و هول آور به سلامت بگذرد و خطر كوير هاي سوزان را از سر بگذراند، انرژي متراكمي كه هديه خداست براي زندگي و زايندگي. باروري و بارآوري. «شدني» پيوسته و مينوي و گسستن از «بودني» اهريمني و دوزخي. هديه اي براي عشق و عاشقي و عشق ورزي. براي سرودن و پايكوبي و پويايي. براي ايمان و تعهد و مسئوليت. اميد و آرزو و تلاش. دين و دانش و انديشه. شور و شعور و شعر. ديدن و دل نبستن و گذشتن. گسستن و پيوستن.
5ـ بزرگان چشم به‎راه فردا نمي مانند، دست و پا بسته و به كنج نشسته. به پيشواز فردا مي روند. بالاتر؛ خود را به فردا پرتاب مي كنند. فردا را گنگ و مجهول نمي دانند. روشن مي دانند و گويا. و چرا فردا همين امروز نباشد؟ مگر امروز فردايِ ديروز نيست؟ پس، همان‎قدر كه امروز روشن است، فردا نيز مي تواند و بايد روشن باشد. نكته اين‎جاست كه آيا چراغ افروخته اي در دست گرفته ايم تا گستره فردا را به تماشا بنشينيم؟ بزرگان، چراغ‎افروزند و خود، چراغ. و با روشناي وجود، فردا را مي بينند و برايش برنامه مي ريزند. بي توشه و اندوخته به سوي فردا گام برنمي دارند.
6ـ بزرگان سايه گسترند. اما نه روي تفرعن و كبر. گشاده دستند، اما نه از سر نيرنگ و ريا. مهربانند، نه براي عزيز شدن در چشم ديگران. پرتلاشند، نه براي انبار كردن دنيا. زيركند نه دغل‎كار و سياست‎باز. بزرگان با هوشند و آگاه و در درون غصه دار جهل ديگران. متعهدند و در دل و جان اندوهناك بي تعهدي مدعيان. دردمندند و از ژرفاي دل انديشناك نگاه سرد بي دردان. گرمند و گرماده و در عين‎حال حيرت زده جويندگان سرما و زمهرير. سازنده اند و خشمگين از ويران‎كنندگان. دريايي اند و نگران گرفتار شدگان كوير. بزرگان، به خود و براي خود نيستند. خود را براي مردم مي خواهند، بي مزد و بي منت. خاموشند، بدون قيل و قال. روح هايشان زيباست، بدون جلوه فروشي. بزرگان سر به زيرند و در خدمت به مردم با ريشخند و سخره پا پس نمي كشند. در سكوت مي سوزند و نور مي افشانند. پروانه مي شوند بال مي گشايند، از شوق، و در شعله عشق به معشوق خاكستر مي شوند. اما بر باد نمي روند. با معشوق يكي مي شوند. بدون حجاب. چرا كه حجاب از دل برگرفته اند. و پيش از سوختن، دل را به تماشا برده اند. با آن‎همه ناز و شيريني كه خدا به آن‎ها داده، اما هميشه ناز ديگران را مي كشند تا شوق چشيدن عسل محبت و عشق را در ايشان زنده كنند.
7ـ بزرگان بيش از آن‎چه بگويند، مي‎انديشند. سخن را به‎قدر ضرورت مي گويند. زياده روي نمي كنند، چراكه مي دانند زياده روي در سخن، كتاب انديشه را مي سوزد. و راه را بر كشف هاي تازه و آفاق روشن سد مي كند. زياده گويي آدم ها، از پريشاني قواي دماغي شان حكايت مي كند. در عين‎حال زياده روي در سخن، بركت و تأثير و ژرفا و حكمت و انديشه را از كلام مي گيرد و بسان صداي شوم كلاغ ها، گوش ها را مي آزارد و دل ها و جان ها را در دوزخ پژمردگي و رخوت و سكوت، گرفتار مي سازد.
8ـ بزرگان گاه خورشيدند و گاه سايه. هنگامي كه جامعه به گرما و نور نيازمند است خورشيد وجود بزرگان با سخاوت تمام مي درخشد و نور و گرما مي بخشد و زماني‎كه جامعه به سايه اي بي منت و مهربان نياز دارد تا دردمندان و گرفتاران براي دريافت كمك و ياري از ديگران، احساس كوچكي نكنند و كرامت انساني شان لگدكوب نشود، بزرگان چونان سايه اي نرم و سبك و بي صدا، به همه‎جا سرك مي كشند و نيازها را برآورده مي سازند. بر دردها و زخم ها مرهم مي گذارند؛ محيط هاي سرد را زندگي مي بخشند؛ غم و اندوه را از دل ها پاك مي كنند و به جايش اميد و خنده و شور مي نشانند.
9ـ ... بزرگان هماره و هميشه بزرگند. چراكه جان و دلشان بزرگ است




راز هستي


شبنم ميرزين‎العابدين
«اين بيتو شنيدي؟ بيا و حال اهل درد بشنو به لفظ اندك و معني بسيار... اين چكيده و فشرده گفتن، جوهر شعره... نثر مثل راه رفتنه؛ از نقطه‎اي شروع مي‎كني تا به نقطه‎اي برسي، اما شعر درست مثل سماع است، هدفش در خودشه... نمي‎خواد از جايي به جايي بري... نظام زبان به ذات شاعرانه اونه... شعر يعني گريز از زياده‎گويي و پرگفتن با وسعت‎بخشي به حوزه‎ها و در نظر گرفتن تضاد و تطابق اشيا با هم... كه كل زبان بيرون از اين دايره نيست، يا تضاده يا تناسب‎، در جهت برقراري تطابق... پس شاعر كسي است كه هميشه نظام زبان رو رعايت مي‎كنه... تا اين‎جا اگه سئوالي هست بپرس بي بي...
كار شاعر وسعت بخشيدن به حوزه‎ها و در هم ضرب كردن اون‎هاست... ضرب تمام حواس در هم؛ مي‎دوني وسيع‎ترين حوزه؛ بيناييه... خب دختر ژوپيتر....حالا سه تا كلمه بگو... نه قرار نيست فكركني، سريع سه تا كلمه بگو... هرچي به ذهنت رسيد... خوبه شروع مي‎كنيم...»
اين‎جوري شد استاد من. رنجور بود و خسته؛ كم حرف شده بود، شعرهايش را مي‎خواست در مجموعه‎اي گرد آورد. سعي مي‎كردم حتي‎المقدور خلوتش را برهم نزنم. چند نقاشي روي سه پايه بود... تابلويي ازش داشتم كه ‎اي‎كاش با خود آورده بودم! سبك خاصي دارد او در نقاشي؛ منحصر به خودش است. زل زده‎ام به يكي از تابلوها؛ رنگ‎ها تا حد امكان به رنگ‎هاي طبيعي نزديكند و اين كار هر نقاشي نيست... .
از پشت سر مي‎گويد: حقه. وقتي سر ميز مي‎نشينم، غزلي برايم مي‎خواند؛ آن برق عجيب در چشمانش نقش مي‎بندد. به نماي بسته چشمانش در قابي كاملا بسته فكر مي‎كنم، بي‎گمان در همان نگاه اول هم مي‎شود پي به سرگشتگي‎اش برد...
مي‎گويند او را نمي‎توان شناخت، نه، واقعيت اين است كه در آينه همان پديدار مي‎شود كه نموده‎اي؛ بسياري تاب عرياني روح ندارند و مي‎گريزند. براي او اما سخت است اين همه ديدن و تظاهر به نيستن و عدم را زيستن. خسته و به ستوه آمده از رفت و آمدهاي پياپي، دوست دارد اين‎بار چرخ را از گرديدن بازدارد تا عالمي نو علم كند و آدمي نوتر. هيچ‎كس را توان نمي‎ماند، يك روز بر صدر مصطبه نشاندن و روزي هزار بهتان و تهمت نهادن؛ دست آخر جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي‎كرد.
خسته و رنجور از تمام اين تقسيم‎بندي‎ها، در طلب است و چون در طلب باشي به تعبيري رسيده‎اي. چونان كودكي دايم در كشف است؛ « مي‎دوني دختر ژوپيتر ويژگي شاعر، كودكي و صراحتشه...» نماي بسته چشمان او؛ پررمز و راز با فريادهايي كه هيچ‎كس نه فهم كرد و نه قادر بود بفهمد... مي‎گويند او كه به اندازه كافي داد كشيده، چه كسي فهميد؟! نام او را بي‎محابا خرج و از افكارش مايه گذاشتند و چون صراحتش را برنتافتند رهسپار عزلتي اجباريش كردند. صفحات نشريات و مجلات در دهه‎هايي به اسم او ممهور بود و اكنون...
او از زندگي مي‎گفت و شعر كه زبان امت واحده است. اين‎كه در سوگ و بزم؛ در عزا و عروسي همواره زبان مشترك شعر بوده و هست... از فيلسوف‎نماها، شاعرنماها، قلم‎به‎مزدها و... . حرمت قلم و شأن انسان و... نماي بسته چشمانش؛ وه كه چه بي‎رنگ و بي‎نشان كه منم كه منم كه منم... چرا؟ خود شعر است مثل رقص؛ خود با خود معنا مي‎شود... نه او، ديگراني هم هستند كم و بيش... نمي‎دانم اين توفيق اجباري، اين سي پاره به كف شدن، گو اين‎كه در نواله اينان نبود، حواله‎اي داد به حضرتش كه نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار... .
يوسفِ از زندان به‎درآمده را نمي‎شناسند... يوسف پر است از تضاد و تناسب كه شعر است و زندگي. جاري و پويا، يك‎دم فرو نمي‎نشيند و هردم با رنگي، شعري، نظري از چله‎خانه برون زده كه دايم بايد يافت اگر رهرويي. طغيان و عصيان او در سطوري از شعرهايش نهفته و آرامشش در سطوري ديگر...
« حالا سه تا كلمه بگو بي بي...
هستي ِمن اينست
رازِ تو را يافتن
و خدايِ ما رهايي بود
خوبه... نه واقعا خوبه ؛ يادت باشه در شعر به جاي كسره،واومي‎گذاريم و ايجاز رو هم فرامش نكن ... خب سه كلمه ديگر... .»




پديده اهل قلم

مهدي نصيري
يوسفعلي ميرشكاك براي من ياد آور گفت‎وگوها و بحث و جدل‎هاي جدي پيرامون غرب و تجدد و مدرنيسم است. او از معدود نويسندگان و انديشورزان معاصر غرب‎شناس و زمانه‎شناس روزگار ماست و همين زمان‎شناسي او را در برابر بسياري از آفات عقيدتي‎اي كه بسياري از خودي‎ها دچار آن مي‎شوند، حفظ كرده است. به‎عبارت ديگر، او بر ماهيت آخرالزماني روزگار ما به‎خوبي وقوف پيدا كرده است كه از نظر حقير، اين فهم و وقوف يكي از اركان تفكر صحيح در روزگار ماست كه بسياري از حتي بزرگان عرصه قلم و انديشه از آن محرومند و نگاهشان به زمانه بسي سطحي و ساده‎انگارانه است كه همين امر بعضا آن‎ها را دچار خطا‎هاي بزرگ مي‎كند. فقيهي كه در پي انطباق دين با مشتهيات زمانه است‎، سياستمداري كه وعده سريع و انقلابي اصلاح امور را در ابعاد فرهنگي و اقتصادي و اجتماعي و علمي و اخلاقي و... مي‎دهد و آينده‎اي سرشار از پيشرفت و كاميابي و معنويت و ماديت و دنيا و آخرت را براي خلق‎ا... ترسيم مي‎كند و دانشگاهي‎اي كه به وعده‎‎هاي اتوپيايي علوم مدرن دل بسته است و بر پيشرفتگي روزگار خود مي‎بالد و بر عقب‎ماندگي گذشتگان افسوس مي‎خورد، و... همگي فاقد يك زمان‎شناسي درست و عميقند كه نمي‎توانند مواجهه‎اي واقع‎بينانه با مسايل و تحولات روزگار داشته باشند.
ميرشكاك اين حجاب بزرگ زمان‎شناسي را خرق كرده است.
چه خوب بود نشريه‎اي يك بار ديگر مقاله «دوزخ پايتخت» او را كه بيش از ده سال پيش در هفته‎نامه صبح به چاپ رسيد، تجديد چاپ كند تا شاهدي بر گفتار من باشد.
اما ميرشكاك از حجاب ضخيم و غليظ يونان‎زدگي چه از نوع فلسفي و ارسطويي و افلاطوني و چه از نوع عرفاني و افلوطيني آن نيز رسته است و من شاهد نقد‎هاي قوي و اغلب شفاهي او در اين زمينه‎ها بوده‎ام. اما بهترين خاطرات من با ميرشكاك به دوراني مربوط است كه او سخت شيفته معارف اهل بيت(ع) شده و به حديث‎خواني و روايت خواني رو آورده و به اين باور رسيده بود كه «كلما خرج عن غير هذا البيت فهو باطل».
چند سالي است كه ميرشكاك را نديده‎ام، اما مطمئنم كه همچنان در اين مسير ثابت و استوار است.
در هر صورت، ميرشكاك يك پديده در ميان اهل قلم و رسانه است كه وجودش بسيار مغتنم است؛ اگر چه بسياري نمي‎توانند با آرا و نظرات غيرمتعارف و شاذ او ارتباط برقرار كنند و از اتمسفر مشهورات زمانه، خويش را برهانند




ماه پلنگينه‎پوش

محمدجواد آسمان
فروغ فرخزاد درباره سهراب سپهري گفته بود: «اگر سهراب همه انرژي‎اش را صرف شعر مي‎كرد (يعني از نقاشي و مطالعات پراكنده دست برمي‎داشت)، بزرگ‎ترين شاعر روزگار ما مي‎شد.» (نقل به مضمون)
يوسفعلي ميرشكاك انسان پيچيده‎اي‎ است. شخصيت او به‎قدري چندلايه، جامع‎الاطراف و گاهي متناقض‎نماست كه مي‎تواند موضوع كتابي مفصل باشد. در حقيقت، وقتي از ميرشكاك سخن مي‎رانيم با چند نفر روبه‎روييم؛ ميرشكاك شاعر، ميرشكاك منتقد، ميرشكاك طنزپرداز، ميرشكاك نقاش، ميرشكاك اسطوره‎شناس، ميرشكاك اهل سياست، ميرشكاك فيلسوف، ميرشكاك درويش و عارف، و حتي حديث‎دان و مصحح و زبان‎شناس و... .
كمتر كسي وجود اين مايه از منشورواري را دارد. به‎واسطه همين چندسويگي و بحث‎برانگيزي در هر كدام از اين زمينه‎ها، گمان مي‎كنم ذهن و وقت اغلب خاصان روزگار ما ـ به موافقت يا مخالفت ـ كم و بيش به او مشغول شده است. و باز كمتر كسي اين هنر را دارد كه در گوشه خلوتگاهش بنشيند و عالمي را به موضع‎گيري درباره خود وادارد و در تك‎تك زمينه‎هاي گوناگوني كه واردشان شده نيز فحل باشد و حرفي براي گفتن داشته باشد. اگر بخواهم رشته پيوندي ميان حاصل كار ميرشكاك در زمينه‎هاي مختلف بيابم، به صفت جنون‎مندي مي‎رسم. همين جنون‎مندي‎ست كه به‎زعم من به اظهارنظر‎ها، شعرها و نقاشي‎هاي قابل اعتناي او جان‎مايه و روح و دلنشيني بخشيده است.
متأسفانه نخستين آشنايي من با نام و قلم ميرشكاك در نيمه دوم دهه هفتاد اتفاق افتاد؛ زماني‎كه او در نشريات تندرويي مطلب مي‎نوشت كه با پسند سياسي من همسو نبود. اگر بعدها او را از نزديك نديده بودم و با مجموعه جهان‎بيني و منش او آشنا نمي‎شدم، بي‎ترديد هنوز در نيمه تاريك دلم جا داشت. وقتي ميرشكاك را از نزديك ديدم، فهميدم برجسته كردن وجه سياسي او به بهاي نديدن وجوه ارزشمند ديگرش، همان‎قدر بي‎انصافي‎ است كه انكار هيدگر به‎خاطر مواضع سياسي‎اش. يادم مي‎آيد هنگامي كه دانشجوي فلسفه بودم، ديرزماني شيفته و حيران نام خانوادگي او شده بودم كه به نظرم نسبت به نام ميرداماد و ميرفندرسكي، با فلسفه مناسبت بيشتري داشت. آن‎روزها هنوز از دانايي‎هاي فلسفي ميرشكاك خبر نداشتم و نمي‎دانستم مدتي نيز شاگرد فرديد بوده است. ميرشكاك سهم دانش و جايگاهش را با سرسختي و جنگندگي از روزگار گرفته است. وقتي كه حدودا بيست‎ساله بوده، همزمان با كار يدي، نخستين تصحيح و گزينش از ديوان بيدل را در ايران به چاپ سپرده. از جوان‎ترين، شايسته‎ترين و مؤثرترين اعضاي مؤسس حوزه هنري بوده و هنر نسل ارزنده‎اي از اهالي هنر، به‎واسطه آموزگاري او شكل گرفته است. مي‎گويند در همان جواني، بسياري از اهالي فضل در برابر نقد ادبي او سپر مي‎انداخته‎اند. او به‎رغم محروم بودن از تحصيلات آكادميك (كه نه اعتقادي به آن دارد و نه نيازي) بيشتر از بسياري از دانشگاهيان ما كتاب خوانده و چيز نوشته و در حوزه علوم انساني، نظريه نو پرداخته است. اين‎هاست كه در امتزاج با ويژگي‎هاي شخصي او، انسانيت، صداقت و شجاعت او، مرا به ستايش ميرشكاك وامي‎دارد، بي‎آن‎كه لزوما در همه موارد با او هم‎نظر باشم. نمي‎خواهم با اغراق سخن بگويم و او را مطلق جلوه دهم. بله، شايد همه سروده‎هاي ميرشكاك عالي نباشند، شايد همه آثار ديگر و نظريات و عملكرد او نيز. اما به‎نظرم فقط كسي كفه بزرگي و دانش و اعتبار ميرشكاك را سنگين‎تر نمي‎بيند كه يا از كارنامه او دقيق مطلع نيست يا انصاف كافي ندارد. شگفت‎آورترين ويژگي ميرشكاك به گمان من نگاه تازه و شخصي او به مسايل است. او فراوان آثار ديگران را مطالعه كرده، اما ذهن تحليل‎گرش پاسخ‎هاي تازه و شخصي براي مسايل گوناگون دارد. گاهي در مواجهه آني با پيش پا افتاده‎ترين موارد تا پيچيده‎ترين موضوعات، نگرشي كه ارايه مي‎دهد، شگفت‎زده‎ات مي‎كند. از خودت مي‎پرسي چطور ممكن است كسي بتواند از اين زاويه بكر به اين موضوع بنگرد يا چنين پيوند زيبا و انكارناپذيري بين دو مورد ظاهرا بي‎ربط بيابد؟! و راز ماجرا وقتي برايت آشكار مي‎شود كه پاسخ‎ها، آثار و نظريات او را كنار هم مي‎چيني و مرور مي‎كني؛ او به جهان‎بيني‎اي شخصي و ارگانيك دست يافته است. فرمول‎هاي كلي و معيني در دنياي ذهني كامل و پرداخته‎شده او موجود است كه باطن هر پيشامدي در آيينه آن، معناي تازه و به‎جايش را مي‎يابد. آن كسي كه با درهم‎آميختگي عينيات و ذهنيات و مفاهيم و نشانه‎ها و نام‎ها و افسانه‎ها و اسطوره‎ها و واقعيات در دنياي انديشگي ميرشكاك آشنا نباشد، آن كسي كه بر حلقه‎هاي پيوند دانش‎ها و نام‎ها و نشانه‎ها احاطه نداشته باشد، در برابر مواضع ميرشكاك گيج مي‎شود، هذيان مي‎شنود، تناقض مي‎بيند، و خلاصه حيران مي‎ماند. بدون دانستن اين‎هاست كه ما از خود مي‎پرسيم چگونه ممكن است كسي اين‎قدر معتقد و اين‎قدر كافرنما باشد؛ چطور امكان دارد كسي تا اين حد از سنت بومي دفاع كند و بر آن پاي بفشارد و همزمان به شكست محتوم آن (في‎المثل به تعبير خودش مصاديقي مانند اضمحلال زبان فارسي و مدفون شدن همه ما زير سيلاب مدرنيسم) ايمان داشته باشد؛ مگر مي‎شود هم بي‎نهايت اصلاح‎طلب و معترض بود و هم بي‎نهايت بنيادگرا؟ شايد بشود. بد نيست ما هم به معيارهايمان نگاهي دوباره بيندازيم
5/5 ستاره ها (1)


نام
نام خانوادگي
پست الكترونيكي
متن

بنده بزرگان بودن حق‎شناسي است(ويژه نامه شماره 52)
فلسفه به روايت فلسفه(ويژه نامه شماره 51)
براي تمام فصل ها(ويژه نامه شماره 50)
شاگرد قريب(وي‍ژه نامه شماره 49)
همه قربانيان عالي‎جناب(ويژه نامه شماره 48)
پيوندها
پاتوق كتاب