درباره يوسفعلي ميرشكاك ياداشت هايي از محمد علي علومي، سيدعلي كاشفي، اكبر نبوي، شبنم ميرزين العابدين، مهدي نصيري و محمد جواد آسمان
فرزند زمان خويش
محمدعلي علومي
ميرشكاك نبوغي است سوخته، ققنوسي كه در خود آتش گرفت، سوخت و بهطرز حيرتانگيزي هرگاه كه سر برميآورد، چون پهلوانان قديم ميتواند اگر نگوييم حرف آخر، بلكه به حتم و به جد، حرفي تازه در عرصه ادبيات را بر زبان و قلم آورد.ميرشكاك فرزند زمان خود بود، او همزمان با دوره حماسي ملت ايران كه در جبههها و در عرصه اجتماع نمود و بروز مييافت؛ به پيروي از استاد، مرشد و مراد خود جلال آل احمد، ادبيات را سلاحي عليه غربزدگي و مصاديق حزبي و يا سازماني آن در داخل ايران بهكار ميگرفت. پاشنه آشيل يا چشم اسفنديار ميرشكاك دقيقا در همين رويكرد غليظ و شديد سياسي وي بود. او كه ميتوانست در عرصه ادب ساحت قدما را كه فراموش شده بود ، به عرصه ادبيات معاصر درآورد، چنان و چندان مجذوب سياست شد كه وجهه ادبي او در حاشيه قرار گرفت و همينجا بايد تأسف و خشم خود را از كساني ابراز داشت كه به گمان من با نامردي فراوان از صداقت و سادهدلي اين لر سراپا صادق، سوءاستفادههاي فراوان كردند. خود در پس و پناهها پنهان شدند و وي را به عرصه نبرد مستقيم با اديباني فرستادند كه در سرشت و سرنوشت هيچ تفاوتي با خود ميرشكاك نداشتند، يعني رنجهاي مشترك، اميدهاي مشترك و آرزوهايي مشترك بود كه وجه مبين هم ميرشكاك و همكساني بود كه ميرشكاك عليه آنها تيغ كشيد. اگر بخواهيم مصداقي صحبت كنيم، اخوان ثالث همان ديدگاه ميرشكاك را داشت و اينكه چه شد ميرشكاك جوان و حتي نوجوان آن سالها عليه پير مرشدي چون مهدي اخوان ثالث در ستيز قرار گيرد، باز به گمان من ناشي از سوءاستفاده و نامردمي عدهاي بود كه دانش و بينش ميرشكاك را نداشتند و از شور و شعور و توان اين جوان لر سوءاستفادهها كردند تا به نام و ناني برسند. و آنچه در اين ميان ناديده انگاشته شد، سرنوشت خود ميرشكاك بود. من پس از سالها دوستي جز احترام به اين مجنون جهان معاصر، چيزي ديگر براي گفتن ندارم
دوستي براي هيچوقت
سيدعلي كاشفي خوانساري
عصر انفراد است. سيطره انفراد پررنگ و پررنگتر ميشود و استيلاي «بيهمزباني» مطلق. كلمات مسخ شدهاند و بدگماني و بدفهمي فراگير. مكالمه و مفاهمه (هم-دلي) دور از دسترس و مضحك و ناممكن.
ديگر زمانه حرفهاي جدي گذشته است. بندگان شهوت و اربابان قدرت، كلمات را به نام خود زدهاند و دهانت را كه بازكني، به طرفهالعيني انگت ميزنند، نامت مينهند و در طبقهبندي ماشيني و كوتهانديشانه خود، كدگذاريات ميكنند.
بههوش بايد بود. دين، عدالت، آزادي، تعادل، كمال، زيبايي، و... همه و همه واژههايياند كه صاحب پيدا كردهاند و بهكارگيري آنها غرامتي تلخ دارد.
به هوش بايد بود. تكبعدي اگر نباشي برچسب خواهي خورد. كسي نميپذيرد كه هم مسلمان باشي و هم آزاديخواه، هم صوفي باشي هم بسيجي، هم عاشق باشي و هم پرسش كني.
بههوش بايد بود. كلماتي كشنده را براي شليك آماده كردهاند. سر بجنباني، كافر ميشوي يا مزدور؛ «استحاله شده» ميشوي يا «تنگانديش»، «سياهنما» ميشوي يا «دنياپرست».
«دروغ» و «ريا» روح غالب زمانه شده است و «تقيه»، «سكوت» و «نهانروشي» سياق اهل درد. غايت آمال است يافتن لقمهناني حلال، بيشبهه، بيمنت. ديگر بايد از خاطر زدود آرزوي آن كه دوستي داشته باشي يا همرازي و يا حتي همصحبتي.
در عصر انفراد؛ رفاقت با زندگان ممكن نيست. رفيقي اگر ميجويي، سراغ مردگان برو. با مردگان همصحبتي آسانتر است. شايد در ابتدا دشوار بنمايد، اما با كمي مجاهدت و رياضت، شيريني اين مصاحبت ممكن خواهد شد.
يوسف ميرشكاك را هفده سالي است كه ميشناسم؛ از روزگار حوزه و برگ و نيستان. بهندرت به حرف دل نشستهايم و دير به دير. ما هم بيشتر هم را كه ديدهايم، سرپايي از همين حرفهاي مزخرف زدهايم. اما در دلم يوسف را يك دوست مينامم. كسي كه ضعفها و عيبهايش را – كه همه از اين عيبها فراوان داريم – ميشناسم و آن كاستيها و اشتباهها را تأييد نميكنم، اما به او احترام ميگذارم.
من يك شاعر و يك مجنون را دوست دارم.
يك رند، قلندر، ملامتي و يك دردمند را دوست دارم. كسي كه ميبيند، ميانديشد، بيتاب ميشود، فرياد ميكشد و تند ميگويد.
عصر انفراد است و رفاقت با زندگان ناممكن. يوسف را دوستي براي نديدن و نشناختن ميبينم. دوستي براي هيچ – جا و هيچ – وقت. دوستي كه شايد پس از مرگ (م – ش – مان) بهكار همصحبتي بيايد
اين دفتر زندگي سراسر ...هيهات!
اكبر نبوي
پيش نوشت
گاهي در بزرگ داشت نيكان و بزرگان، سرراست درباره آنها مي نويسند و مي گويند و گاهي به منش آنها و دغدغه هايشان اشاره مي كنند و در پيرامون ويژگي هايي سخن مي گويند كه شايسته ايشان است. من در ارتباط با نكوداشت نويسنده انديشمند و شاعر گران جان معاصر، «يوسفعلي ميرشكاك» راه دوم را برگزيده ام و خيلي روراست مي گويم كه چرايي برگزيدن اين شيوه، هيچ نيست جز آنكه «يوسف» گاهي خيلي دور است و گاه خيلي نزديك. كنشمندي در وجود او چنان است كه به آساني بهدست نمي آيد. در روزگاري كه «بلاهت سوداگريِ» سياست بازان به گوهر پر مشتري كنش پذيراني در لباس هاي گوناگون، تبديل شده است، «رنديِ» يوسف شگفت انگيز و خيرهكننده است. همين «رند» يك لاقبا براي راه بستن بر موش هاي كور مدعي، گاه چنان در خرقه «ملامتي» فرو مي رود كه عقل هاي عافيت انديش و جان هاي سكه خوار را از خويش فراري مي دهد و حتي پاره اي از همگنان را نيز به داوري هاي نادرست گرفتار مي سازد. (شكل و نوعي ديگر از اين «رندي» را مي توان در شاعر سترگ روزگارمان، استاد علي معلم دامغاني سراغ گرفت).....
با آنچه گفته آمد، داوري را به شما وا مي گذارم كه آيا در پيرامون يوسف مي توان مستقيم سخن گفت؟ اگر ديگران مي توانند چنين كنند، من ناتوانم. پس به يكي از مهم ترين دغدغه هاي او پرداخته ام كه خوشبختانه منش او نيز هست. يوسفعلي ميرشكاك، مرد بزرگي است. و اين بزرگي گوهر دروني اوست.
1ـ آنها كه بزرگ اند، بهدنبال بزرگي نمي روند. بزرگي، خود را به ايشان هديه مي كند. بزرگي مي خواهد با انتساب به آنها به خود هويت بدهد. شأن و مقام پيدا كند و در ميان همه صفت هاي خوب بر خود ببالد كه از سوي كساني پذيرفته شده كه شرف و اعتبار همه خصلت ها و صفت هاي شايسته اند. درست همانند «عشق». عشق به «عاشق» زنده است و با او نام پيدا مي كند. زندگي، شور، شوريدگي، بارش، خروش، ژرفا، آسمان فرسايي، گستره، زايندگي، برافروختگي، ناآرامي، هيجان، التهاب، سرمستي، پاكي، رازورزي، رازخواهي، آزادي، آزادگي و... كه در عشق جستوجو مي كنيم، مربوط به عاشق است. همه اينها را عاشق به عشق مي دهد. عشق فقط يك جرقه است، اما عاشق آتش است، آتشفشان است. مي سوزاند. خود را. ديگران را نه. عشق الف است و عاشق قصيده. مردان بزرگ، بزرگ به دنيا مي آيند. بزرگي سرشتشان است. وصله لباسشان نيست. خوني است جاري در رگ هايشان، نه پوستي بر اندامشان. بزرگي به قلب هاست و به انديشه ها. به مرام ها و منش هاست. شيرازه وجود است و جوهر جان. چشمه اي هميشه جوشان است. بركه اي وامانده نيست. لاف هاي گزاف و هذيان هاي تب آلود بزرگي نمي آورند. آنها كه بزرگي را گدايي مي كنند، تقدير جز كلوخ خفت در كشكولشان نمي ريزد و جز خاك ذلت بر سفره شان نمي گذارد. خون گدايان بزرگي سياه است، درست مثل دلشان و دهليزهاي تاريك مغزشان كه روشناي هيچ انديشه سالم و درستي در آن پاي نگذاشته است. بزرگي جوششي است از درون، نه تلاش و كوششي از بيرون.
2ـ وجدان عمومي جامعه، بزرگانش را خود برمي گزيند. مي جويد، مي بويد، لمس مي كند، مي آزمايد، نگاه مي كند، ژرف. دقيق مي شود، صبورانه. مي كاود، باريك و ظريف. برانداز مي كند، خريدارانه. تأمل مي كند، خردمندانه. و سپس برمي گزيند و بر چشم مي گذارد و همپايش مي بالد. قد مي كشد. سايه مي گستراند. ريشه مي دواند و سپس به تاريخ مي سپارد و تاريخ امانت دار خوبي است. وجدان جامعه بزرگان تحميلي را نمي پذيرد. گرچه آنها چند صباحي بر بلور فطرت ها و انديشه ها و عاطفه ها و احساس ها پنجه بكشند و رجز بخوانند و غبار بر پا كنند و بخواهند به ضرب و زور پذيرفته شوند. اين را تاريخ مي گويد و قلب ها و وجدان هاي مردم كه تعريف هاي روشن و صريحي از بزرگ و بزرگي دارند. معيار دارند و ميزان. و با همين معيارهاست كه سر مي دهند، ولي بي مقداران را نمي پذيرند و دست كجشان را كه بهسوي نام دراز شده بر سندان قهر مي كوبند و داغ تعبير شدن خواب هاي اهريمني شان را بر دلشان مي گذارند و ننگ را در كاسه چشم حقير و معيوبشان مي ريزند.
3ـ برادران يوسف، بزرگي و عزت يوسف را تاب نداشتند. حسد و بخل كورشان كرده بود و انديشه شان را به سرداب هرزانديشي ميهمان ساخته بود. آنها چاه را برگزيدند تا بزرگي يوسف را فروكاهند و جان بر خاك افتاده خود را برگيرند تا زمانه ديگر شود و نزد پدر بيش از آنچه بايد، قدر بينند و بزرگ شمرده شوند. تو گويي اين نه تقديري جبري و ناخواسته و لاجرم، بلكه ثمره شوم پيوند اهريمن درون و بيرون در زندگي انسان هاست كه با گذشت زمان ـ و البته در شرايطي متفاوت ـ نتيجه اي واحد مي دهد. اما بزرگي يوسف در چاه باليد. بيش از گذشته. كه، بزرگان افتاده نيز بزرگ اند. و دل مي ربايند. عقل را خيره مي كنند. شراب چشمشان همه مستي عالم را در جان راستان و آسمان انديشان مي ريزد. و درست آن است كه شراب جان بزرگان، در خم وجود، جوشيده و چشيده تا توانسته چشنده اي بي همتا باشد و آتش مستي را در همهجا بپراكند و به جان عالم و آدم شرر بيندازد.
4ـ بزرگان «لحظه» را «اتفاق» نمي دانند و معتقد نيستند كه اتفاق در لحظه رخ مي دهد. از ديد آنها «اتفاق» محصول آزاد شدن يك انرژي است. و «لحظه» يك جهان زمان است. دور و دراز. و با اين زمان مي توان تاريخ ساخت. به همين دليل، بزرگان با ابريشم «لحظه ها» تاريخ را مهندسي مي كنند و مي سازند و با قطره قطره جان، درياي وجود را پديد مي آورند. و دريا، انرژي آزاد شده قطره هاست. زمانِ در حال جريان، در چشم بزرگان، واقعه اي است بزرگ كه بايد پاس داشته شود و به رستاخيز «فردا» پيوند بخورد. «اكنون» را فشرده تاريخ مي دانند. يك انرژي متراكم كه بايد درست، بهجا، با انديشه و تدبير، آزادش كرد تا چرخ سنگين حركت انسان و اجتماع در گل و لاي و مرداب فرو نماند و از گردنه هاي باريك و فرازهاي سخت و صعب و هول آور به سلامت بگذرد و خطر كوير هاي سوزان را از سر بگذراند، انرژي متراكمي كه هديه خداست براي زندگي و زايندگي. باروري و بارآوري. «شدني» پيوسته و مينوي و گسستن از «بودني» اهريمني و دوزخي. هديه اي براي عشق و عاشقي و عشق ورزي. براي سرودن و پايكوبي و پويايي. براي ايمان و تعهد و مسئوليت. اميد و آرزو و تلاش. دين و دانش و انديشه. شور و شعور و شعر. ديدن و دل نبستن و گذشتن. گسستن و پيوستن.
5ـ بزرگان چشم بهراه فردا نمي مانند، دست و پا بسته و به كنج نشسته. به پيشواز فردا مي روند. بالاتر؛ خود را به فردا پرتاب مي كنند. فردا را گنگ و مجهول نمي دانند. روشن مي دانند و گويا. و چرا فردا همين امروز نباشد؟ مگر امروز فردايِ ديروز نيست؟ پس، همانقدر كه امروز روشن است، فردا نيز مي تواند و بايد روشن باشد. نكته اينجاست كه آيا چراغ افروخته اي در دست گرفته ايم تا گستره فردا را به تماشا بنشينيم؟ بزرگان، چراغافروزند و خود، چراغ. و با روشناي وجود، فردا را مي بينند و برايش برنامه مي ريزند. بي توشه و اندوخته به سوي فردا گام برنمي دارند.
6ـ بزرگان سايه گسترند. اما نه روي تفرعن و كبر. گشاده دستند، اما نه از سر نيرنگ و ريا. مهربانند، نه براي عزيز شدن در چشم ديگران. پرتلاشند، نه براي انبار كردن دنيا. زيركند نه دغلكار و سياستباز. بزرگان با هوشند و آگاه و در درون غصه دار جهل ديگران. متعهدند و در دل و جان اندوهناك بي تعهدي مدعيان. دردمندند و از ژرفاي دل انديشناك نگاه سرد بي دردان. گرمند و گرماده و در عينحال حيرت زده جويندگان سرما و زمهرير. سازنده اند و خشمگين از ويرانكنندگان. دريايي اند و نگران گرفتار شدگان كوير. بزرگان، به خود و براي خود نيستند. خود را براي مردم مي خواهند، بي مزد و بي منت. خاموشند، بدون قيل و قال. روح هايشان زيباست، بدون جلوه فروشي. بزرگان سر به زيرند و در خدمت به مردم با ريشخند و سخره پا پس نمي كشند. در سكوت مي سوزند و نور مي افشانند. پروانه مي شوند بال مي گشايند، از شوق، و در شعله عشق به معشوق خاكستر مي شوند. اما بر باد نمي روند. با معشوق يكي مي شوند. بدون حجاب. چرا كه حجاب از دل برگرفته اند. و پيش از سوختن، دل را به تماشا برده اند. با آنهمه ناز و شيريني كه خدا به آنها داده، اما هميشه ناز ديگران را مي كشند تا شوق چشيدن عسل محبت و عشق را در ايشان زنده كنند.
7ـ بزرگان بيش از آنچه بگويند، ميانديشند. سخن را بهقدر ضرورت مي گويند. زياده روي نمي كنند، چراكه مي دانند زياده روي در سخن، كتاب انديشه را مي سوزد. و راه را بر كشف هاي تازه و آفاق روشن سد مي كند. زياده گويي آدم ها، از پريشاني قواي دماغي شان حكايت مي كند. در عينحال زياده روي در سخن، بركت و تأثير و ژرفا و حكمت و انديشه را از كلام مي گيرد و بسان صداي شوم كلاغ ها، گوش ها را مي آزارد و دل ها و جان ها را در دوزخ پژمردگي و رخوت و سكوت، گرفتار مي سازد.
8ـ بزرگان گاه خورشيدند و گاه سايه. هنگامي كه جامعه به گرما و نور نيازمند است خورشيد وجود بزرگان با سخاوت تمام مي درخشد و نور و گرما مي بخشد و زمانيكه جامعه به سايه اي بي منت و مهربان نياز دارد تا دردمندان و گرفتاران براي دريافت كمك و ياري از ديگران، احساس كوچكي نكنند و كرامت انساني شان لگدكوب نشود، بزرگان چونان سايه اي نرم و سبك و بي صدا، به همهجا سرك مي كشند و نيازها را برآورده مي سازند. بر دردها و زخم ها مرهم مي گذارند؛ محيط هاي سرد را زندگي مي بخشند؛ غم و اندوه را از دل ها پاك مي كنند و به جايش اميد و خنده و شور مي نشانند.
9ـ ... بزرگان هماره و هميشه بزرگند. چراكه جان و دلشان بزرگ است
راز هستي
شبنم ميرزينالعابدين
«اين بيتو شنيدي؟ بيا و حال اهل درد بشنو به لفظ اندك و معني بسيار... اين چكيده و فشرده گفتن، جوهر شعره... نثر مثل راه رفتنه؛ از نقطهاي شروع ميكني تا به نقطهاي برسي، اما شعر درست مثل سماع است، هدفش در خودشه... نميخواد از جايي به جايي بري... نظام زبان به ذات شاعرانه اونه... شعر يعني گريز از زيادهگويي و پرگفتن با وسعتبخشي به حوزهها و در نظر گرفتن تضاد و تطابق اشيا با هم... كه كل زبان بيرون از اين دايره نيست، يا تضاده يا تناسب، در جهت برقراري تطابق... پس شاعر كسي است كه هميشه نظام زبان رو رعايت ميكنه... تا اينجا اگه سئوالي هست بپرس بي بي...
كار شاعر وسعت بخشيدن به حوزهها و در هم ضرب كردن اونهاست... ضرب تمام حواس در هم؛ ميدوني وسيعترين حوزه؛ بيناييه... خب دختر ژوپيتر....حالا سه تا كلمه بگو... نه قرار نيست فكركني، سريع سه تا كلمه بگو... هرچي به ذهنت رسيد... خوبه شروع ميكنيم...»
اينجوري شد استاد من. رنجور بود و خسته؛ كم حرف شده بود، شعرهايش را ميخواست در مجموعهاي گرد آورد. سعي ميكردم حتيالمقدور خلوتش را برهم نزنم. چند نقاشي روي سه پايه بود... تابلويي ازش داشتم كه ايكاش با خود آورده بودم! سبك خاصي دارد او در نقاشي؛ منحصر به خودش است. زل زدهام به يكي از تابلوها؛ رنگها تا حد امكان به رنگهاي طبيعي نزديكند و اين كار هر نقاشي نيست... .
از پشت سر ميگويد: حقه. وقتي سر ميز مينشينم، غزلي برايم ميخواند؛ آن برق عجيب در چشمانش نقش ميبندد. به نماي بسته چشمانش در قابي كاملا بسته فكر ميكنم، بيگمان در همان نگاه اول هم ميشود پي به سرگشتگياش برد...
ميگويند او را نميتوان شناخت، نه، واقعيت اين است كه در آينه همان پديدار ميشود كه نمودهاي؛ بسياري تاب عرياني روح ندارند و ميگريزند. براي او اما سخت است اين همه ديدن و تظاهر به نيستن و عدم را زيستن. خسته و به ستوه آمده از رفت و آمدهاي پياپي، دوست دارد اينبار چرخ را از گرديدن بازدارد تا عالمي نو علم كند و آدمي نوتر. هيچكس را توان نميماند، يك روز بر صدر مصطبه نشاندن و روزي هزار بهتان و تهمت نهادن؛ دست آخر جرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد.
خسته و رنجور از تمام اين تقسيمبنديها، در طلب است و چون در طلب باشي به تعبيري رسيدهاي. چونان كودكي دايم در كشف است؛ « ميدوني دختر ژوپيتر ويژگي شاعر، كودكي و صراحتشه...» نماي بسته چشمان او؛ پررمز و راز با فريادهايي كه هيچكس نه فهم كرد و نه قادر بود بفهمد... ميگويند او كه به اندازه كافي داد كشيده، چه كسي فهميد؟! نام او را بيمحابا خرج و از افكارش مايه گذاشتند و چون صراحتش را برنتافتند رهسپار عزلتي اجباريش كردند. صفحات نشريات و مجلات در دهههايي به اسم او ممهور بود و اكنون...
او از زندگي ميگفت و شعر كه زبان امت واحده است. اينكه در سوگ و بزم؛ در عزا و عروسي همواره زبان مشترك شعر بوده و هست... از فيلسوفنماها، شاعرنماها، قلمبهمزدها و... . حرمت قلم و شأن انسان و... نماي بسته چشمانش؛ وه كه چه بيرنگ و بينشان كه منم كه منم كه منم... چرا؟ خود شعر است مثل رقص؛ خود با خود معنا ميشود... نه او، ديگراني هم هستند كم و بيش... نميدانم اين توفيق اجباري، اين سي پاره به كف شدن، گو اينكه در نواله اينان نبود، حوالهاي داد به حضرتش كه نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار... .
يوسفِ از زندان بهدرآمده را نميشناسند... يوسف پر است از تضاد و تناسب كه شعر است و زندگي. جاري و پويا، يكدم فرو نمينشيند و هردم با رنگي، شعري، نظري از چلهخانه برون زده كه دايم بايد يافت اگر رهرويي. طغيان و عصيان او در سطوري از شعرهايش نهفته و آرامشش در سطوري ديگر...
« حالا سه تا كلمه بگو بي بي...
هستي ِمن اينست
رازِ تو را يافتن
و خدايِ ما رهايي بود
خوبه... نه واقعا خوبه ؛ يادت باشه در شعر به جاي كسره،واوميگذاريم و ايجاز رو هم فرامش نكن ... خب سه كلمه ديگر... .»
پديده اهل قلم
مهدي نصيري
يوسفعلي ميرشكاك براي من ياد آور گفتوگوها و بحث و جدلهاي جدي پيرامون غرب و تجدد و مدرنيسم است. او از معدود نويسندگان و انديشورزان معاصر غربشناس و زمانهشناس روزگار ماست و همين زمانشناسي او را در برابر بسياري از آفات عقيدتياي كه بسياري از خوديها دچار آن ميشوند، حفظ كرده است. بهعبارت ديگر، او بر ماهيت آخرالزماني روزگار ما بهخوبي وقوف پيدا كرده است كه از نظر حقير، اين فهم و وقوف يكي از اركان تفكر صحيح در روزگار ماست كه بسياري از حتي بزرگان عرصه قلم و انديشه از آن محرومند و نگاهشان به زمانه بسي سطحي و سادهانگارانه است كه همين امر بعضا آنها را دچار خطاهاي بزرگ ميكند. فقيهي كه در پي انطباق دين با مشتهيات زمانه است، سياستمداري كه وعده سريع و انقلابي اصلاح امور را در ابعاد فرهنگي و اقتصادي و اجتماعي و علمي و اخلاقي و... ميدهد و آيندهاي سرشار از پيشرفت و كاميابي و معنويت و ماديت و دنيا و آخرت را براي خلقا... ترسيم ميكند و دانشگاهياي كه به وعدههاي اتوپيايي علوم مدرن دل بسته است و بر پيشرفتگي روزگار خود ميبالد و بر عقبماندگي گذشتگان افسوس ميخورد، و... همگي فاقد يك زمانشناسي درست و عميقند كه نميتوانند مواجههاي واقعبينانه با مسايل و تحولات روزگار داشته باشند.
ميرشكاك اين حجاب بزرگ زمانشناسي را خرق كرده است.
چه خوب بود نشريهاي يك بار ديگر مقاله «دوزخ پايتخت» او را كه بيش از ده سال پيش در هفتهنامه صبح به چاپ رسيد، تجديد چاپ كند تا شاهدي بر گفتار من باشد.
اما ميرشكاك از حجاب ضخيم و غليظ يونانزدگي چه از نوع فلسفي و ارسطويي و افلاطوني و چه از نوع عرفاني و افلوطيني آن نيز رسته است و من شاهد نقدهاي قوي و اغلب شفاهي او در اين زمينهها بودهام. اما بهترين خاطرات من با ميرشكاك به دوراني مربوط است كه او سخت شيفته معارف اهل بيت(ع) شده و به حديثخواني و روايت خواني رو آورده و به اين باور رسيده بود كه «كلما خرج عن غير هذا البيت فهو باطل».
چند سالي است كه ميرشكاك را نديدهام، اما مطمئنم كه همچنان در اين مسير ثابت و استوار است.
در هر صورت، ميرشكاك يك پديده در ميان اهل قلم و رسانه است كه وجودش بسيار مغتنم است؛ اگر چه بسياري نميتوانند با آرا و نظرات غيرمتعارف و شاذ او ارتباط برقرار كنند و از اتمسفر مشهورات زمانه، خويش را برهانند
ماه پلنگينهپوش
محمدجواد آسمان
فروغ فرخزاد درباره سهراب سپهري گفته بود: «اگر سهراب همه انرژياش را صرف شعر ميكرد (يعني از نقاشي و مطالعات پراكنده دست برميداشت)، بزرگترين شاعر روزگار ما ميشد.» (نقل به مضمون)
يوسفعلي ميرشكاك انسان پيچيدهاي است. شخصيت او بهقدري چندلايه، جامعالاطراف و گاهي متناقضنماست كه ميتواند موضوع كتابي مفصل باشد. در حقيقت، وقتي از ميرشكاك سخن ميرانيم با چند نفر روبهروييم؛ ميرشكاك شاعر، ميرشكاك منتقد، ميرشكاك طنزپرداز، ميرشكاك نقاش، ميرشكاك اسطورهشناس، ميرشكاك اهل سياست، ميرشكاك فيلسوف، ميرشكاك درويش و عارف، و حتي حديثدان و مصحح و زبانشناس و... .
كمتر كسي وجود اين مايه از منشورواري را دارد. بهواسطه همين چندسويگي و بحثبرانگيزي در هر كدام از اين زمينهها، گمان ميكنم ذهن و وقت اغلب خاصان روزگار ما ـ به موافقت يا مخالفت ـ كم و بيش به او مشغول شده است. و باز كمتر كسي اين هنر را دارد كه در گوشه خلوتگاهش بنشيند و عالمي را به موضعگيري درباره خود وادارد و در تكتك زمينههاي گوناگوني كه واردشان شده نيز فحل باشد و حرفي براي گفتن داشته باشد. اگر بخواهم رشته پيوندي ميان حاصل كار ميرشكاك در زمينههاي مختلف بيابم، به صفت جنونمندي ميرسم. همين جنونمنديست كه بهزعم من به اظهارنظرها، شعرها و نقاشيهاي قابل اعتناي او جانمايه و روح و دلنشيني بخشيده است.
متأسفانه نخستين آشنايي من با نام و قلم ميرشكاك در نيمه دوم دهه هفتاد اتفاق افتاد؛ زمانيكه او در نشريات تندرويي مطلب مينوشت كه با پسند سياسي من همسو نبود. اگر بعدها او را از نزديك نديده بودم و با مجموعه جهانبيني و منش او آشنا نميشدم، بيترديد هنوز در نيمه تاريك دلم جا داشت. وقتي ميرشكاك را از نزديك ديدم، فهميدم برجسته كردن وجه سياسي او به بهاي نديدن وجوه ارزشمند ديگرش، همانقدر بيانصافي است كه انكار هيدگر بهخاطر مواضع سياسياش. يادم ميآيد هنگامي كه دانشجوي فلسفه بودم، ديرزماني شيفته و حيران نام خانوادگي او شده بودم كه به نظرم نسبت به نام ميرداماد و ميرفندرسكي، با فلسفه مناسبت بيشتري داشت. آنروزها هنوز از داناييهاي فلسفي ميرشكاك خبر نداشتم و نميدانستم مدتي نيز شاگرد فرديد بوده است. ميرشكاك سهم دانش و جايگاهش را با سرسختي و جنگندگي از روزگار گرفته است. وقتي كه حدودا بيستساله بوده، همزمان با كار يدي، نخستين تصحيح و گزينش از ديوان بيدل را در ايران به چاپ سپرده. از جوانترين، شايستهترين و مؤثرترين اعضاي مؤسس حوزه هنري بوده و هنر نسل ارزندهاي از اهالي هنر، بهواسطه آموزگاري او شكل گرفته است. ميگويند در همان جواني، بسياري از اهالي فضل در برابر نقد ادبي او سپر ميانداختهاند. او بهرغم محروم بودن از تحصيلات آكادميك (كه نه اعتقادي به آن دارد و نه نيازي) بيشتر از بسياري از دانشگاهيان ما كتاب خوانده و چيز نوشته و در حوزه علوم انساني، نظريه نو پرداخته است. اينهاست كه در امتزاج با ويژگيهاي شخصي او، انسانيت، صداقت و شجاعت او، مرا به ستايش ميرشكاك واميدارد، بيآنكه لزوما در همه موارد با او همنظر باشم. نميخواهم با اغراق سخن بگويم و او را مطلق جلوه دهم. بله، شايد همه سرودههاي ميرشكاك عالي نباشند، شايد همه آثار ديگر و نظريات و عملكرد او نيز. اما بهنظرم فقط كسي كفه بزرگي و دانش و اعتبار ميرشكاك را سنگينتر نميبيند كه يا از كارنامه او دقيق مطلع نيست يا انصاف كافي ندارد. شگفتآورترين ويژگي ميرشكاك به گمان من نگاه تازه و شخصي او به مسايل است. او فراوان آثار ديگران را مطالعه كرده، اما ذهن تحليلگرش پاسخهاي تازه و شخصي براي مسايل گوناگون دارد. گاهي در مواجهه آني با پيش پا افتادهترين موارد تا پيچيدهترين موضوعات، نگرشي كه ارايه ميدهد، شگفتزدهات ميكند. از خودت ميپرسي چطور ممكن است كسي بتواند از اين زاويه بكر به اين موضوع بنگرد يا چنين پيوند زيبا و انكارناپذيري بين دو مورد ظاهرا بيربط بيابد؟! و راز ماجرا وقتي برايت آشكار ميشود كه پاسخها، آثار و نظريات او را كنار هم ميچيني و مرور ميكني؛ او به جهانبينياي شخصي و ارگانيك دست يافته است. فرمولهاي كلي و معيني در دنياي ذهني كامل و پرداختهشده او موجود است كه باطن هر پيشامدي در آيينه آن، معناي تازه و بهجايش را مييابد. آن كسي كه با درهمآميختگي عينيات و ذهنيات و مفاهيم و نشانهها و نامها و افسانهها و اسطورهها و واقعيات در دنياي انديشگي ميرشكاك آشنا نباشد، آن كسي كه بر حلقههاي پيوند دانشها و نامها و نشانهها احاطه نداشته باشد، در برابر مواضع ميرشكاك گيج ميشود، هذيان ميشنود، تناقض ميبيند، و خلاصه حيران ميماند. بدون دانستن اينهاست كه ما از خود ميپرسيم چگونه ممكن است كسي اينقدر معتقد و اينقدر كافرنما باشد؛ چطور امكان دارد كسي تا اين حد از سنت بومي دفاع كند و بر آن پاي بفشارد و همزمان به شكست محتوم آن (فيالمثل به تعبير خودش مصاديقي مانند اضمحلال زبان فارسي و مدفون شدن همه ما زير سيلاب مدرنيسم) ايمان داشته باشد؛ مگر ميشود هم بينهايت اصلاحطلب و معترض بود و هم بينهايت بنيادگرا؟ شايد بشود. بد نيست ما هم به معيارهايمان نگاهي دوباره بيندازيم