هفته نامه خبري تحليلي پنجره - مرداد دوم - 52
شماره مجله 52
  پر امتیازترین مطالب
5 مردي كه رؤياهايش صادق بود  
5 آمريكا حمله نظامي به ايران را عملي نمي‎كند؛ چرا؟  
5 نگاهي به يك رمان با موضوع حجاب  
4 آژيرها به صدا در مي آيند  
4 مردم شناسي استاد علامه شيخ فضل‎الله  
  پر بیننده ترین مطالب
166 عكس احمدي‎نژاد و سيمون بوليوار در اتاق مارادونا  
118 مردي كه رؤياهايش صادق بود  
108 نگاهي به يك رمان با موضوع حجاب  
64 اعزام دانشجو با كدام معيار؟  
63 ذكر صالحان رحمت خدا را نازل مي كند  
  آرشيو دسته بندي محتواي مجله
ستون یک یادداشت سیاست
اقتصاد فرهنگ جامعه
هنر و ادبیات تاریخ گفتگو
  آمار سایت

امروز : 340

ديروز : 2979

كاربران فعال : 29

  امتياز : 78  
گفت‎وگو با يوسفعلي ميرشكاك به بهانه پنجاه سالگي و راه‎هاي پس پشت و پيش روي رفته و نرفته‎اش
آن چه دلم گفت بگو،گفته ام

رسالت بوذري


«پادشاهي به چشم حقارت در طايفه درويشان نظر كرد. يكي از آن ميان به فراست دريافت و گفت: اي مالك، ما درين دنيا به جيش از تو كمتريم و به عيش خوش‎تر و به مرگ برابر و در قيامت بهتر، ان‎شاءا...»
اين حكايت سعدي – عليه‎الرحمه – وصف حال «يوسفعلي ميرشكاك» است، كه روزگار به «حيرت» مي‎گذراند و از خدايش طلب افزون‎تر از آن مي‎كند و تخت بند «تن» نيست. او خرقه درويشان به بر كرده كه جامه «رضا»ست و البته از اين لباسي كه بر تن دارد، خرسند است. بر اين درويش يك لا قبا، طعن‎ها فرود مي‎آيد و با او كين‎توزي‎ها مي‎كنند، اما او همچنان شيوه رندي در پيش گرفته. در بازار دنيا چونان مردمان مي‎رود، گاهي در ذوق، گاهي دردمند و با مردمان در راه عقبي نيز يك‎سان مي‎رود، اما نه در خسران كه اميد به‎سان خسروان. «يوسف» پرواي نام و ننگ ندارد، چون خودش مي‎گويد آن‎چه دلش خواسته گفته و عاريت كس نپذيرفته؛ از همين روي نه در مسجد راهي دارد و نه در ميخانه جايي. اهل قبله و متدينين به جرم رندي‎اش مي‎رانند و به چوب طريقت مي‎نوازند و متجددين به جرم دم زدن از مولايش. «يوسف» اما نام همه شاعران اين سرزمين است، اگر «يوسفِ علي» باشند.

اين گفت‎وگو داستان مفصلي دارد. روزهاي پاياني ماه مبارك رمضان، تكاپو براي تدارك اين ويژه نامه را آغاز كردم. برادرم زهير توكلي هم به ياري آمد. آن‎چه بيش و پيش از همه، برايمان رخ مي‎نمود، گفت‎وگويي مفصل با «يوسفعلي ميرشكاك» بود. تماس اوليه، قرار گفت‎وگو را مهيا كرد. خانه «يوسف»، هماني بود كه سالياني پيش به آن رفته بودم. شبي كه «يوسف» قاليچه‎اي در حياط پهن كرده و تنبور به‎دست گرفته و مي‎نواخت و مي‎خواند «دم همه دم، علي علي، صاحب دم علي علي»، شبي كه «يوسف» از هزار راه رفته و نرفته‎اش برايم گفت و چون به خود آمدم، خورشيد در ميانه آسمان ايستاده بود. شبي كه... بگذريم. خانه همان خانه بود، اما «يوسف» نه‎همان «يوسف». رنجورتر و خسته‎تر از پيش، اما چون سرو، با سينه‎اي ستبر ما را به اتاق فراخواند. اين بار كتاب‎ها مرتب در قفسه‎ها خودنمايي مي‎كردند. تابلوهاي نقاشي‎اش، گوشه گوشه اتاق را پر كرده بودند و تابلويي نيمه‎كاره هم روي سه‎پايه. با «يوسف» از گذشته‎هاي دور سخن گفتيم. از درپيچيدنش با آدم‎ها، از نامه‎هايش به عطا، از زادگاهش شوش، از رفت‎وآمد‎هايش در عالم سياست، از شعر، عرفان، طريقت و البته از خودش و مولايش كه مولاي كونين است. او هم بي‎پروا پاسخ داد. تأكيد كرد كه ملاحظه گروه و آدم خاصي را نمي‎كند. در خلوتش با ما همان را گفت كه در جلوتش با آدم‎ها. به او گفتم بسياري به‎واسطه آن‎چه تو درباره شاملو و اخوان گفته‎اي، آثارت را ديگر نمي‎خوانند و نمي‎دانند كه بهترين حرف‎ها را مثلا تو درباره فروغ فرخزاد گفته و نوشته‎اي. زهير گفت «كاهنه مرگ آگاهت» ما را با فروغ آشتي دوباره داد. چرا نمي‎خواهي پرده از چهره آن «يوسف» بركشي؟ چرا حذر مي‎كني از اين‎كه همه گفته‎ها و نوشته‎هايت با هم ديده شوند؟!
و او گفت كه به خلق نمي‎انديشد و جز قضاوت مولايش، قضاوت احدي برايش مهم نيست.

در اين نزديك به ده ساعت گفت‎وگو حرف‎هاي فراواني رد و بدل شد. حالا آن‎چه خواهيد خواند، بخشي از ده ساعت گفت‎وگوي من و زهير توكلي با «يوسفعلي ميرشكاك» است. شايد چندين جلسه، آيند و روند ديگر اين گفت‎وگو را بدل به كتابي كند. بپسنديد يا نپسنديد، همين است. شايد اين گفت‎وگو دري بگشايد براي چهره به چهره شدن با مردي كه «پر مناقشه‎ترين نويسنده و شاعر چند دهه اخير» وصف به ساماني برايش باشد؛ مردي كه پرواي نام و ننگ ندارد و چون «پير سلطنت‎آباد» از نام كوچكش شرم نمي‎كند و سر بر جايي نهاده كه از آن باده خورده است. آستان ملك‎بوس حضرت « امير مومنان عليه السلام».

«يوسف» نام همه شاعران اين سرزمين است؛ البته اگر چون او «يوسفِ علي» باشند.
ر.ب: آقا يوسف، نسل امروزي كه مي‎خواهد شما را بشناسد، از شما تصوير به‎قاعده و به‎ساماني ندارد. اين تصوير چهل تكه هم به‎خاطر همه اتفاقات اين سال‎هاست. شما در حوزه‎هاي مختلف مقاله نوشته‎ايد، با آدم هاي بسياري درپيچيده‎ايد و در فلسفه ، شعر ، عرفان و سياست حرف‎هاي بسيار جدي گفته‎ايد، حالا پس از گذشت پنجاه سال از زندگي‎تان چطور خود را معرفي مي‎كنيد؟ از سويي ديگر، شما در همه اين سال‎ها روح ستيهند‎ه‎اي داشته‎ايد و اين ستيهندگي در آثارتان هم مشهود است، مثلا مقدمه يكي از كتاب‎هاي سال‎هاي دور شما با قريب به چنين جمله‎اي آغاز مي‎شود: «جماعت همه فرصت‎هايي كه اين ايام به‎دست آمد به همت مشتي نسناس بل هم اضل از دست رفت.» اين سر ستيز از كجا مي‎آيد؟
ستيهندگي در ذات بعضي آدم‎هاست، از جايي نمي‎آيد. چيزي كه بر من گران مي‎آمد و نسبت به آن واكنش نشان مي‎دادم، اين بود كه خيلي از روشنفكران ما اعم از مذهبي و غيرمذهبي و همچنين بسياري از اهل سياست براي خلايق شكل مار مي‎كشيدند و از جايگاه مثلا شاعر يا سياستمدار راجع به بقيه مقولات نظر مي‎دادند و نظر مي‎دهند و براساس اين نظر، تصميمي مي‎گرفتند و مي‎گيرند. آن ايام من واكنش تند نشان مي‎دادم، اما الان فهميده‎ام كه اين حوالت جهان سومي به اين سادگي قابل دگرگون شدن نيست، پس بهتر است با اين اتفاقات، دست‎كم با طنز و تمسخر مواجه شوم.

ر.ب: يعني حالا ديگر مثل گذشته نيستيد؟
خير. يعني اگر الان من مخير شوم بين پاسخ دقيق و وزين به يك بنده خدايي، چه شاعر، چه اهل سياست، چه نويسنده و متفكر و يا اين‎كه بخواهم يك موقعيت را درست ارزيابي كنم، ترجيح مي‎دهم، ماجرا را ريشخند كنم و قضيه را به‎نحوي تلويحي دست بيندازم، چون در خيلي از عرصه‎ها ويراني بيشتر از آن است كه ما توقع داشته‎ باشيم با واكنش تند يا با برملا كردن بنيان‎‎‎هاي غلط، كاري از پيش رود. به هرحال آن واكنش‎ها متعلق به آن دوره بود و الان از اين واكنش‎ها و از آن ستيهندگي در خودم خيلي خبري نمي‎بينم؛ شايد هم ديگر پير شده‎ايم...

ر.ب: فكر نمي‎كنيد اگر مسيري خاص را طي مي‎كرديد و مثل آن‎‎چه كه امروزي‎ها مي‎گويند در يك حوزه خاص – البته نه به‎معناي مطلق – متمركز مي‎شديد، اقبال بيشتري نسبت به شما روي مي‎كرد؟ شما شعر گفته‎ايد - هم كلاسيك و هم نو - نقد ادبي كرده‎ايد، نقاشي كرده‎ايد، ساز زده‎ايد و مهمتر از همه اين‎كه با اهل سياست درپيچيده‎ايد و يك منظومه از خودتان ارايه داده‎ايد. اگر ميرشكاك را به‎عنوان شاعر صرف مي‎شناختند، اتفاق بهتري نبود؟
خير، چون براي من شناخت ديگران و شهرتي كه با هركدام از اين مقولات پيش مي‎آيد، اعتباري نداشته و ندارد. گفت:
آن‎چه دلم گفت بگو، گفته‎ام عاريت كس نپذيرفته‎ام
من خيلي به اين فكر نمي‎كردم و نمي‎كنم كه اين مردم يا اين جامعه چه مي‎خواهند، يا مخاطب شعر يا نثر چه مي‎خواهد. يا مخاطب نقد سينما يا هنر يا ادبيات يا هرچيز ديگري چه توقعي دارد. في‎المثل روشنفكر اگر ببيند شما شعري در مدح يكي از ائمه (عليهم‎السلام) گفته‎ايد، ديگر حاضر نيست كتاب شما را توزيع كند و خب، اگر قرار بود من به اين چيزها فكر كنم، ‎بايد از ايمان خودم انصراف مي‎دادم، ولي من اعتباري براي اين ماجرا قايل نبودم. يا اين‎كه مثلا فكر كنيد اگر من در باب سينما اعلام رأي نمي‎كردم يا مثلا در مورد فلان فيلم يا بهمان فيلم نقد نمي‎نوشتم - به‎ويژه در دوره‎اي كه با دنياي تصوير همكاري مي‎كردم - و اگر مي‎خواستم اين‎گونه فكر كنم و در اين مقوله‎ها اعلام رأي نمي‎كردم؛ آدم جمع و جوري مي‎شدم. شايد مثلا رايزن فرهنگي مي‎شدم، كار و كاسبي پيدا مي‎كردم، نه اين‎كه بعد از سي سال هنوز كارمند قراردادي باشم.

ر.ب: كارمند قراردادي كجا هستيد؟
حوزه هنري. بعد از سي سال و با اين‎كه از نخستينيان حوزه هنري بودم و قبل از اين‎كه خيلي‎ها اصلا بدانند حوزه را با «ه» هوشنگي مي‎نويسند يا «ح» جيمي، من در حوزه بودم و... بگذريم. مهم همان حوالت‎ است. حوالت جهان سوم تغيير نمي‎كند و از وقتي هم كه ما وارد مدرنيته شديم - يعني اين سي سال اخير - شكاف‎ها عميق شد. چون من قايل به اين هستم كه ما قبل از انقلاب اسلامي بر آستانه مدرنيته بوديم، اما تهور ورود به ساحت مدرنيته در ما نبود.

ر.ب: يعني تا قبل از انقلاب، جرئت ورود به مدرنيته را نداشتيم؟ شاه كه مي‎خواست به‎ سرعت به‎سمت دروازه‎هاي تمدن و تكنولوژي حركت كند.
ببينيد، من قايلم به اين كه ما در سي سال اخير ورود به مدرنيته پيدا كرديم و در مدرنيته درافتاديم. يعني ورطه مدرنيته ما را به‎سمت خودش كشاند. خيلي‎ها فكر كردند كه مي‎توانند به امام اقتدا كنند، اما آن‎ها توانايي‎ و تقوا و عرفان و فقه و دليري امام را در تفقه و به‎ويژه در فقه اكبر - يعني درايت – نداشتند. بعد از درگذشت ايشان زور مدرنيته بيشتر شد و هنگام انتقام‎گيري بود و ما هم نمي‎توانستيم از اين راه بازگرديم. در زمان شاه، نظام سلطنتي با هوادارانش يك طرف بود و مردم هم طرف ديگر و مدرنيته براي ما نوعي «اكل‎ميته» بود و مردم دنبال راه استخلاص مي‎گشتند، اما پس از درگذشت امام به كجا مي‎شد بازگشت؟ نظام خود شريك مدرنيته شده و به نظام توسعه بدل شده بود و تصور مي‎كرد كه مي‎تواند صورتي از توسعه اسلامي ايجاد كند كه البته اين جزو محالات است.

ر.ب: تصور اين‎ بود كه مي‎توان تكنيك را مصادره كرد و به خدمت گرفت و اين البته تصور غلطي است. اخذ تكنولوژي طبعا با همه لوازم و اقتضائاتش ممكن است...
بله، اين‎ها همه پندار بود. سالك راه حقيقت اهل پندار نيست، بلكه اهل كردار است و در حقيقت، وضعيت موجود را خرق و در اين وضعيت تصرف مي‎كند، يا در حد وسع خودش - اگر امكان جمعيت و معيت برايش فراهم نشود – في‎نفسه در تكنيك تصرف مي‎كند، يا از تكنيك اعراض مي‎كند، ولي ما فوتبال را جدي گرفتيم و بودجه‎اي كه به فوتبال اختصاص پيدا كرد، چنان شد كه موازنه فرهنگ را در اين جامعه بر هم ريخت و دوباره به همان حوالتي بازگشتيم كه كلا در جهان سوم حاكم است. يعني حفظ وضع موجود و هراس از وضع موعود.

ر.ب: خب اگر حوالت است – اين‎گونه كه شما مي‎فرماييد حوالت ما بوده – پس ستيز با اين حوالت براي چيست؟
من كه نمي‎گويم حوالت نيست، حوالت است، اما فراموش نكنيم كه اين حوالت، قضاي حق است، اما قضاي مرضي حق نيست. قضاي حق همواره دوتاست. يكي قضاي مرضي و يكي غيرمرضي. حوالت آقا اباعبدا...(عليه‎السلام) اين بود كه در كربلا كشته شود، ولي مرضي حق اين نبود كه شمر ملعون ، سر آن حضرت را ببرد يعني شمر دست‎مريزاد ندارد. اين‎كه خيلي‎ها فكر مي‎كنند از اين حرف‎ها و از حوالت گويي و طرح پرسش از حوالت، جبر بيرون مي‎آيد نه! اين‎گونه نيست. البته به هرحال هيچ حول و قوه‎اي جز حول و قوه حضرت حق نيست، اما معناي اين حرف اين نيست كه چون اين حوالت است، پس ما هيچ واكنشي نشان ندهيم و هيچ پرسشي نكنيم، يا به ديگران چنين القا كنيم كه آقا همين هست و خواهد بود و همين جا كه هستيد بمانيد و تن به آواري دهيد كه بر شما فرود مي آيد. استقرار وضع موعود در افق آينده و اميد انسان سالك به آينده و موظف بودن به برانگيختن خود و ديگر اهل ايمان به سير به سوي وضع موعود، هم جزو حوالت است. يعني اگر كسي با حوالت كنوني به‎سود حوالت آينده درگير شود، اين هم جزو حوالت است. به هرحال ما، به‎ويژه بعد از درگذشت حضرت امام، در ورطه مدرنيزاسيون افتاديم و نتوانستيم از اين ورطه بيرون بياييم و من محال مي‎دانم كه ما از آن‎هايي باشيم كه بتوانند خودشان را به‎صورت جمعي از اين ورطه بيرون كشند. الان روابط، مناسبات، تقرب‎جويي و تملق‎گويي اصول اوليه و دايرمدار اقتصاد، فرهنگ، سياست، مديريت و خيلي‎ چيزهاست. چگونه مي‎شود پس از گذشت سي‎سال از يك انقلاب ديني ما سراغ كساني براي مديريت بخش فرهنگ برويم كه هيچ نسبتي با فرهنگ ندارند و اصلا اين كاره نيستند؛ نه شاعرند، نه نويسنده‎اند، نه متفكرند، نه مؤلفند.

ر.ب: شنيدم وزير جديد ارشاد گفته ليستي از هنرمندان عرصه‎هاي مختلف به من بدهيد تا اسم‎هايشان را ببينم و با آن‎ها آشنا شوم!
تازه، اين وزير جديدمان است، وزراي قبلي ما هم همين‎طور بودند. البته استثنا هم وجود دارد. دوره‎ آقاي خاتمي، عطاي مهاجراني وزير مي‎شود كه قلم دارد و آدم اهل مطالعه و حتي بعضا اهل پژوهش در برخي عرصه‎هاست، اما مصيبت اين است كه مهاجراني حرمله از كار درمي‎آيد. يعني تا مغز استخوانش روشنفكرزده و تقربش به‎جاي اين‎كه به حق باشد، به باطل است. به‎عبارت ديگر، مي‎خواهم بگويم كه در اين حوالتي كه ما در آن قرار گرفته‎ايم، اگر كسي هم اهل فرهنگ باشد و به پستي رسيد، علامت اين است كه او هم دارد تقرب به باطل مي‎كند و به سمت پيوستن به ظلم و ظلمت مي‎رود.

ر.ب: شما با اين نگاه منتقدانه پس چرا تا اين اندازه مؤيد سيستم جمهوري اسلامي هستيد؟
من مؤيد ولايت فقيه هستم، مؤيد سيستم نيستم. يادم هست يك‎بار عمادالدين باقي به من - كه در يكي از اين نشريات همديگر را ديديم - گفت شما پيروان ولايت فقيه...، گفتم آقا من پيرو ولي فقيه نيستم. گفت شما تئوريسينيد. گفتم من تئوريسين آيين شهرياري هستم. تو مي‎فهمي آيين شهرياري يعني چه؟ گفت يعني چه؟ گفتم حالا برو فكر كن يعني چه! اين‎ها نمي‎فهمند ولايت يعني چه؟ من با ولي، بيعتي كردم و جالب است كه در نسبت با اين بيعت دو فريق بر من ظلم كردند. هم آن‎هايي كه ضد ولايت‎اند و هم آن‎هايي كه فكر مي‎كنند پيرو و دوستدار ولايت‎اند و من براساس آيين ويژه خودم، يعني همين طريقت قلندريه، به‎جاي اين‎كه شكايت به كسي ببرم، صبر مي‎كنم تا اين‎هايي كه خودشان را پيرو مي‎دانند و خيلي هم سينه‎چاكند، باطنشان آشكار شود. مثل آقاي طبرزدي، مثل آقاي عطاي مهاجراني، كه ملزم بود نماز ظهر و عصر را پشت سر رهبر بخواند. من مي‎دانستم كه او نفاق مي‎كند، همين‎كه كسي از ساختمان رياست جمهوري راه بيفتد برود آن ساختمان و در نماز جماعت پشت سر رهبر شركت كند، بايد كلكي در كارش باشد. دليل اين تقرب جستن چيست؟ البته جواب اين تقرب را هم سيدنا القائد داد و به آقاي خاتمي پيشنهاد كرد كه ايشان وزير ارشاد شود. خيلي از پيروان آقاي خامنه‎اي كه ممكن است حتي حاضر باشند بروند در خيابان بزنند و بخورند، حتي بكشند و كشته شوند، نمي‎دانند كه او كيست؟ ما كه مي‎دانيم ايشان كدام كالبد است و مي‎دانيم كه ايشان مظهر كيست و مي‎دانيم كه با عده‎اي مكر مي‎كند. وقتي آقاي مهاجراني را به‎عنوان وزير پيشنهاد مي‎دهد و در حضور هيئت دولت هم مي‎گويد كه آقاي مهاجراني، آقاي خاتمي به شما گفته‎اند كه بنده به ايشان گفته‎ام كه شما را به‎عنوان وزير معرفي كنند؟ احتمالا منظورشان اين است كه فلاني يادت نرود، آمدي پشت سرم نماز خواندي، اين هم جوابش. من كه مي‎دانستم اين آمدن و رفتن براي دنياست، حالا ديگر بعد از اين، ماجرا دست خودت سپرده شده است. يا واقعا نمازخواني و مسلماني و مسلمان مي‎ماني يا نه پشت مي‎كني و گند را بالا مي‎آوري. خب من هم بالاخره كسي را دارم در اين مملكت كه بيفتد به جان تو و «نامه‎هايي به رييس‎جمهور آينده» را بنويسد. ببينيد، آن‎هايي كه همديگر را مي‎شناسند، برايشان فرقي نمي‎كند كه كدامشان به ولايت برسد و اين والي، والي كدام وضعيت باشد. اما من اقتصاد جمهوري اسلامي را چگونه تأييد كنم؟ اقتصادي كه حاصلش شيوع فقر و فحشا بوده. من كجاي سيستم فرهنگي اين مملكت را مي‎توانم تأييد كنم؟! آن‎هايي كه جمهوري اسلامي را يك وضعيت يكپارچه مي‎دانند - مثل نظام آمريكا يا فرانسه - و فكر مي‎كنند كه هركسي گفت من پيرو ولايت فقيهم، بايد از رييس اداره آمار فلان ده‎كوره هم اطاعت كند، دريافتشان غلط است. چون ما سيستم يكپارچه نداريم و سيستم موجود به‎شدت منفصل و گسسته است و تعبيري كه من از اين سيستم دارم، كلام مولاست. مولا فرمود: «و تغربلن غربله و تبلبلن بلبله» آدم‎ها مي‎آيند و مي‎افتند در اين غربال و مي‎روند، خانواده‎ها و خاندان‎هايي از اهل سياست كه دزدي كردند، در اين غربال مي‎افتند و مي‎روند و به نظرم آقاي احمدي‎نژاد دست‎كم 10 ميليون رأيش را مديون همين افشاگري‎هاي بسيار مختصري است كه در تلويزيون كرد. خيلي‎ها هم به اين تهور و شجاعت رأي دادند، ولو اين‎كه اين رأي دادن به هيچ جا منجر نشود.
در هر حال عرض من اين است كه جمهوري اسلامي يك نظام پيوسته و هماهنگ نيست كه ما بگوييم در تمام شئون آن اين پيوستگي وجود داشته و ما از كل اين پيوستگي حمايت مي‎كنيم؛ اگر اين‎گونه بود كه ما نبايد با بني‎صدر و بازرگان درمي‎افتاديم، در عصر سردار سازندگي نبايد در كنار سيد مرتضي آويني مخالفت و نقد خودمان را ارايه مي‎كرديم و در دوره آقاي خاتمي نبايد به معارضه برمي‎خاستيم. نظام جمهوري اسلامي به نظر من يك پارادوكس است و تشكيل شده از دو امر متناقض به نام جمهوري و اسلامي است و من با وجه جمهوريت آن به هيچ وجه كنار نيامده‎ام.

ر.ب: خود امام خميني(ره) هم در مباحث ولايت فقيه در سيزده سخنراني كه بعدا تبديل به كتاب شد از حكومت اسلامي سخن مي‎گويد و عده‎اي معتقدند كه ايشان تعبير «جمهوري اسلامي» را در بازگشت از پاريس پذيرفتند.
اين از همان اقتضائات مدرنيته است. تا اين‎كه جمهوري‎اش به حقيقت جمهوريت تبديل و بنا به اعتقاد ما آن جمهوريت هم تبديل به ولايت شود. يعني جمهوريتش به ولايت جمعي كه «يدا... مع الجماعه» است برسد و در آن متجلي شود و اين جماعت واقعا تجلي ولايت و آيين پهلواني باشد، كه هنوز اين‎گونه نشده است. حالا من بايد اين نظام را تأييد كنم، خب اگر من تأييد كننده نظام بودم، دست‎كم كارمند رسمي جايي شده بودم، نه كارمند قراردادي كه مثل آبدارچي و خدماتچي بتوانند هروقت كه اراده كردند مرا جابه‎جا كنند. مثلا از واحد ادبيات حوزه هنري مرا به واحد تجسمي بفرستند. البته من به دوستان گفته ام، اگر مرا به آبدارخانه هم بفرستند براي من فرقي ندارد. من دارم همراه اين قافله حركت مي‎كنم. چون من ارتباطم با خيلي جاها قطع شده، اما با حوزه هنري مستمر بوده از همان شكل‎گيري حوزه تا الان. جز آن يكي دو سالي كه من جنوب بودم و جبهه و در اين مسير، ولايت براي من معيار اصلي است. يعني چه؟ يعني اين‎كه مثلا از مهندس موسوي حمايت مي‎كنيم و بعد معلوم مي‎شود كه رأي ولي رأي ديگري است. ما اين مسير را رها مي‎كنيم و مي‎رويم طرف ديگر. البته، اگر قبل از اين ماجرا هم، براي من معلوم مي‎شد و حجت تمام مي‎شد كه احتمال دارد آقا به ديگري رأي دهد يا از ديگري به صراحت حمايت مي‎كرد، ما هم مي‎پذيرفتيم. دقيقا مثل امام. براي بنده چه امام ولي باشد، چه آقاي خامنه‎اي، هيچ تفاوتي ندارد.

ر.ب: خب آقا يوسف تفاوت اين دفاع شما و يا اين طريق شما - كه ديگران مي‎گويند دفاع، ما مي‎گوييم طريق، چون مي‎دانيم ماجرا از چه قرار است- با طريق آدم‎هاي ديگري كه همين حرف‎ها‎ را مي‎زنند چيست؟ چون آن‎ها هم مي‎گويند، ما اگر بدانيم ولي به چه كسي رأي مي‎دهد، ما هم به همان رأي مي‎دهيم...
وليّ آن‎ها خيلي منتشر است. يعني در رييس‎جمهور و وزرا و معاونين و مديران هم متجلي است. وليّ بنده يك نفر است. شخص حاج سيد علي خامنه‎اي والسلام. يك قدم هم آن‎طرف‎تر نمي‎رود. ببينيد، در همين زمينه بنده شعري گفتم كه ابتداي مجموعه «ماه و كتان» منتشر شده و الان هم در اين مجموعه شعري كه «تكا» از من منتشر كرده، دوباره آورده‎ام. اما مثلا آقاي شريعتمداري هم پيرو ولايت است. جالب اين‎جاست كه وقتي ايشان به كيهان مي‎آيد، ما بايد رها كنيم و برويم.
آقاي طبرزدي صبح تا شب هوار مي‎كشيد و مي‎گفت امام خامنه‎اي. «ديده‎اي خواهم كه باشد شه‎شناس». ديده‎اي كه شه‎شناس است، لابد حرمله‎شناس هم بايد باشد. آيا امام خامنه‎اي گفتنش راست بود؟ امام يعني بزرگراه، شاهراه. امامك، يعني روبه‎روي تو، يعني بين دو دست تو. اگر اين‎گونه باشد امام موسي صدر هم امام است. حالا رهبر انقلاب يا امام يا شهريار، اما نكته اين‎جاست آيا اين شهريار در روزگار آقاي هاشمي رفسنجاني از وضعيت راضي بود؟ ولو اين‎كه حتي به زبان، ايشان را سپاس گويد و بگويد هيچ‎كس براي من هاشمي نمي‎شود، پس چرا در نمازجمعه ايشان گفت كه احمدي‎نژاد به من نزديك‎تر از هاشمي است. كاري نداريم كه اغلب آن‎هايي كه دعوي پيروي از ايشان را دارند در اين غربال افتاده و بيرون مي‎افتند، چون نمي‎دانند ايشان چه‎كسي است. ايشان هيچ فضيلتي كه نداشته باشد، مرده زنده است يعني يك‎بار در آن انفجار رفته و بعد برگشته و بعد از چند روز ديده، اي بابا من كه اين طرف هستم؟! كه خب، حالا من مي‎گويم هركسي بميرد، مي‎بيند اين طرف است. يكي در كالبد خودش يكي در كالبد ديگري. من اين حرف‎ها را گفته‎ام و طريقت خود را لو داده‎ام و ابايي هم ندارم از اين‎كه اين حرف ها چاپ شود. رسالتعلي را كه خيلي وقت است مي‎شناسم، حضرت زهير را هم كه قبلا مشرف شده‎ايم خدمتشان و ان‎شاءا... ديدار در كربلا. منظورم آن كربلاي ماضي است و كربلاي مستقبل هم كه در كمين است.
مي‎خواهم بگويم كه اين حرمله‎بازي با خلايق است. وقتي آقاي خامنه‎اي نه رهبر بود نه رييس‎جمهور و فقط، صاحب امتياز روزنامه جمهوري اسلامي بود، بنده بيعت‎ام را همان‎جا انجام دادم. سال 1359 من با ايشان بيعت كردم. البته حرف‎هايي هم دارم و گاهي اوقات عصباني هم مي‎شوم، اما اين نحو از پيروي همان درافتادن در غربال است. آدم بايد خيلي ژوكر باشد كه لب غربال بنشيند و داخل آن نيفتد. به اعتقاد من، شخص ولي خود يك غربال است. خود امام هم غربال بود، معتقدم يك سر اين غربال در دست حضرت سيده النساء صلوات‎ا... عليها و سر ديگرش در دست آقا بقيه‎ا... است. چون ما داعيه هنگفتي داريم. بابت مسلماني‎مان كه ادعاي بزرگي است، بايد امتحان پس دهيم و در هر دوره‎اي بايد غربال شويم.
غربال يعني همين ديگر. از آقاي هاشمي رفسنجاني خوشتان مي‎آيد؟ به ايشان رأي دهيد كه بشود سردار سازندگيتان، اگر توسعه ايشان و سازندگي ايشان به بسط و گسترش فساد و افساد و فقر و فحشا و تباهي منجر شد، مسئولش خودتان هستيد.
اين جهان كوه است و فعل ما ندا سوي ما آيد نداها را صدا
آقاي خاتمي مي‎آيد؛ خيلي نرم و تو دل برو و خوب است، غربي‎ها هم خوششان مي‎آيد، خب هشت سال هم با ايشان سر كنيد. حالا خوشتان نمي‎آيد؛ پشيمانيد كه چرا قبلا رأي داديد به هاشمي؛ ديگر نمي‎خواهيد هاشمي رييس‎جمهور بشود. به هر كسي حاضريد پناه ببريد، پناه ببريد به آقاي احمدي‎نژاد؛ بسيار خب اين هم آقاي احمدي‎نژاد.
من حتي به شيطنت هم گفتم احمدي‎نژاد را رييس‎جمهور مادام‎العمر كنيد.

ر.ب: اين حرف را در گفت‎وگو با هفته‎نامه شهروند امروز گفتيد؟
بله، مجله شهروند. اگر در آن گفت‎وگو حريف، حريف جدي‎اي بود، مي‎گفت ما مي‎دانيم كه وقتي تو طنزآوري مي‎كني، پشتش يك خبري است.

ر.ب: ولي منظور شما را نفهميدند...
اين‎طرفي‎ها هم نفهميدند، نگفتند كه فلاني ما شنيده‎ايم تو چنين حرفي گفته‎اي، نيامدند بگويند تو ما را مسخره مي‎كني، يا حرف تو جدي است، اگر جدي است، طرحت براي اين قضيه چيست و... .

ر.ب: و اتفاقا اين جمله شما را هم تيتر گفت‎وگو كرده بودند...
خب، آن‎ها اصلا ژورناليستند. غير مؤمن به مقام غيب و مقام صلوه از آخر به اول - آقا بقيه‎ا... در درجه اول و آقا اميرالمؤمنين در درجه دوم، چون ايشان شرط نبوت و ولايت است - حتما ژورناليست است. روزمزد و روزآمد است و بيشتر از يك روز نمي‎تواند دوام بياورد. تا غروب فكر مي‎كند و برد او هم از صبح تا غروب است. اين‎ها كلوخ‎اندازند و نمي‎توانند فكر كنند.

ر.ب: با اين تفسيري كه شما از ولايت ارايه مي‎دهيد - و ما مي‎دانستيم و مي‎دانيم، وقتي يوسف ميرشكاك از ولايت فقيه دفاع مي‎كند دفاعش اين معنا را دارد و وجه تأويلي براي ولايت قايل است - ترسي نداريد از اين‎كه لايه‎هاي فكري شما و ظرافت‎هاي شاعرانگي‎تان پشت اين حمايتي كه تفسير آن براي مخاطبتان روشن نيست، پنهان شود؟
يك چيزي مي‎خواهم به خودت بگويم و به زهير؛ به مردم نينديش رسالت! به خلق مينديش و للله باش و نيتت اين باشد كه للله باشي و پرواي خلق نداشته باش. خلق نه رزاق ما و نه خالق ما هستند. فرجام ما هم به‎دست اين مردم نيست، كه حالا بترسيم چه قضاوتي مي‎‎خواهند راجع به ما كنند.

ر.ب: موضوع اين نيست. ببينيد، يوسف ميرشكاك براي ما تصوير دوست‎داشتني هميشگي است و از شما دفاع هم كرده‎ايم، ولي عرضم اين است كه شما در ساحت غفلت رسانه مي‎نويسيد و با مردم حرف مي‎زنيد و حرف‎هاي عجيب و غريب و مهمي هم مي‎زنيد، اما از اين حرف‎ها تفسير درستي نمي‎شود. شايد اين از سر دوست‎داشتن باشد كه ما نمي‎خواهيم يوسف ميرشكاك در هاله‎اي از كج‎فهمي و تفسير غلط مخاطب اسير شود.
نه، اين گرفتاري نيست. خدمت شما عرض كنم، در نسبت با همين جمهوري - كه بخشي از حوالت ما و بلكه حوالت همه عالم است - هر بار وضعيتي پيش مي‎آيد كه تو ناگزيري موضعي در مقابل اين وضعيت بگيري و اين وضعيت مدام درحال دگرديسي است. ممكن است چنين تصور شود كه ميرشكاك حرف‎هاي متناقض مي‎زند. خب هر آن‎چه كه من در مطبوعات نوشته‎ام - خودم كه ندارم، آن‎هايي كه مدعي‎اند بروند جمع كنند، از شماره صفر روزنامه جمهوري اسلامي به اين طرف – بياورند و روبه‎رو كنند تا ببينيم تناقضاتش كجاست؟ يعني مثلا من كجا مصاديقي كه انكارشان كرده‎ام، جايي اثباتشان كرده‎ام. ممكن است كسي بگويد چرا ميرشكاك در مجله بهمن عطاي مهاجراني مقاله‎هاي «خطابه‎هايي از چشم‎انداز وحشت» را نوشت. بگذريم كه عطا، سر مقاله اول را به ته مقاله پنجم دوخته بود.

ز.ت: يعني مهاجراني در مقاله شما دست برده بود؟
دست نبرده بود، اما سر مقاله اول را به ته مقاله پنجم دوخته بود و بقيه‎اش را هم در اختيار دادگاه قرار داد و گفت، ببينيد اگر من مي‎خواستم همه فحش‎هاي اين آقا را چاپ كنم چه مي‎شد؟!
حالا چه شد كه من در مجله مهاجراني نوشتم؟ آقايان اين‎طرفي گفتند آقا انتخابات نزديك است، چه كنيم؟ گفتم آقاجان يك‎سري نشريه در بياوريد و قبل از اين‎كه آن‎طرفي‎ها اقدام كنند، اداره اين مجلات را بدهيد دست بر و بچه‎هاي خودمان. بگذاريد اين‎ها راه خودشان را بروند، از همه انتقاد كنند و حرف‎هايشان را آزادانه بزنند و نزديك انتخابات با دليل و برهان و حجت ثابت كنند كه، اين‎طرفي‎ها باز لااقل مسلمانند و ظاهرا نماز مي‎خوانند و كسي كه نماز مي‎خواند، ممكن است قدري دلش براي مردم بسوزد. اگر نان دست مردم ندهد، لااقل صدقه مي‎دهد. پسر برادر آقاي ناطق نوري - اگر اشتباه نكنم حميد ناطق - آمد و با من صحبت كرد. من كل طرحم را گفتم و ايشان گفت من مي‎روم با عمو صحبت مي‎كنم. عمو – آقاي ناطق نوري - گفته بود كه ما همين روزنامه رسالت هم برايمان زياد است. دوست بنده كه مدير وقت ارشاد بود - جناب مهندس واعظي – به من گفت تو مي‎خواستي چه كني؟ گفتم حالا كه ديگر نشد، اگر مي‎شد من مي‎گفتم كه مي‎خواستم چه كنم. مجله بهمن كه منتشر شد، گفتند حالا شروع كن، گفتم نشد، من گفتم پيش از اين‎كه امثال اين مجلات بيرون بيايد، شما بايد كاري مي‎كرديد، اگر الان كاري كنيد در موضع انفعال هستيد. چرا وقتي به شما مي‎گويند كاري كنيد، كاري نمي‎كنيد؟ چرا همواره بايد كسي به شما هجوم بياورد، تا بخواهيد دست و پا بزنيد. در آن شرايط من گفتم دست‎كم يك‎بار هم كه شده به اين برادران محترم اهل قبله نشان دهم كه با يك مقاله چه كاري مي‎شود كرد، كه ما آن مجموعه مقالات را نوشتيم: «خطابه‎هايي از چشم‎انداز وحشت».
آن مقالات را نوشتيم و در تبريز و اصفهان و مشهد و بسياري از جاهاي ديگر، جماعت اين مقالات را كپي كردند و در بعضي جاها حتي تا 300هزار نسخه به دست خلايق دادند، كه آقا اين مقالات را بخوانيد و... .

ر.ب: پس شما از داوري‎هاي متضاد درباره خودتان ابايي نداريد؟!
خير، جز قضاوت اميرالمؤمنين، قضاوت كس ديگري – كه اصلا كس ديگر و خبر ديگري در آيين من نيست - براي من اهميت ندارد. اميرالمؤمنين هم كه فرمود كلنا واحد، امرنا واحد، نورنا واحد، سرنا واحد. آن‎ها همه‎شان يكي هستند. قسيم جنت و نار اميرالمؤمنين است. مگر آيت‎ا... فلان و حجت‎الاسلام بهمان قرار است، بعد از اين‎كه جنازه ما بر زمين افتاد، بالاي سرمان بيايند. «فمن يمت يرني» را اميرالمؤمنين گفت نه‎ اين‎ها. در هرحال، اين مشكلات رفع نمي‎شود و به نظر من مشكل هم نيست و جزو حوالت ماست. يعني يكي يكي نه، صدتا صدتا، بلكه ميليون ميليون - خصوصا بعد از بيست‎ودوم خرداد امسال – غربال مي‎شوند و اين خود خبر مي‎دهد كه احتمالا اين حوالت در حال شدت پيدا كردن است و تكان‎هاي اين غربال شديدتر خواهد شد. اين است كه در شدت تكان خوردن غربال، من به اين فكر نمي‎كنم كه مخاطب چه واكنشي نشان خواهد داد و مردم چه خواهند گفت. سي سال است كه يك جلد از كتاب‎هاي من در راسته بازار جلوي دانشگاه تهران نيست و حضرات حاضر نيستند كتاب‎هاي مرا توزيع كنند. پس احتمالا بهتر است كه من عاقل باشم و كوتاه بيايم. اما من اين كار را نمي‎كنم. اصلا براي چه بايد كوتاه بيايم؟ مگر كل كار من و كل بازار نشر و كل اين جهان چه ارزشي دارد؟ مير و پير من در مورد دنيا مي‎گويد: «عراق خنزير في يد مجزوم.» گوشت خوك در دست جذامي. اين معناي كل دنياست. خب، لاجرم شعر و نثر و همه اين دكان و مغازه هم جزو آن است. بنابراين رجوع ما فقط به يك جا مي‎تواند باشد. ما بايد دايم در باطن به ولايت معصوم رجوع كنيم، به آن‎هايي كه معيار ارزيابي همه‎چيزند. اما يك نكته هم بگويم در نسبت من با سادات. ده سال بنده و سيدحسن حسيني قهر بوديم، كه البته ايشان با من قهر كرد.
چون اين‎ها در دوره‎اي از حوزه بيرون آمدند و من از آن‎ها حمايت نكردم، يعني حمايت ضمني كردم اما علنا حرفي نزدم. البته من و سيد حسن با هم بوديم تا درگذشت امام و همان ايام سيدمهدي شجاعي به بنده گفت كه فلاني، تو زمان امام كوتاهي كردي، حالا هم حوزه هنري خالي است، الان بيا حوزه و لااقل بعد از درگذشت امام كاري بكن. سيد حسن شنيد كه من مي‎خواهم بروم حوزه و ناراحت شد كه باز مي‎روي آن‎جا و چنين و چنان مي‎كني و... .

ز.ت: پس چرا با اين‎كه سيدحسن حسيني به شما گفته بود به حوزه هنري نرو، شما رفتيد؟
مگر قرار بود من مطيع سيد باشم؟!

ز.ت: بحث اطاعت نيست، بحث رفاقت است...
خب، با سيدمهدي شجاعي هم رفاقت داشتيم. ببينيد، بنده با آقا به‎صراحت بيعت كرده بودم و براي ايشان شعر گفته‎ بودم...

ز.ت: قبول داريد كه حسن حسيني آدم دردمندي بود؟
بله، سيدحسن خيلي دردمند بود و خيلي هم خوب و اساسي از دنيا رفت.

ز.ت: در همين ماه فروردين رفتنش هم يك حكايتي بود براي خودش.
مهم چيز ديگري است، مهم اين است كه سادات از هر رقمي كه باشند، مادرشان شش‎دانگ شفاعتشان را مي‎كند.

ز.ت: رابطه‎ شما با مرتضي آويني چطور بود؟ من همه‎جا گفته‎ام يكي از معدود كساني كه جنون‎مندي يوسف ميرشكاك را دريافت و توانست با همان جنون با او كار كند و خروجي اعلا از او بيرون بكشد، مرتضي آويني بود. چون «در سايه سيمرغ»، «ماه و كتان»، «غفلت و رسانه‎هاي فراگير» همه متعلق به دوران حيات مرتضي آويني است. اين كتاب‎ها در آن دوران به چاپ رسيد. مرتضي چگونه با شما سلوك كرد كه در همان دوره تا اين اندازه آثار برجسته خلق كرديد؟
به هر حال مي‎گويند، كور كور را پيدا مي‎كند، آب گودال را. اهل آن معنايي كه او بود، ما هم بوديم و همديگر را شناختيم و بي‎سر و صدا كار كرديم.

ز.ت: ظاهرا يك بار هم با هم دعوا كرديد؟
بله، كشاكشي شد بر سر يك مقاله. مرتضي گفت، يكي از مقالاتت را چاپ نمي‎كنم، من هم گفتم من ديگر اين‎جا كار نمي‎كنم، مي‎روم با «آدينه» و «دنياي سخن» كار مي‎كنم. شب كه رفتم خانه، خوابيدم، خواب حضرت سيده‎النساء را ديدم كه فرمود تو چه كار بچه من داري؟ و بعد هم آشتي كرديم.

ر.ب: نادر طالب‎زاده مي‎گفت كه اين افسوس هميشه با من خواهد بود كه چرا لحظات هم‎كلامي‎ يوسف و مرتضي آويني را ضبط نكردم... بالاخره آن مقاله چاپ شد؟
بله، چاپ شد. دو سه سطرش را مرتضي درآورد و بعد چاپ كرد. عنوانش اين بود «لغزش بر سطح وحشت» كه در كتاب «هيچكاك هميشه استاد» به چاپ رسيد. فرداي آن ماجرا و پس از آن خوابي كه من ديدم، مرتضي برايم نامه‎اي فرستاد به اين مضمون كه يوسف من چقدر به تو بگويم كه در حق من پارتي‎بازي شده و... . ما هم رفتيم دست مرتضي را بوسيديم و غايله ختم شد.
بگذريم... . ببينيد، ما تا قبل از انقلاب اسلامي آزمون را از سر نگذرانده بوديم. از نقول غرب مي‎خورديم و به عقول غرب مي‎خنديديم و در ساحت تنزيه به‎سر مي‎برديم، به ما ربطي نداشت كه دنيا به كدام سمت مي‎رود. خيلي‎ها بودند كه آن زمان مي‎گفتند كارمند دولت شدن حرام است، چون نان دولت حرام است. به هركس كه سراغ كار دولتي مي‎خواست برود، مي‎گفتند يك كاسبي راه بينداز، مغازه‎اي، دست‎فروشي يا كشاورزي كن كه نان دولت را به خانه‎ات نياوري. آن‎هايي كه اهل شريعت بودند از نسبت پيدا كردن با دولت پرهيز مي‎كردند. ما با انقلاب داخل دولت افتاديم. جمهوري اسلامي هم كه به كل جهان پيوسته و جزو دهكده جهاني مارشال مك‎لوهان شده و ما الان محله‎اي هستيم از محلات اين دهكده. كدخداي محله شيعه‎نشين اين دهكده، آقاي خامنه‎اي است. ايشان اگر مي‎خواست مي‎توانست به حرف‎هاي امثال سروش توجه كند. سروش حرف‎هايش را از زمان امام شروع كرده و در زمان رهبري آقا هم گفته و گفته و گفته و يك‎بار ايشان متعرض اين انديشه‎ها نشده. يك‎بار ايشان اعلام رأي نكرده كه سيدجواد طباطبايي چرا اين‎حرف‎ها را مي‎گويد و چرا دكتر داوري اين‎گونه مي‎گويد. چرا بنده و ديگري و... اين‎گونه حرف مي‎زنند. ايشان كاري به اين‎ كارها ندارد. ايشان رهبر است.
ما بايد حواسمان باشد كه سيم اتصالمان وصل باشد، همين. بخشي از تفكر ما موضعي است، بخشي ديگر موضوعي. مثلا در قضيه علوم انساني، با اين‎كه من قايل به اين هستم كه علوم انساني اصلا علوم نيست و بناي آن بر فلسفه است و فلسفه اصلا چيزي جز نيست‎انگاري نبوده اما تا حالا و طي اين سي سال ما كجا بوديم و در كدام خواب بوديم كه به علوم انساني كاري نداشتيم. ما كه خواب نبوديم. قفل اسطوره ارسطو را بر در احسن‎الملل منهيد.
مركب دين كه زاده عرب است داغ يونانش بر كفل منهيد
فلسفي مرد دين مپنداريد حيز را جفت سام يل منهيد
اين قصيده خاقاني را من در مجله سوره سيدمرتضي آويني چاپ كردم، همان زمان كه مسئول صفحه شعر بودم. پس من و امثال من خواب نبودند. از همان موقع اين حرف‎ها را مي‎زديم.البته اگر ما وارد مدرنيته نشده بوديم و در مغاك مدرنيته چشم ندوخته بوديم، مدرنيته اين گونه در ما تصرف نمي‎كرد.در مورد اطاعت پذيري از ولي اين را هم باز بگويم كه من معتقد به اين نيستم اطاعت از رهبري به معني انصراف از تفكر است. يعني بنشينيم آقا به جاي ما تفكر كند، اگر اين‎جوري باشد، كل نشريات و كل رسانه‎ها و همه‎چيز را بايد تعطيل كنيم و بگوييم كه خب آقا شما مقاله بنويسيد، آقا شما شعر بگوييد، آقا شما منبر برويد، يا همه كارها را شما بكنيد. چنين چيزي محال است و صورت نمي‎بندد. البته من اين را مي‎دانم كه خيلي‎ها مي‎خواهند اين‎گونه باشد و هرگونه اظهار رأي در هر عرصه‎اي را نه فقط حمل به مخالفت با ولايت فقيه، بلكه حمل بر كفر و زندقه مي‎كنند. اين به‎دليل اين نيست كه واقعا دلشان براي اسلام و يا ولايت فقيه مي‎سوزد. اين‎ها مي‎خواهند سر به تن كسي نباشد كه ميدان جولان براي خودشان باز شود. ما سي سال است كه با اين حضرات همين‎طور جلو مي‎رويم و نهضت اين‎ها هم ادامه دارد مثل نهضت بقيه. اگر از دستشان بربيايد و بتوانند، مخالفين خود را اخراج مي‎كنند، حقوق كم مي‎كنند، آزار و اذيت مي‎كنند و حداقلش اين است كه تصور مي‎كنند عده‎اي بالاخره با اين برخوردها دلسرد مي‎شوند و رها مي‎كنند و مي‎روند و من اين ‎را يكي از رخنه‎هاي جماعت بني‎اسراييل در اين انقلاب مي‎دانم و هنوز هم اين بازي ادامه دارد. فرودگاه هم هميشه باز است، همين‎هايي كه از اين مملكت رفتند و حالا فحش مي‎دهند. نان‎خور اين طرف بودند.

ر.ب: آدم‎هايي مثل عطاءا... مهاجراني؟
يكي‎اش مهاجراني. يكي‎اش ابراهيم نبوي. يكي‎اش محسن سازگارا و از اين دست. اين‎ها را چه كسي از اين فرودگاه رد مي‎كند، فرودگاهي كه ما نمي‎توانيم نزديكش برويم. خب، حتما يك عده‎اي هستند، وسط اين ماجرا كه القا مي‎كنند به آدم‎هايي مثل مهاجراني و سازگارا و... كه الحمد‎لله رسيدي به اين رشادت كه بفهمي ولايت و اسلام به درد نمي‎خورد، اين‎جا چرا مي‎ماني، بيا برو آن‎طرف آب و همواره هم سعي مي‎كنند، به‎نحوي به اهل تفكر فشار بياورند كه راهشان را كج كنند و در مسيري بيفتند كه آن‎ها مي‎خواهند. آدم‎ها را هم سريع در بوق مي‎كنند و تبديل مي‎كنند به چهره جهاني. مثل اكبر گنجي، ماشاءا... شمس‎الواعظين. اين‎ها آدم‎هاي جمهوري اسلامي بودند. خيلي از اين‎ها بر و بچه‎هاي سپاه بودند، خيلي‎ از اين‎ها بر و بچه‎هاي وزارت اطلاعات بودند، چه‎كسي اين راه را باز مي‎كند كه حضرات سر از آن‎طرف در بياورند...

ز.ت: خب اجازه دهيد، موضوع ديگري را مطرح كنم و آن اين‎كه جنس ادبيات و گفتار شما باعث مي‎شود مخاطب همه نوشته‎هاي شما را با هم نبيند، وقتي اسم شما مي‎آيد خيلي‎ها مي‎گويند ميرشكاك، همان كه درباره احمد شاملو فلان مطلب را نوشت و اخوان ثالث را نقد كرد و به آن‎ها حرف‎هاي تند و تيز زد. اين‎ها هيچ‎وقت در نظر نمي‎گيرند كه همين ميرشكاك بود كه در روزنامه كيهان و جمهوري اسلامي گفت كه پنج شاعر بزرگ اگر داشته باشيم، اخوان و شاملو و فروغ و آتشي و... است. يا مقالات «ستيز با خويشتن و جهان» را مي‎بينند، اما مقاله معروف شما در مورد فروغ فرخزاد (كاهنه مرگ‎آگاه) را نمي‎بينند و يا حرف‎هاي ديگري كه در تأييد و تفسير شعر اين شاعران گفته‎ايد.
درباره اين موضوع هيچ‎كاري نمي‎توان كرد. هركس كه در اين عوالم اهل بخيه است، كار خود را مي‎كند. تكليف مخاطب اصلي هيچ‎وقت در روزگار حيات كسي - دست كم اين‎جا و در اين سرزمين - معلوم نمي‎شود. نويسنده، اگر ارزشي داشته باشد، پس از مرگش مورد ارزيابي قرار مي‎گيرد و معلوم مي‎شود كه آن نويسنده از سر عداوت خاص مثلا با يك قومي و يا قبيله‎اي اين كارها را نمي‎كرده و لابد حرف‎ها و نوشته‎هايش حساب و كتابي داشته. سيمين بهبهاني كه ظاهرا از احمد شاملو خيلي ضدانقلاب‎تر است. من براي سيمين و در ستايش سيمين، دو غزل گفتم. داد خيلي‎ها هم درآمده كه آقا اين چه كاري است كه مي‎كني. همين‎طور براي مسعود كيميايي، يكي براي فيلم «ردپاي گرگ»، يكي «سلطان». يا براي شهريار مندني‎پور يا منوچهر آتشي. در غزل به شهريار مندني‎پور گفتم كه شاه تويي، شهريار تويي و از اين حرف‎ها. شهريار هم كه الان آمريكاست. اين‎كه يك عده‎اي درافتادن با احمد شاملو را بر سر شاهنامه يا موسيقي ببينند و به تعبير شما مقاله من درباره فروغ (كاهنه مرگ‎آگاه) را نبينند، آيا به‎نظرتان من بايد دوره راه بيفتم در اين مملكت كه يا ايهالناس مرحمت كنيد كه اين را هم ببينيد! تمنا دارم، رجاي واثق دارم،‏ همه مطالب مرا با هم ببينيد، نه آقا! مي‎خواهند ببينند، مي‎خواهند نبينند. حسين منزوي را – كه رحمت و رضوان حق بر او باد - عمري، هر قومي، به‎وجهي طرد كردند، حسين هم كه قلندرانه و بي‎سر و سامان مي‎گشت. بعدها معلوم شد كه شعر آييني حسين منزوي هم قوي‎تر و هم بهتر از بقيه است. البته حسين، وصيت كرده بود كه اين شعرها را در زمان حياتش چاپ نكنند. ما در زمان حيات او چند شعري از او بيرون كشيديم. شعر حضرت سيده‎النساء، آقا علي‎بن موسي‎الرضا، شعر آقا ابا عبدالله (عليهم‎السلام). البته عمده شعرهايش پس از مرگ او به صورت يك مجموعه منتشر شد، كه بخشي از آن در مجموعه آثارش هست. او نمي‎خواست در زمان حياتش اين شعرها مطرح شود كه دست‎كم نان راحتي بخورد. براي اين‎كه حسين ترجيح مي‎داد، با فقر و بي‎سر و ساماني‎اش سر كند، اما ايمان و باورش را دستمايه نان خوردن قرار ندهد. من اين‎قدر خر نيستم كه ندانم وقتي كه شعر براي سيمين بهبهاني بگويي و چاپ كني و در وبلاگ بگذاري، به خيلي‎ها برمي‎خورد و اگر زورشان برسد، همين ماهانه 300هزار تومان را هم دريغ مي‎‎كنند و بعد مي‎گويند آقا بيا برو. نه! من كار خودم را مي‎كنم.
در جهان اين‎چنيني اگر قرار باشد كه توجه كنيم به اين‎كه مخاطب چه مي‎گويد، كلاهمان سخت پس معركه است. چيزي كه باعث مي‎شود اغلب استعدادها، هرز رفته و جان‎ها تجلي نكند، همين توجه به مخاطب است. نيچه اگر مي‎خواست بنشيند و بگويد كه آلمان‎ها اين‎گونه من را خوش ندارند و نمي‎پسندند و كتاب‎هايم به زحمت منتشر مي‎شوند و خريدار پيدا نمي‎كند و تازه وقتي هم كه منتشر مي‎شوند، همه جنجال مي‎كنند كه نيچه ديوانه است و اين پرت و پلاها كه نوشته فلسفه نيست، پس اصلا نبايد هيچ‎كاري مي‎كرد. او مي‎دانست كه قرار است حوالت‎گوي دويست سال پس از خودش باشد. يعني نيچه مي‎گفت من قرار است بگويم تا دو قرن بعد از من نيست‎انگاري دوام مي‎آورد و بعد از دو قرن به زمين مي‎خورد و اگر مي‎خواست به مخاطب توجه كند كه كلاه سرش مي‎رفت. او مي‎توانست مثل هگل در قيد توجه به مخاطب باشد و حتي مثلا فيلسوف ديكتاتور شود و دكان و مغازه‎اي براي خودش دست و پا كند. يا مثلا شوپنهاور عزيز و بزرگ - كه من خيلي او را دوست دارم و به‎شدت به ما و مشرق زمين نزديك است، هم به هند مادر و هم به ايران فرزند – اگر مي‎خواست به مردم و مخاطب توجه كند كه اصلا نمي‎توانست اثري از خود به‎جا بگذارد. مردم استقبال نمي‎كنند، به درك! استقبال نكنند، شوپنهاور از موضع خودش اصلا تكان نخورد، در حالي‎كه مي‎توانست تغيير رويه دهد و مثل معاصر و هم‎روزگار و هم‎درس خودش جناب فردريش هگل به آساني روزگار بگذراند. شوپنهاور به اين ماجرا تن نداد و مثلا نگفت مسيحيت انتهاي تاريخ است و نهايت روان مطلق مسيحيت است و از اين مهملات... . البته همين الان هم كه من مطلبي مي‎نويسم، ملاحظاتي مي‎كنم، البته نه براي فهم مخاطب، بلكه به‎خاطر عزيزاني كه نشريات را درمي‎آورند ملاحظه مي‎كنم، كه نان جماعت آجر نشود. هرچند كه در پس هر مطلب و هر نوشته همواره چيزي قرار مي‎دهم كه آن‎كه اهل فهم باشد، درك مي‎كند و مي‎فهمد... . ببينيد مثلا دعواي ما با خيلي از آقايان روشنفكر بر سر شعر و شاعري و اين‎كه من شاعرم و تو نيستي و اين‎حرف‎ها نبوده. گرچه كه روشنفكران ما هر كسي كه جزو دار و دسته خودشان نباشد، اصلا وجود خارجي برايشان ندارد، اما حرف من چيز ديگري بود. من گفته‎ام و مي‎گويم، آقا اگر به قول خودت تو شاعري، بسيار خوب، شاعر خوبي هم هستي، اما براي چه در مقولاتي كه شأن و تخصص تو نيست حرف مي‎زني؟ براي چه مي‎گويي موسيقي ما اين است كه يك كسي مي‎آيد يك درآمدي مي‎زند و يك كسي عرعري مي‎كند؟! اين اهانت به همه اين مردم است و جالب اين است كه مخاطب ترجيح مي‎دهد كه مثلا كسي مثل شاملو به او بگويد كه تو خري كه عرعر گوش مي‎كني يا عرعر مي‎كني، اما كسي در مقابل نيايد از حقوقش دفاع كند و بگويد آقا دهنت را ببند و از اين حرف‎ها نزن. اين يكي از مصيبت‎هاي انسان ايراني است. اين مخاطب خوش دارد كه احمد شاملو به او اهانت كند و او از اين اهانت احساس وجود كند. كسي كه قايل به لااله الاالله است، احمد شاملو كه سهل است ما سوي ا... برايش اعتباري ندارد، تا چه رسد به احمد شاملو و رضا براهني و... .

ز.ت: كمي هم در مورد شعر انقلاب بحث كنيم.
من قايل به چيزي به عنوان شعر انقلاب نيستم.

ز.ت: در مورد شاعران پس از انقلاب چه مي‎گوييد؟ چون در هر حال بركشندگان خيل عظيمي از شاعران پس از انقلاب شما بوديد. چه در همان صفحه روزنامه جمهوري اسلامي كه به‎نوعي اولين جايي بود كه شعر شاعران پس از انقلاب را منتشر مي‎كرد، از قيصر و سيدحسن حسيني گرفته تا كساني مثل علي معلم كه باز هم بيشترين نقش و تأثير را در گسترش شعر و جايگاهش شما داشتيد با آن حرف‎ها و مقالات ستايش‎آميزي كه درباره شعرش نوشتيد و چه در اين سال‎هاي اخير كه كمتر اظهارنظري در مورد شاعران كرديد. در سال‎هاي بعد هم من معمولا مي‎ديدم كه در مصاحبه‎ها دايم از شاعران اسم مي‎بريد و مي‎گوييد كه در شعر پس از انقلاب، مثلا فلاني و فلاني و فلاني خوب بودند، تا امروز هم كه بين جوان‎هايي كه دستي در شعر دارند مي‎گوييد اين چهار پنج تا خوب هستند، اگر اين مسايل را رعايت كنند و اگر به دام فرم نيفتند و... . مي‎خواهم ببينم حالا وضعيت اين نسل و جريان را چطور ارزيابي مي‎كنيد؟
اين فرمايشات شما را بنده قبول ندارم. ما در روزنامه بوديم. روزنامه هم متعلق به مردم بود و هركسي كه شاعر بود و لياقت داشت، ما با او گفت‎و‎گو مي‎كرديم و شعرش را مطرح مي‎كرديم و آن مقدار هم كه شأنش اقتضا مي‎كرد برايش سر و صدا و هياهو مي‎كرديم. اگر كسي بگويد كه شما به‎جاي مثلا آقاي علي معلم، مثلا راجع به شعر استاد شاهرخي زياد سر و صدا كرديد، اين را قبول مي‎كنم و مي‎پذيرم كه من در اين زمينه كاري كرده باشم. وقتي كه شأن خود طرف اين اندازه است كه آدم خودش را حتي خرج او كند، نه‎تنها كاري نكرده بلكه وظيفه‎اي بوده كه من احساس مي‎كردم بايد انجام بدهم و براي هركدام از اين جماعت هم به اندازه خودشان وقت گذاشتم و مطلب نوشتم و گفت‎وگو كردم. در موضع پيش‎گويي آينده هم كه نمي‎توانم قرار بگيرم و بگويم كه شعر چنين و چنان خواهد شد. شاعران مي‎آيند، مطبوعات هم هستند و اين‎ها تجلي مي‎كنند و بعد هم هركسي براساس باطني كه دارد يا مقر و مستقر خودش را پيدا مي‎كند يا گم و گور مي‎شود و به يكي از جريان‎هاي ارتجاعي ادبيات معاصر يا جريان‎هاي مدرن يا پست‎مدرن معاصر مي‎پيوندد و از سر راه بقيه كنار مي‎رود. در مورد شاعران پس از انقلاب در درجه اول آقاي علي معلم‎دامغاني به‎نظر بنده شاعر شاعران پس از انقلاب، بلكه به يك معنا، شايد ممتازترين شاعر چند قرن اخير باشد، كه متأسفانه ايشان اجازه نداد كه تمام ديوانش را منتشر كنند. الا همان مجموعه‎اي كه بنده در حوزه هنري با نام «رجعت سرخ ستاره» از ايشان جمع‎آوري كردم.
در مجموع در مورد شاعران پس از انقلاب بايد بگويم، در درجه اول آقاي معلم قرار دارد، بعد سيدحسن حسيني، قيصر امين‎پور و بعد هم ديگران. اين‎ را هم بايد بگويم، جوان‎هاي دلير در عرصه شعر هم در اين سرزمين فراوان هستند. آقاي كاكايي، آقاي قزوه، آقاي سيدعبدالرضا موسوي، آقاي اميري اسفندقه، آقاي فاضل نظري، آقاي محمدجواد آسمان و آقاي عبدالملكيان از جمله آن‎ها هستند.

ر.ب: گروس يا محمدرضا؟
هر دو؛ حالا كه اسم گروس را آوردي، بگويم كه گروس نماينده شعر گسسته است و متعلق به نسلي است كه ديگر نمي‎توان نام شاعر انقلاب بر او گذاشت. شاعران انقلاب آن‎هايي بودند كه شعر براي وقايع و حوادث انقلاب گفتند.

ز.ت: با اين تعريف محمدجواد آسمان در اين دايره مي‎گنجد؟
بله، جواد، فراوان براي حوادث انقلاب شعر گفته است. با اين‎كه جزو جوان‎هاست، اما جزو آن‎هايي است كه عطف به ماسبق مي‎كنند و شعر براي شهدا مي‎گويند. به‎ هرحال، مجموعه آثار نزديك به صد جلدي از شاعران هم‎ روزگار ما را نشر تكا منتشر كرده كه همه اين نام‎ها هستند و بايد مورد ارزيابي و نقادي قرار گيرند و شعرهاي خوب از آن‎ها بيرون بيايد و براي آن‎ها نقد تحليلي و تأويلي نوشته شود كه شايد كسي اين كار را بكند. ما شاعراني هم داريم كه مظلوم واقع شده‎اند. مثلا ضياءالدين شفيعي. شفيعي شاعري به‎شدت درخشان است و من كه به‎هيچ‎وجه اهل مداهنه نيستم، در برابر اغلب شعرهاي آقاي سيد ضياءالدين شفيعي سر فرود مي‎آورم، او را يكي دوبار هم بيشتر نديده‎ام. محمدرضا محمدي نيكو، آقاي سهيل محمودي و ساعد باقري هم جزو شاعران پس از انقلاب بودند. پيرمردهايمان هم بودند كه همه آن‎ها از قبل از انقلاب مانده بودند و به‎خاطر نسبتي كه با اسلام و تعلقي كه به امام و انقلاب داشتند، شعرهاي خوبي مي‎گفتند مثل مرحوم مهرداد اوستا، آقاي سبزواري، مرحوم شاهرخي، استاد مشفق و از اين دست بسيارند. به هرحال، مجموعه اي هنگفت در اين زمينه، توليد داريم و داشتيم كه ارزيابي نشده. در نسل بعد آقاي قربان وليئي يا مرحوم نصرا... مرداني، محمد‎جواد محبت، بيژن دائيچي، مرتضي حيدري آل كثير، محمدسعيد ميرزايي و خيلي‎هاي ديگر هم هستند. به هر حال شعر، ساحت اصلي ظهور انسان ايراني است و منش و بينش قوم ايراني و حكمت اين قوم همواره در شعر آشكار شده است. عده‎اي هم هستند كه كاري از پيش بردند و از شعر گرفتند و زدند به تنگ فلسفه. مثل شيخ اشراق. چون من قايلم به اين‎كه مهمترين سرمايه هر قومي اساطير و هنرهاي آن قوم‎اند. قوم ايراني هنوز اين دو را دارد. اميدوارم كه بواطن اساطير - كه در همه ملل يكي است - اندك اندك آشكار شود و به هرجا كه نسل‎هاي آينده رو كنند، دوباره به خانه پدري برگردند، به شرطي كه ما براي خانه پدري جغرافياي خاصي قايل نباشيم. يعني فكر نكنيم كه مثلا اين آيين، تعلق به يك سرزمين ويژه‎اي دارد. اين آيين در جان انسان‎هاست و انسان‎ها هرجايي كه بروند، مي‎توانند آيين خودشان را به همراه ببرند و مي‎برند. من چيز ديگري راجع به شعر انقلاب ندارم كه بگويم. ما اميدوار بوديم كه به هرحال نقد جدي درست تأويلي و تحليلي در عرصه‎هاي مختلف راجع به شعر پس از انقلاب داشته باشيم كه البته اين انتظار خيلي برآورده نشد، تا اين‎كه من اخيرا ديدم ميرزا زهير خان توكلي اگر نقد را جدي بگيرد، ماجرا جدي مي‎شود.
چون من ممكن است ديگر حوصله نكنم و شايد حالا پير شده باشم و مماشات كنم، ولي حضرت زهير توكلي آن‎ مقدار كه خواندم، ديدم به آن‎چه كه بايد در شعر توجه كرد، توجه مي‎كند. چون نقدهايي كه نوشته مي‎شود، غالبا نقدهاي ژورناليستي‎اند و به جاي اين‎كه به باطن شاعر بپردازند، به اين گير مي‎دهند كه اين زبانش كهنه است و اين زبانش نو است و كار اندك اندك از زبان به بناگوش و چشم و كله‎و‎پاچه كشيده مي‎شود. اين نقد نيست. البته ما در اين مملكت طبق معمول، باندبازي هم داريم و همواره عده‎اي سعي كرده‎اند در جاهاي مختلف، باندهايي درست كنند و همديگر را مورد حمايت قرار بدهند. يا مثلا در ادبيات داستاني جز سه چهار تا كار قابل اعتنا، بقيه كاغذ حرام كردن بوده.

ز.ت: اين سه چهار كار قابل اعتنا به نظرتان كدام كارها بوده؟
بهتر هست نگويم.

ز.ت: حالا بگوييد.
نگويم، بهتر هست. البته مي‎گويم قابل اعتنا، نه اين‎كه لزوما اين‎ها كارهايي است كه مي‎شود در رديف ادبيات جهان قرارشان داد.

ز.ت: حالا با همين تبصره به نظر شما كدام كارها بهتر بوده؟
آن‎چيزهايي كه من ديدم مثلا كتاب «شطرنج با ماشين قيامت» آقاي احمدزاده بوده، «در كمين گل سرخ» آقاي مؤمني بوده و از اين قبيل كه غالب اين كارها هم بين ژانر زندگي‎نامه و خاطره و رمان در رفت و آمد است، يعني مقر و مستقر خاصي ندارد كه بگوييم زاييده تخيل يك نويسنده است.

ز.ت: كارهاي كساني مثل ابوتراب خسروي و شهريار مندني‎پور را چگونه مي‎بينيد؟
خب، ماجراي كارهاي آن‎ها كه فرق مي‎كند.

ز.ت: كارهاي رضا اميرخاني را چقدر مي‎پسنديد؟
ببينيد؛ مثلا براي پذيرفتن رمان «من او» بايد بخش‎هاي زيادي از اين رمان را حذف كرد چون به كل كار صدمه مي‎زند، يعني اين رمان، ساخت را در خيلي جاها از دست داده. البته شايد مقصر هم رضا اميرخاني نباشد. رضا اميرخاني نويسنده است. مشكلي كه او دارد، مشكل همه ماست. مشكل مميزي دروني است. ما چند نوع مميزي داريم. يكي مميز و مفتش بزرگي است كه درون ماست. مميز بعدي وزارت ارشاد است. مميز بعدي بقيه ارگان‎هاي صاحب‎عله هستند كه همه‎شان حق مداخله در ادبيات دارند و اگر در شعر خيلي نمي‎توانند مداخله كنند، براي اين‎ است كه شعر خيلي اجمالي است، ولي در رمان، شما اگر بند كفش‎هاي يك پليس را باز توصيف كرده باشيد، نيروي انتظامي به خودش اجازه مي‎دهد كه اعتراض كند. در امر مطلق كه نمي‎شود چنين اتفاقي بيفتد. مگر يك سپاهي ممكن است كه خلافي كند! يكي از علما خداي ناكرده - از اين روحاني‎نماها – ممكن است خلافي بكند؟! نه آقا روحاني‎نماها زمان امام بودند الان روحاني‎نما نداريم! اصلا روحاني‎نماها متعلق به قبل از انقلاب بودند! زن ايراني مثلا ممكن است خلافي كند؟ نه ممكن نيست! آقا يك لر در يك رمان ممكن است خلافي كند، لرها طوماري مي‎فرستند و... . «منِ او» اگر در غير اين شرايط نوشته مي‎شد و بيرون از اين مميزي‎هاي فراگير - كه يك زماني يكي، دوتا، سه‎تا، چهارتا، مميزي سياسي و اخلاقي و عرفي و اين چيزها بود، اخيرا مميزي قومي و چيزهاي ديگر هم اضافه شده و به‎زودي ان‎شاءا... مميزي صنفي هم خواهيم داشت! - اتفاق بهتري مي‎افتاد. رمان ساحت تفصيل نفساني است. ببينيد، نمود رمان در هنرهاي ديداري كجاست، در سينماست. ما در سينما خانمي را پيش شوهرش مي‎خواهيم، به تصوير بكشيم، روسري سرش مي‎كنيم، تو مي‎خواهي سرش را برهنه كني، اي واويلا پس لابد اين زن و شوهرها كارهاي ديگر هم مي‎كنند... .

ر.ب: پس شما معتقديد در رمان هم مانند سينما، رمان ديني نمي‎توانيم داشته باشيم؟
خب، بله نمي‎توانيم داشته باشيم، مگر اين‎كه به يك فرم اجمالي دست پيدا كنيم، مثل سمك عيار. يعني مثلا حكايت‎نويسي كنيم، افسانه بنويسيم. يا اين‎كه يك‎بار رمان را با جرئت بنويسيم و بعد مميزي كنيم. دو صفحه خالي بگذاريم، نقطه‎چين، سه صفحه، دو سطر، چهار سطر، بعد بگوييم كه آقا لطفا جاي خالي را خودتان پر كنيد. بهانه‎مان هم مي‎تواند مرگ مؤلف باشد و بگوييم مؤلف براي شما اين مقدار شأن قايل شده و بقيه صفحات خالي را خودتان پر كنيد.

ز.ت: خب من چند تا اسم ديگر را هم نام ببرم. كارهاي مصطفي مستور را چطور مي‎بينيد؟
خير.

ز.ت: محمدرضا بايرامي؟
ببينيد اين‎ها همه اهل استعدادند. من منكر استعداد آقايان نيستم.

زت: اما هنوز تا رمان‎نويس شدن خيلي فاصله دارند.
ما رمان‎نويس را چه‎كسي مي‎دانيم؟ جماعت رمان‎نويس قرار است به چه كسي اقتدا كنند؟ كاري بايد انجام داد كه اين توقع را برآورده كند. كسي نمي‎تواند مثلا برود زني بگيرد كه از كمر به پايين موجوديت نداشته باشد.

ز.ت: مثلا ماهي باشد.
مثلا ماهي باشد، شير باشد، پلنگ باشد يا يك جانور ديگري باشد.

ز.ت: احمد دهقان چطور؟
ديده ام كارهاي آقاي احمد دهقان را. حالا همين الان هم يكي از كتاب‎هايش روي ميزم است.

ر.ب: هنوز نخوانده‎ايد؟
چرا خوانده‎ام. او هم همين مشكل را دارد. يعني در بعضي‎‎ از نويسنده‎هايمان مفتش بزرگ، خيلي قوي است. در بعضي‎هايشان مميز دروني‎شان خيلي شديد عمل مي‎كند. مثل رضا اميرخاني كه مفتش دروني‎اش خيلي قوي نيست، قبلا مفتش را بيرون كرده، ولي رضا اميرخاني ملاحظه مفتش بيروني را مي‎كند. من يك‎بار هم به او گفتم كه بعضي ماجراها را كه نتوانستي در قصه‎ات بياوري در اسب ماديان و... جا دادي! يعني اين صحنه تو معادل «گل‎محمد و مارال» رمان «كليدر» دولت‎آبادي يا «بلور خانم و خالد» در رمان «همسايه‎ها»ي احمد محمود است. نويسنده ما درگير اين چيز‎هاست.
احمد دهقان هم گيرش اين است كه، مفتش درونيش قوي است و نمي‎گذارد كارش را بكند. مي‎خواهد يك جاهايي بزند بيرون. مثلا در «من قاتل پسرتان هستم»، ما از اين وقايع زياد داشتيم. احمد دهقان سعي كرده ماجرا را به‎گونه‎اي تصوير كند كه كمي روشنفكرانه بنمايد. اما كار او در نگرفته است.
اما آن‎طرف‎ ،كسي مثل شهريار مندني‎پور يا ابوتراب خسروي را داريم.
شهريار مندني‎پور و ابوتراب خسروي و خيلي‎هاي ديگر كارهايي كرده‎اند كه من به بعضي‎هايش به‎شدت اميدوارم، از جمله به شهريار.

ز.ت: كدام رمانش را بيشتر از همه مي‎پسنديد؟
اين را نمي‎توانم بگويم كه كدام رمانش را بيشتر پسنديدم. چون شهريار هرچه جلوتر آمد، بهتر شد. تواضع و ويژگي‎هاي فردي كه در رمان‎نويس حتما مؤثر است - و رمان‎نويس حتما بايد اين‎ها را داشته باشد - و پشتكار و نثر و تكنيك كه از همه‎چيز مهمتر هست و همه ضعف‎ها را تكنيك و نثر مي‎تواند بپوشاند؛ در او بيشتر شد. نثر و تكنيك خيلي مهم است. نثر شهريار پاكيزه است. من بعضا مي‎بينم كه خيلي از نويسندگان مسلمان، فارسي را خوب نمي‎نويسند.

ر.ب: به تبع اين در فرم هم مشكل دارند.
بله. ببينيد هوشنگ گلشيري در «شازده احتجاب» يك غلط دارد. مي‎گويد «ريگ‎ريزي». باغچه‎هاي ريگ‎ريزي شده. احتمالا منظورش شن‎ريزي است و از دستش در رفته. شايد هم در اصفهان مي‎گويند «ريگ‎ريزي».

ز.ت: البته اين مشكل در نسل جديد رمان‎نويس هست. اين نسلي كه در پانزده بيست سال اخير مي‎نويسند. زبان فارسي‎شان ضعيف است.
بله.

ز.ت: بحث در روشنفكران و مسلمانان هم نيست. يعني شما مثلا نگاه كنيد وقتي صادق هدايت را مي‎خوانيد...
«بوف كور» هدايت كه پر از غلط است.

ز.ت: بله پر از غلط است، اما جان مايه‎اش خيلي قوي است.
بله، جان‎مايه‎اش خيلي قوي است.

ز.ت: مي‎آييم جلوتر صادق چوبك را مي‎خوانيم و ابراهيم گلستان را...
چوبك نسبتا پاكيزه مي‎نوشت. گلستان پاكيزه مي‎نوشت، آل احمد كه بي‎غلط مي‎نوشت. مثلا خانم دانشور تا جلال زنده است، بي‎غلط مي‎نويسد، چون معلوم مي‎شود، جلال كارهاي‎ ايشان را ويراستاري مي‎كرده. بعد مثلا «جزيره سرگرداني» و كارهاي بعدي را مي‎بينيم پر از غلط است. خانم دكتر چرا نثر شما اين‎قدر شلخته شده؟ خب اين معلوم مي‎كند كه اوستا بالاي سر ماجرا نيست. ولي به‎نظر من دولت‎آبادي خيلي پاكيزه مي‎نويسد و خيلي مسلط است.

ز.ت: نقبي بزنيم به شاعران روشنفكر در اين سال‎ها. نمي‎دانم چقدر كارهايشان را دنبال كرده‎ايد؛ كدام‎ها را بيشتر مي‎پسنديد؟
شعر كه اين‎طرفي و آن‎طرفي و روشنفكر و غيرروشنفكر ندارد. شاعر، شاعر است.

ز.ت: مثلا شما شمس را چقدر شاعر مي‎دانيد؟
كدام شمس؟

ز.ت: لنگرودي.
ايشان شاعر نيست.

ز.ت: اين سخن‎تان به يك دعواي جديد دامن مي‎زند.
به درك، دامن بزند. شمس، شاعر نيست. در شعر گسسته بايد شاعر خيلي روي فرم كار كرده باشد. شعر شمس لنگرودي فرم ندارد. آخر شعري را كه وزن ندارد - نه عروضي نه نيمايي، نه آن موسيقي‎اي را كه شاملو با رجوع به نثر قرن پنجم ششم پديد آورد - براي چه بايد ده صفحه نوشت. هيچ چيزي براي ايجاد كشش ندارد. تو وقتي برمي‎داري هفت صفحه، هشت صفحه شعر دراز نفس مي‎گويي، كجا مي‎خواهد در بگيرد. پژواك صداي شاعر همواره از اعماق برمي‎خيزد، يعني مردم صداي شاعر را به خودش برمي‎گردانند.

ز.ت: البته مسئله پدر و پير در ادبيات معاصر فارسي موضوع بزرگي است...
اين مسئله ظل تصوف است.

ز.ت: بله، مثلا فرض كنيد ما چند پدرخوانده در ادبيات معاصر داريم.
الان كه خود آقاي شمس لنگرودي جزو پدر خوانده‎هاست!

ز.ت: همين! مي‎خواهم بگويم كه اين‎ها يك نماي پرهيبي از خود مي‎خواهند ارايه بدهند؛ حتي شاملو هم پدرخوانده نبود. ببينيد پدرخوانده كسي است كه جنم شخصي خودش آدم‎ها را مي‎كشاند. سپانلو در كتاب «ساعت اميد»ش در مثنوي مرد و اميد، اين مثنوي را به جلال آل احمد تقديم مي‎كند و مي‎نويسد، اين مثنوي را تقديم مي‎كنم به جلال، احترام‎‎برانگيزترين روشنفكري كه ديده‎ام. جلوتر مي‎آييم به ابراهيم گلستان مي‎رسيم كه يكي از پدرخوانده‎هاي ادبيات و هنر در اين مملكت بود. ديگر كم مي‎بينيم كسي كه شأن پدرخواندگي را داشته باشد. شاملو بيشتر اداي پدرخوانده‎ها را درمي‎آورد. يعني شاملو يك ژورناليست خيلي حرفه‎اي‎ بود.
ببينيد، اگر كسي قرار است كه پدرخوانده باشد، بايد پدر همه باشد، وقتي يك كسي به‎اصطلاح يك عده‎اي را انتخاب كند كه اين‎ها فرزندان من هستند و بقيه نيستند. اين آدم، پدر نيست. رييس باند بودن با پدر بودن فرق مي‎كند.

ز.ت: مي‎خواهم بگويم كه بعد از مرگ شاملو خلأ در شعر روشنفكري ما ايجاد شد، ديگران حتي همان پرهيب پدرخوانده را هم نداشتند. اين وسط يك كسي مثل شمس لنگرودي مي‎آيد و شديدا علاقه دارد كه در واقع جاي خالي شاملو را پر كند. فرقش با شاملو اين است كه شاملو از اول انقلاب به جمهوري اسلامي فحش داد، اما اين آقا از هر امكاني درجمهوري اسلامي بهره برده. يعني مثلا كتابش توي تكا مفصل‎ترين كتاب است، كتابش در انتشارات نيستان چاپ مي‎شود. خانه شاعران هم برايش نكوداشت مي‎گذارد، در تلويزيون حاضر مي‎شود، در برنامه دو قدم مانده به صبح.
ر.ب: و جالب آن‎كه در همان برنامه يك‎بار هم يوسفعلي ميرشكاك حضور پيدا نكرده.
ز.ت: بله، دقيقا. تفاوت اين آدم با شاملو اين است كه شمس حداقل در مخالفتش با جمهوري اسلامي هم صادق نيست.
ببينيد از شمس توقع بيشتر از اين نمي‎توان داشت.

ز.ت: اين‎ حرف‎ها را چاپ كنيم!
بله، من ملاحظه كسي را نمي‎كنم.

ز.ت: در اين ده، بيست سال اخير هيچ شاعر شاخصي را شما نمي‎شناسيد؟
خير، هيچ‎كس.

ز.ت: حافظ موسوي، نظام شهيدي و ...
خير.

ر.ب: احمدرضا احمدي چطور؟
هيچ، اين‎هايي كه ايشان گفته اصلا شعر نيست.

ز.ت: بيژن جلالي چه؟
او كه واويلاست. ببينيد، شعر يا در حافظه جمعي جا باز مي‎كند يا نمي‎كند. البته شاعران مسلمان هم از اين كارها مي‎كنند. چاپ اول كتاب‎شان را برمي‎دارند 3‎هزار تا. هزارتاي اول چاپ اول، هزارتاي دوم چاپ دوم، هزارتاي سوم چاپ سوم. بعد مي‎گويند يك كتاب به چاپ مثلا چندم رسيده است. ما كه قرار نيست بعد از عمري قلم‎زني از اين كلاه‎ها سرمان برود و به‎به بگوييم و خودمان را خر كنيم. روشنفكران اين تقلبات را قبل از مسلمانان بلد بودند، چون سابقه قبل از سي سال اخير را دارند و ياد گرفتند اين دكان و مغازه را راه بيندازند. ديوان ايرج ميرزا قاچاقي چاپ مي‎شود و روبه‎روي دانشگاه فروخته مي‎شود. مجموعه اشعار سانسور نشده فروغ افست مي‎شود و مردم مي‎خرند. غلط هم چاپ مي‎شود و مردم مي‎خرند. چه‎كسي پشت فروغ است؟ بگذاريد اين بند و بساط تمام شود، ببينيم از خود احمد شاملو چه‎چيزي به‎جا مي‎ماند؟ نيما مي‎گفت آن‎كه غربال به‎دست دارد از عقب كاروان مي‎آيد. خيلي‎ها نعش‎شان را مي‎اندازند روي گرده مردم. مردم هم اين نعش را با خود مي‎برند اما تا كجا؟ بالاخره يك‎جايي اين نعش را پايين مي‎اندازند. ايرانيان مردم نهان‎روشي هستند . اين سرزمين، سرزمين سهراب‎كُشان است، سرزمين اسفندياركشان است، سرزمين پدركشي و پسركشي و برادر كشي است. اين مطالب را قبلا من در كتاب «سايه سيمرغ» مطرح كرده‎ام.

ز.ت: خود شما، چرا متمركز وارد كار شعر و نقد نشديد؟
من متمركز بودم در نقد، ولي چه‎كسي گفته كه به‎اصطلاح نقد بايد الزاما نقد شعر باشد و نقد سينما نباشد و نقد چيزهاي ديگر نباشد. اگر كسي مي‎توانست اين لطف را در حق من كند و هرآن‎چه را كه من در مطبوعات پراكندم و جا گذاشتم، يعني نقد مثلا دكتر شفيعي كدكني، نقد مشفق، نقد ديگران و نقد آقاي معلم كه بخشي از اين‎ها در جام‎جم منتشر شده و بخشي‎اش در كيهان، اگر اين‎ها همه جمع مي‎شد من اين‎ها را دوباره ذيل همان عنوان «نيما و عصر فروبستگي» قرار مي‎دادم و به تفصيل مي‎رساندم، مي‎توانست به تعبير شما يك رفرنس اساسي باشد.
فقط مقالاتي را كه من در زمينه تجسمي راجع به ونگوگ و گوگن و نقاش‎هاي خودمان و نقاش‎هاي غرب نوشتم، اگر جمع‎آوري مي‎شد، خودش يك كتاب بود. منتهي من هيچ‎گاه مقالاتم را جمع‎آوري نكردم.

ز.ت: آقاي ميرشكاك حالا با اين حرف‎هايي كه زديم، به نظر شما مي‎شود شاعر را وارد قضاياي سياسي كرد؟
نه‏، به نظر من نمي‎شود.

ز.ت: به همين علت شما را وارد قضايا نكردند‏ ، يا دليل ديگرش اين است كه برخي از شعرا نگاهي سطحي به جامعه دارند؟!
نه، اين‎گونه هم نيست كه شعرا سطحي باشند.

ز.ت: خب! در روزگار ما اكثرا سطحي‎اند.
در روزگار ما همين‎طور است، ولي من خدمت شما عرض كنم كه شعر و سياست تلازمي با يكديگر ندارند، شعر نتيجه صدق است و سياست نتيجه كذب.

ر.ب: آقا يوسف، شما به سوداي نقاشي آمديد تهران؟
خير! ما سودايمان را كه گفتيم...

ر.ب: يعني اساسا به سوداي شعر و ادبيات آمديد؟
خير.

ر.ب: به دلالت پيرتان آمديد؟
به دلالت پير و آزمون جماعت جديد.

ز.ت: خب آقا يوسف! چرا اين حرف‎ها را الان مي‎گوييد؟ چرا در طول اين مدت اين حرف‎ها را نگفتيد؟ همين حرف‎هاي تأويلي و اشارات قلندرانه كه اين سال‎هاي اخير در نوشته‎هايتان مي‎بينيم؟
براي اين‎كه سي‎وسه سال از خرقه‎گرفتن ما گذشته است،‏ اين مدت از صاحب‎خرقگي بايد مي‎گذشت كه من بتوانم بگويم.

ر.ب: شما اصالتا اهل شوش هستيد؟
اصالتا - اگر خودم را مي‎گوييد - كه در ده خيرآباد به دنيا آمدم. جايي بين شوش و انديمشك بين شاهور و كرخه. تا ششم ابتدايي هم پشت خر و گاو بوديم... همان زمان شهر هم مي‎رفتيم، ولي نره‎خري بوديم كه وقتي با تكنيك مواجه شديم، آنتي‎تكنيك مانديم.

ر.ب: پس ضديت شما با تكنولوژي در اين سال‎ها ريشه در گذشته دارد.
بله، انسان روستايي كه تكنيكي نمي‎شود.

ر.ب: يك جايي شما مي‎گفتيد كه ما بوزينه‎وار تقليد غرب مي‎كنيم، يعني همين نكته‎اي كه الان داريد مي‎گوييد.
بوزينگي در اخلاق است غالبا، ولي در تكنولوژي كاريكاتورسازي است، به همين خاطر به جايي نمي‎رسد و نمي‎شود با آن كاري كرد. از قضاي حضرت حق مي‎شود به قدرش گريخت، اختياري هم اگر براي انسان وجود داشته باشد، همين گريز از قضا به قدر است. با تكنولوژي مقلدانه كسي نمي‎‎تواند به جايي برسد. متأسفانه ما پس از انقلاب هم تا الان غوطه‎ور در تقليد بوديم، يعني هنوز هم نتوانسته‎ايم از تقليد بيرون بياييم، با اين‎كه به اعتقاد من ما با انقلاب وارد مدرنيته شديم.من معتقدم، كه از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامي، ما ورود به مدرنيته نداشتيم. قبل از انقلاب سعي كردند جاده بكشند، راه آهن درست كنند و يعني مدرنيته را به زور تحميل كنند، اما جامعه مقاومت مي‎كرده و نمي‎خواسته وارد شود. يعني مثل اين موجوداتي كه مي‎روند داخل شفيره، مردم سعي كردند دور خودشان حبابي ايجاد كنند كه مصونيت داشته باشند نسبت به مدرنيته‎اي كه به اين‎ها تحميل مي‎شود و بالاخره اين‎قدر اين فشار را تحمل كردند تا تركيد و تبديل به انقلاب شد. نمي‎دانيم كه امام اجمالا يا تفصيلا وقوف به ماجرا داشت كه دارد چه مي‎كند يا نه. ما معتقديم كه اگر تفصيلا نداشت، اجمالا داشت. ولي خيلي از مردم نمي‎دانستند كه قرار است چه اتفاقي بيفتد و نمي‎دانستند كه قرار است شريعتشان، سنن‎شان، تعلقشان به آداب و عادات ديني مورد آزمون قرار بگيرد. جنگي پيش آمد و اين‎ها ثابت كردند كه همچنان ايراني‎‎اند، شيعه‎اند، كشتري‎اند به تعبير ما. جنگ‎آورند. كشتري يعني كسي كه براي اعتقاد در راه شريعت و خدا كشته مي‎شود. اين‎ها هشت سال كار كردند و اگر كاهلي اهل سياست نبود، بي‎ترديد اين‎ها مي‎توانستند بيست سال و حتي بيشتر هم بجنگند، چون ذاتشان كشتري است.

ز.ت: كشتر ريشه‎اش چيست؟
كشتر، لغت سانسكريت است. يعني طبقه دوم كه بعد از برهمن‎ها هستند و كارشان جنگ‎‎آوري است.

ر.ب: همان مرزباني از دين!
بله، اين‎ها كساني هستند كه به پاس آيين شهرياري، در ساحت آيين پهلواني قرار دارند و اگر قرار باشد با عبارات خودمان حرف بزنيم - البته براي من مهابهارات با شاهنامه خيلي فاصله ندارد - يعني در ساحت زبان فارسي، بايد شاهنامه را مبنا قرار دهيم. طبقه دوم بعد از موبدان، ارتشتاران هستند و بيشتر ايراني‎ها از تخم و تركه كشترها (ارتشتار) هستند و نمي‎توانند اهل جنگ و نبرد و به‎ويژه جهاد مقدس نباشند. من ترديد ندارم كه مثلا اگر زمان فتحعلي ميرزا، ما جمهوري اسلامي داشتيم، آن‎چه را كه ما از دست داديم اتفاق نمي‎افتاد...

ر.ب: آقا يوسف، مي‎پذيريد كه اين حرف‎هاي شما طرفداري در ميان جريان حاكم ندارد؟ با شيوه تأويلي شما من موافقم و سال‎هاست اين مباني داعيه شما و دوستان شما و آدم‎هايي است كه اين طريق را يافته‎اند. مثل ما كه بچه‎تر بوديم و يادگرفتيم و تلمذ كرديم، اين حرف‎ها را خيلي هم دوست داشتيم و داريم، اما نقد و حرف‎هاي شما طرفداري در ميان حاكميت ندارد، فقط ويترين زيبايي است. يك مثال بزنم. من يادم هست كه بخشي از مناقشه‎اي كه بر سر مرحوم فرديد اين سال‎ها صورت گرفت، به‎خاطر همين حرف‎ها و جنس همين حرف‎ها و اساسا عدم پذيرش اين نگاه در ميان جريان حاكم بود؛ بگذريم كه عده‎اي نادان فرديد را تئوريسين جمهوري اسلامي مي‎خواندند و مي‎خوانند اما به‎واقع فرديد در ميان حاكميت نه‎تنها طرفدار كه دشمنان فراواني دارد. حتي پيرو حرف‎هاي او از درون حاكميت گفتند كه آقا فكر نكنيد ما موافق با تفكر فرديد و فرديدي‎ها هستيم. بايد به حساب اين‎ها هم برسيم.
بله، همين نكته را بنده به آقاي دكتر داوري هم گفتم. ايشان هم گفت شما هم اين موضوع را شنيده‎ايد. جالب است كه وقتي فرديد طرفداري در حكومت ندارد، چطور مي‎شود گفت همه اين آتش‎ها از گور فرديد برخاسته.

ر.ب: و از طرف ديگر، ما شتابان به‎سوي كاروان توسعه و ترقي در حركت هستيم و گويا شما و امثال شما و حالا نسل‎هاي بعد از شما كه ما باشيم و قايل به اين حرف‎ها هستيم، ويترين خوبي براي حاكميتيم براي گفتن اين حرف‎ها. اما واقعا راستاي سياسي و تصميم‎گيري جمهوري اسلامي پيوستن به كاروان شتابان توسعه و ترقي و پيشرفت است. اساسا درد ما اين نبوده كه مترقي شويم. بعد از سي سال براي بسياري از مسئولين هنوز اين وقوف حاصل نشده كه آقا ما اگر قرار بود دنبال پيشرفت باشيم، مي‎شديم كره و ژاپن. ما دردمان اين نيست، ما دردمان اين نبود. اصلا قرارمان اين نبود.
ز.ت: و البته اين‎حرف‎ها فراتر از فهم دوستان متجدد ماست. خب حالا سؤال اين است تا وقتي اين وقوف حاصل نشده، كه ما كجا ايستاده‎ايم و نسبت ما با مدرنيته چيست، حتي اگر قايل به تعطيل بشويم، بهتر از اين است كه بي‎گدار به آب بزنيم. به‎نظرم اين‎قدر كه در احاديث در صفات متقين مي‎گويند كه اين‎ها اهل حزمند، اهل احتياطند، ناظر به همين معناست، اما باز نگاه قشري شريعت‎مدار حاكم، حزم و احتياط را به معني احتياط در نجس و پاكي و احتياط در غيبت و اين‎طور مسايل مي‎بيند.
اين حوالت ما بوده، ما بايد به مدرنيته وارد مي‎شديم. ما نمي‎توانستيم بيشتر از اين - چيزي بيش از يك قرن - از نقول مدرنيته بخوريم و به عقول مدرنيته بخنديم. در سينما، سوفيا لورن را نشان دهيم و دو خانه اين طرف‎تر مردماني اهل تشرع باشند. ما بايد وارد اين ساحت مي‎شديم تا دريابيم با گريختن از شيطان، نمي‎توان با شيطان مقابله كرد. حضرت حق مي‎توانست هنگامي كه آدم را خلق مي‎كند، شيطان حاضر نباشد، خدايا با اين‎كه سجده نكرده، فقط لعنتش كردي و اجازه دادي تا آدم را اغوا كند. حديث داريم كه از آقا جعفر بن محمد(ع) پرسيدند كه تفاوت امر و اراده خداوند چيست؟ فرمود اين سئوالات را نپرسيد، برايتان ضرر دارد. جماعت اصرار كردند و آقا هم فرمود مي‎گويم. امر كرد سجده كن، اراده كرد سجده نكند، امر كرد به آدم كه از شجره نخور و اراده كرد كه بخورد. بعد كه ماجرا تمام شد به آدم گفت تو كه مي‎دانستي، من اين‎طوري مي‎خواستم. تو چرا مثل شيطان اعتراض نكردي؟ گفت ما كه باشيم كه از اين حرف‎ها بزنيم، من ادب كردم. حضرت حق گفت من هم به‎خاطر ادبت بخشيدمت، اما من اراده كرده بودم تو ادب كني و من اراده كرده بودم او بي‎ادبي كند.

ر.ب: اين‎كه بعضي عرفا مي‎گويند شيطان مظهر مكر خداست، به همين معناست....
بله ديگر. ظل مكر، سايه مكر. يعني بازي‎هاي خود حضرت است. اين‎ها آزمون‎هاي حضرت حق است. مگر مي‎شود به صرف نسبت با آقا رسول‎ا... ما از انقلاب مشروطه به بعد دوره حكومت رضاخان، محمدرضا و طي دو جنگ جهاني و در حالي‎كه عالم سراسيمه دارد به جلو مي‎رود، بايستيم و تماشاگران بستان باشيم، تا ببينيم چه مي‎شود و بعد بهره‎مند شويم. اين‎كه محال بود.
ما بايد مي‎توانستيم در تكنيك، علوم انساني و... ورودي جدي پيدا مي‎كرديم، با كمك فقه اكبر يعني درايت. در دانشگاه‎هاي ما چه‎ مقدار سهروردي و ابن‎سينا و ملاصدرا و مولانا و ابن‎عربي و حافظ و .... تدريس مي‎شود. اين‎ها اگر طرح مي‎شد و تدريس مي‎شد، آيا واقعا دانشگاه‎هاي ما اين‎گونه مي‎ماند؟! همين دانشكده ادبيات ما را ببينيد، آيا حاصل ليسانس و فوق‎ليسانسش كسي هست كه بتواند گلستان را درست بخواند. نمي‎گوييم كه درست به ديگران تفهيم كند، اين آقايان فكر كردند كه ما چهار تا كتاب معارف اسلامي بگذاريم تنگ مواد درسي دانشگاه‎ها، ديني مي‎شود. انقلاب فرهنگي تقليد از انقلاب فرهنگي روسيه بود دقيقا، كوپن دادن تقليد از انقلاب روسيه بود، در نقاشي ما مقلد انقلاب روسيه بوديم، رئاليسم اسلامي داشتيم...

ز.ت: البته كارهاي هنرمندان حوزه هنري كه شما هم آن‎جا بوديد به‎سمت يك معناگرايي خاصي تغيير مسير داد. همين‎طور نيست!
بله ! مثلا ناصر پلنگي داشت كار مي‎كرد براساس اين بخش از خطبه اميرالمؤمنين «يا اشباه الرجال و لا رجال» اشباه را اين‎طور فهميده بود كه اين‎ها سر نداشتند، تن نداشتند، موجودات ملكوتي بودند، گفتم خب مسئله‎اي نيست اين چيزي كه تو نقاشي كردي، خوب است. همان كفني كه سراپاست و شمشير دارد و يك كبوتر هم پيشش است، كه پرنده‎اش اول شبيه كركس شده بود كه گفتيم آقاجان اين پرنده، پرنده ما نيست. پرنده ما پرنده روح‎القدس - كبوتر – است. در ضمن مطلب از اين قرار است كه مولا مي‎گويد كه اي نامردها - به كوفي‎ها مي‎گويد - اي شبيه‎ مرد و نامرد. كه البته بعد اين تابلو اصلاح شد. و آن روزگار در حوزه هنري ما يك ديكتاتور بيشتر نداشتيم، كسي كه حرف به خرجش نمي‎رفت، آن هم محسن مخملباف بود، براي زدن پاسبان در آن مدتي كه زندان خوابيده بود و فكر مي‎كرد كه صاحب جهان است؛ الان هم كه ديگر جهاني شده است بنده خدا.

ز.ت: يك حالت مريد و مرادي بين ناصر پلنگي و كاظم چليپا بود.
خير، نبود. البته كاظم و حبيب جلودار بودند، حسين خسروجردي هم بود.

ز.ت: بين قيصر و حسن حسيني و مخملباف چه؟
مخملباف كه خودش مريد و مراد خودش بود. دوستي اما بود، قيصر و سيدحسن هم ماجرايشان يك ماجراي ديگري است. سيد حسن عاشق قيصر بود، اما قيصر ارادت داشت به سيد حسن.

ز.ت: اين غلط مشهور يا درست مشهور كه مي‎گويند در آن دوره سردمدار و علمداري كه بقيه نسبت به او گوش بودند و او حرف مي‎زد، مخملباف بود؛ درست است يا نه؟
نه،‏ اصلا اين‎گونه نبود. او فقط در ادبيات داستاني، اين‎‎كاره بود؛‏ چون مسئول واحد ادبيات داستاني در حوزه بود وگرنه پيش آقا سيد حسن حسيني اصلا عرض اندامي نداشت.محسن حتي غلط املايي هم داشت.البته آن ايام ما همه با هم رفيق بوديم،ترك موتور محسن مخملباف سوار مي شديم و اين طرف و آن طرف مي رفتيم.چوب پرچم ها در مي آورديم و در درگيري با گروهك ها وحيد اميري از آن طرف مي زد ، ما از اين طرف ...محسن چماق دار بود. او از حيث ذهني هم تحولي پيدا نكرد.

ز.ت: علي معلم هم كه از همان موقع در حاشيه بود...
علي معلم، نمي‎توانست وارد متن شود. علي مثل برج ميلاد بود.‏ از دور هم مي‎توانستي او را ببيني. خانواده آقاي معلم اهل طريقت بودند و جد آن‎ها هم كه به ليله‎القدر دست پيدا كرده بود و آخرين بازمانده اجداد آن‎ها هم مرحوم ميرزا علي‎اكبر بود، كه لابد چيزهايي از او شنيده‎ايد. رضاي معلم تا همين چند وقت پيش كه درگذشت - كه رحمت خدا بر او باد - يك بوتيك داشت؛ زمين‎ها را مي‎فروخت، لباس مي‎خريد و مي‎انداخت در مغازه و مردم مي‎آمدند مي‎بردند. فقراي دامغان او را مي‎شناختند.

ر.ب: احمد معلم چه؟
احمد معلم كه ديگر واويلا. او كه از تيمارداري مرحوم سيد عباس معارف تا رسيدگي به سيد نصرالدين و سيد خليل عالي‎نژاد، تا جمع‎وجور كردن خود ما و خلاصه هركاري كه از دستش برمي‎آمد، كوتاهي نمي‎كرد. احمد، جزو جوانمردان تراز اول اين خاندان است و جزو عجايب عالم معرفت است.

ر.ب: احمد معلم شاعر خوبي هم هست آقا يوسف؟
اصلا دنبال شاعري نيست. روزگاري دو تار و طنبور مي‎زد. الان گويا در دامغان به كشاورزي مشغول است.

ز.ت: آقا ميرزا علي‎اكبر راجع به علي‎آقاي معلم گفته بود كه اين گمراه طايفه ماست...
بله، گمراهشان اين است، ببين راه‎دارهايشان چه هستند! در كل من از خرد و كلان اين خاندان بي‎ادبي نديدم.

ز.ت: در گفت‎وگويي كه در همين مجله شعر با علي معلم كرده بودند، ايشان گفته بود كه اگر كسي به خانه آن‎ها مي‎آمد اصلا از او چيزي نمي‎پرسيدند؛ اول غذاي كامل و لباس كامل به او مي‎دادند و بعد مي‎گفتند حالا بگو چه مي‎خواهي...
بله‏ ، اين‎ها يك بن‎مايه نژاد عربي دارند. خاندان كثير معلم‎اند. همان‎ كسي كه نامه مختاربن ابي عبيد ثقفي را برد براي عبدا... بن عمر و عبدا... بن عمر پارتي‎بازي كرد و برادرزنش را از زندان آزاد كرد و آن شر درست شد. اين هم تأثير عبدا... بن عمر در انقلاب مختار. خواهر مختار، زن عبدا... بن عمر بود. كثير از همان وقت‎ها آن‎جا را رها كرد و آمد ده اين‎ها كه ده معلم گفته مي‎شده و اين‎ها فرزندان كثير معلم هستند.

ر.ب: آقا يوسف از اين بحث كه بگذريم، من مي‎خواهم نقبي بزنم به كارنامه شما در همه اين سال‎ها. گفتم كه شما از خودتان يك تصوير چند تكه در آثارتان به‎جا گذاشته‎ايد؛ يعني همين حرف‎ها را كه ما در خلوت خودمان با شما مي‎زنيم به يك‎باره در يك مقاله‎اي مي‎آوريد و آن‎وقت غايله‎اي به پا مي‎شود.
از دستمان در مي‎رود.

ر.ب: مثلا شما آن مقاله «دوزخ پايتخت» را مي‎نويسيد و همه ما مي‎دانيم كه سند اين مقاله يك روايت است، اما روايتي كه گفتنش تبعات دارد. همان روايت معروف «تصبح طهران، قصورها كقصور الجنه و نسوانها كالحور العين يتلبسن بلباس الكفار و يتزيين بزي الجبابره...» تا انتهاي روايت. گفتن اين‎ حرف‎ها در فضاي رسانه ثقيل است و به نظرتان اساسا كار صوابي است؟ گاهي اوقات ممكن است خواننده حس كند حال و اوضاع شما را درك نمي‎كند.
بله، بله. خدمت شما عرض كنم كه اگر ان‎شاءالله اين حوالت به فرجام رسد كه مي‎رسد، اين مطالبي كه شما فرموديد هضم خواهد شد. اين‎ها زمينه رجوع ماست. ما بايد مدام به اين‎ منابع بازگرديم. يعني اين شاخه به ريشه برمي‎گردد، چون تفصيلي كه به‎اصطلاح ما ارايه مي‎دهيم هرچند در حد خودش اجمالي است اما به القاي اصولي ائمه رجوع داد. من معتقدم كه - قرآن و حديث - براي رهيافت در تمام زمينه‎ها كافي است. بحث سينما بحث فيزيك اتمي كه نيست، هرچند در بحث فيزيك اتمي هم اين قضايا وارد مي‎شود، يعني اگر كسي وقوف و نسبتي با اصول داشته باشد، اين ارجاعات را فراموش نمي‎كند.

ر.ب: كما اين‎كه مرحوم سيد عباس معارف هم وقتي كه بحث ماترژن در فيزيك را مطرح كرد از اين اشارات بي‎بهره نبود.
بله. او هم كه نمي‎توانست بگويد اين بحث‎ها چه هست و اصلا عرفان چطور وارد اين مقوله مي‎شود. اصل سخن اين‎ است كه حضرت رسالت عزيز، ما قرار نيست كه مغلوب خواست و فهم و قضاوت مخاطبمان باشيم، كه آن‎ها بگويند آقا ما نمي‎فهميم، خب پس چون شما نمي‎فهميد ما اين حرف‎ها را نمي‎زنيم. شما وقتي كه نگاه مي‎كنيد به عصر به‎اصطلاح افلاطون و ماقبل افلاطون، همه بزرگان ما اين‎ مطالب را اجمالا مي‎گفتند. ارتجالي حرف مي‎زدند. يعني يك يافت بود. يك جمله يافت، دو بند شعر. بيشتر از اين نبود. همه اين‎ها مورد پالايش قرار گرفت توسط افلاطون و همه هم به سقراط نسبت داده شد و فرقي هم نمي‎كرد، چون افلاطون خودش مي‎دانست كيست و سقراط كيست و الي ماشاءالله. بعد، اين تفكر همين‎طور تفصيل پيدا كرده و يك‎طرفش شده‎اند افلاطونيان شرق و مسلمانان، يك‎طرف هم غربيان و هنوز هم ماجرا ادامه دارد و تمام نشده و نمي‎شود از اين يافت‎ها پرهيز كرد؛ حتي من دقت مي‎كنم و مي‎بينم كه خيلي از اهل منبر حديث را مي‎خوانند تا مجلس را گرم كنند. و حالا مگر ممكن است ما كلي مطلب بنويسيم و يك حديث در ميان آن نياوريم؟ در مقالات سينما و تقدير تكنولوژي من فكر نمي‎كنم هيچ‎جا حديث آورده باشم، ولي در نقد نيست‎انگاري صادق هدايت، از احاديث مربوط به آخرالزمان فراوان آورده‎ام. براي اين‎كه اصلا بحث، بحث نيست‎انگاري است. حوالت صادق هدايت بنده‎خدا هم اين بوده كه يك حالي پيدا كند و اين كتاب كوچك «بوف كور» را بنويسد و ناخواسته تا ته خط برود. يعني فمينيسم را هم ببيند. كه البته من در آن مقالات از فمينيسم سخن نگفتم و بحث نكردم. بعدا كه قرار شد آن مقالات تبديل به كتاب شود و من دوباره آن‎ها را خواندم، ديدم كه بحث دو وجه وجود زن است. آن صورت اثيري و ملكوتي و لكاتگي و اين دو را هدايت با هم مطرح مي‎كند و تا ته خط هم مي‎رود. هدايت هم اين‎گونه نبوده كه خودآگاه اين كار را كرده باشد، چون چند سال پس از «بوف كور» كتاب «حاجي آقا» را مي‎نويسد كه جلوي هر كسي بگذاري، مي‎گويد كه اي آقا اين كتاب را همان كسي نوشته كه «بوف كور» را نوشته؟! چون علي‎القاعده بايد اين سير به كمال مي‎رسيد، اما اين‎گونه نيست. به‎علاوه اصل تفكر در شرق، اجمالي است و آن نفحات ايزدي و نسيم‎هاي اورمزدي همواره نمي‎وزند، يا ما همواره در معرض آن‎ها نيستيم با اين فراخوانده شدن‎ از طرف حضرت حق. گاهي اوقات پيش مي‎آيد، گاهي اوقات پيش نمي‎آيد؛ يا گاهي اوقات ما غافليم و استعداد نداريم و يا تنبلي و كاهلي مي‎كنيم و يا چنان كه بايد و شايد در اين راه مجاهدت نمي‎كنيم و اين‎گونه يافت‎ها منقطع مي‎شود، ولي فيض حضرت حق در حق كافر و مؤمن همواره برقرار است. كافر را در كفر خود و مؤمن را در ايمان خود تقويت مي‎كند و هريك را هم به شيوه‎اي آزمايش مي‎كند. اين‎كه حقيقت مقام ذات انسان، جامع كفر و ايمان است، به اين دليل است كه انسان بر صراط قرار دارد و ممكن است به كفر بغلتد يا به ايمان. حر تا يك ساعت مانده به اصل دعوا آن‎طرف قضيه است، يك‎دفعه مي‎افتد اين‎طرف و در زيارت قرار مي‎گيرد و مي‎شود جزو ورجاوندان...

ز.ت: آقا يوسف اين فرمايشات شما صحيح و من هم مي‎فهمم كه فرقي كه يوسفعلي ميرشكاك با بقيه شعرا و نويسندگان ما دارد، همين هست كه به اصطلاح يوسفعلي ميرشكاك جزو معدود كساني است كه در عرصه نقد معاصر ما جايگاهي ويژه دارد و هر امري را كه مي‎بيند، تأويل مي‎كند. يعني شما همان اسپاسمانتاليزم را كه براي دكتر رويايي نوشته بوديد كاملا تأويلي بوده؛ خب اين بخشي از شخصيت شماست كه نه‎تنها برجسته و محترم است، بلكه نقطه تمايزتان با بقيه محسوب مي‎شود، اما حرف بر سر اين است كه آدم وقتي در ساحت فرديت خود است يك چيز است، در جلوت چيز ديگري. رسانه نوع خاصي از جلوت است. شما هم كه داريد اين حرف‎ها را با ما مي‎زنيد، در جلوت هستيد نه خلوت. رسانه يعني اين‎كه من چيزي از خودم به تو مي‎بخشم و چيزي از تو مي‎ستانم يعني اصلا رابطه رسانه رابطه‎اي يك‎طرفه نيست. چرا يوسفعلي ميرشكاك، كسي كه روزگاري قلمش اگر در مجله‎اي مي‎آمد خيلي‎ها براي اين‎كه ببينند ميرشكاك اين‎ بار چه چيزي از چنته بيرون آورده، آن را مي‎خريدند، الان به جايي رسيده كه وقتي مطالبش را مي‎خواني، منتظري كه يك سري از حرف‎هايي را بخواني كه چيزي از آن سر در نياوري. اين حرفي كه مي‎خواهم بزنم، به‎خدا تعارف نيست. من عاشق نوشته‎هاي شما بودم و هستم. اما مثلا از آن نوشته شما پس از مرگ قيصر، كه قيصر امين‎پور و حسن حسيني را در يك قوس تعريف كرديد و گفتيد اين قوس كامل شد، چيزي سر در نياوردم. نفهميدم مي‎خواهيد از چه چيز بزرگتري حرف بزنيد.
ببينيد، حد ماجرا، حضرت زهير اين بود كه من بگويم فلاني، فلاني بود، بهماني بيساري بود.

ز.ت: ببينيد اصرار بر اين‎كه شما بياييد شهود خودتان را در عالم نقد و رسانه با مردم در ميان بگذاريد، علاوه‎بر اين‎كه با ذات كار رسانه‎اي مغايرت دارد، نوعي كشف سر هم هست.
بله، همين‎‎طور است. البته كشف صورت سر است.

ر.ب: آقا يوسف، ضمن اين‎كه شما قايل به اين هستيد كه رسانه در ساحت غفلت معنا مي‎شود، در ساحت غفلت كه نمي‎شود اين حرف‎ها را زد.
اصلا خلاف‎آمد عادت رفتار كردن، همين است كه تو در رسانه - كه ساحت غفلت است - از اين حرف‎ها بزني. اصلا طرح اين‎كه رسانه در ساحت غفلت است را اگر خاطرت باشد، ما در زمان سيد مرتضي شروع كرديم. در ساحت غفلت در يك جايي هستي و مشغول خواندن نماز جماعت. كسي مي‎گويد آقايان داريد نماز جماعت مي‎خوانيد، حواستان باشد، زمين غصبي است. خب، پس چرا اصلا نماز را در زمين غصبي مي‎خواني؟ اصلا طرح غفلت رسانه در رسانه، خودش كاري خلاف‎آمد عادت بود و اگر اين حوالت ما فرجام پيدا كند - ان‎شاءالله - اين اشارات اجمالي قبل از ظهور آقا بقيه‎الله طبق وعده‎اي كه داده شده، تبديل مي‎شود به اشارات تفصيلي. در اين ترديدي نيست. يعني آن‎هايي كه قرار است اين حرف‎ها را بگويند، مي‎آيند و جالب اين‎جاست كه همين حوزه علميه قم ما، چنان تحولي پيدا خواهد كرد كه از همه جاي جهان بيايند اين حرف‎هاي عجيب و غريب را از آن‎جا بپرسند. از همين ‎طلبه‎ها كه تازه مكاسب درستي هم نمي‎خوانند و از روي دي وي دي تحصيل مي‎كنند. اما لطف حضرت حق چيز ديگري است. الان خيلي‎هايشان فهميده‎اند كه آقا مكاسب و رسايل و عروه‎الوثقي و اين قبيل جواب نمي‎دهند. خيلي‎هايشان عاشق اين هستند كه بدانند سيد حيدر آملي كه بوده؟ ابن عربي كه بوده؟ خود علامه حكيمي وقتي مي‎آيد الحيات را مي‎نويسد، الحيات را براي چه كسي مي‎نويسد؟ او كه مي‎داند آقا اين كتاب را آقايان بايكوت خواهند كرد. حاق قضيه و اصل ماجرا در الحيات به‎معناي حيات در زندگي است. اسم اين كتاب را اقتصاد نگذاشت، كه كسي با او سرشاخ نشود همچون مباحث اقتصاد مرحوم مطهري .
امام، مطهري را مطلق قبول داشت و مي گفت مطهري پاره تن من بود. حالا كاري ندارم كه اين حرف‎ها پر از اشارات است. شما به من مي‎گوييد كه من كشف سر مي‎كنم؟! امام بزرگوار كه هوار مي‎كشيد، اما كسي نمي‎فهميد. من مدت‎هاست كه مي‎خواهم صحيفه نور اصلي را گير بياورم و بنشينم قدري از اين‎ اشارات را بيرون بياورم و يك سري مقاله بنويسم. به تعبير نيما، آب در خوابگه مورچگان بريزيم.

ر.ب: در ميانه همين حرف‎ها و اشارات و اصطلاحات، شما با اهل سياست هم در مي‎پيچيد، نمونه‎اش «نامه‎هايي به يك رييس‎جمهور آينده» كه خطاب به عطاءا... مهاجراني نوشته بوديد.
تازه از اين‎ها بدتر هم هست. در همين قضاياي اخير كه سعيد حجاريان راجع به ماكس وبر و اين‎ها حرف‎هايي گفته بود، عزمم را جزم كردم كه مقالات ديوانه‎وار بنويسم كه هم بزن‎بزن‎هاي قديم در آن باشد، هم تأويل و هم حرف‎هاي خودم. حجاريان تازه ماجرا را گردن ماكس وبر انداخته. خب فهم تو از ماكس وبر باطل است؛ چرا ماجرا را گردن او مي‎اندازي، تازه بقيه هم مي‎گويند ماكس وبر را بگيريد! بگذريم... . شما هم اگر اين حرف‎ها و نوشته‎ها را شنيده‎ايد و خوانده‎ايد براي من بس است. من در همين مجله «راه» مطلبي نوشته بودم كه پر از اصطلاحات خاص بود. مثل «رزبار» و... . به وحيد جليلي گفتم كه اگر به اين مطلب دست بزنيد، ارتباط ما قطع مي‎شود و قطع هم شد.
اگر نسل من هيچ كاري در اين عالم پيش نبرده باشد - كه خودمان هم به اين قايليم كه كاري از پيش نبرديم – و فقط توانسته باشد يك زهير توكلي و يك رسالت بوذري و امثال شما، چهار‎پنج شاعر و نويسنده و صاحب قلم و صاحب فكر و صاحب موضع تربيت كند، برايمان بس است.

ز.ت: اين‎كه لطف شماست؛ اما شما مي‎گوييد اين بحث‎هاي تأويلي طريقتي كه مي‎نويسيد و مي‎گوييد و من اين مطالب را به اجمال وامي‎گذارم - چون بيشتر از اين به من اجازه نمي‎دهند - پس با نوشته‎هاي اخير شما هم بايد به‎مثابه متني كه بايد تأويل بشود برخورد كرد؛ اين را مي‎پذيريد؟
بله.

ز.ت: براي هر تأويلي هم شما بايد پس‎زمينه‎اي براي تأويل داشته باشيد؛ درست است؟
بله.
ز.ت: يكي از آن پس‎زمينه‎ها اين است كه ما بتوانيم مشرب اين آدمي كه اين حرف‎هاي معماوار و رمزوار‎ را مي‎گويد دريابيم. نظام معرفتي كه بشود اين رمزگان را با آن نظام معرفتي باز كرد چيست؟ شما آن مشرب خودتان را شفاف‎تر براي ما بيان كنيد.
نه اين را كه نمي‎توانم بگويم. همان مقدار هم كه گفتم، به نظرم كافي است. بيش از اين نمي‎شود گفت. اما خدمت شما عرض كنم كه اين مشرب را اگر مي‎خواهيد بدانيد چيست به يك معنا شما از ريگ‎ودا و بهبود گيتا و مهابارات و از هند مادر حساب كنيد تا بياييد برسيد به ايران فرزند. از روزگار ميتراييزيم و آناهيتاييزم و حتي آيين زردشت و بعد سري كه در ميان به اصطلاح خاندان ابراهيم خليل‎الرحمن بود و يك طرف آن آل اسحاق شد و...، همه اين‎ها مشرب من است. مي‎دانم كه شما مقالات مرا خوانده‎ايد و همه اين مشرب‎ها را در آن مقالات ديده‎ايد. مثلا مقاله «نيما و عصر فروبستگي.»

ز.ت: يا مقاله شما در مورد فروغ فرخزاد با عنوان «كاهنه مرگ‎آگاه». اصلا آن مقاله ما را با فروغ فرخزاد آشتي داد و تازه فهميديم كه اين زن تا چه اندازه در موقعيت معرفتي‎اش بزرگ بوده.
جالب اين است كه مرتضي آويني به من مي‎گفت كه اين مقاله را تمام كن تا تبديل به يك كتاب شود چون اين مقاله در حكم مقدمه كتاب بود. به مرتضي گفتم اين كتاب را چه كسي چاپ مي‎كند؟ گفت انتشارات سوره يا برگ اگر هم نكردند من با پول خودم چاپش مي‎كنم. اين حرف‎ها را درباره مرتضي، پيش از اين هم گفته بودم. من گفت‎وگويي راجع به مرتضي با مجله سوره‎ كردم كه الحمدلله همين گفت‎وگو هم باعث انقطاع ما از اين حضرات شد. در آن گفت‎وگو‏ گفتم كه مرتضي تربيت شده حضرت سيده‎النساء (عليها السلام ) بود و چنين و فلان و بهمان. اين حضرات مصاحبه را به همين جرم چاپ نكردند كه فلاني از اين حرف‎ها مي‎زند.

ر.ب: مادر مرتضي آويني تعريف مي‎كند كه مرتضي در دوره جواني با يك حال خرابي مي‎آيد خانه و او به مرتضي مي‎گويد كه اين چه وضع و اوضاعي است؟ مرتضي مي‎گويد كه مادر، نگران نباش، حضرت زهرا (سلام‎ا... عليها) هواي من را دارد.
البته من قبلا در اين ويژه‎نامه روزنامه رسالت، اين حرف‎ها را زده بودم كه حضرت سيده‎النساء را در خواب ديدم، همان زمان كه من از مرتضي قهر كرده بودم، حضرت به خواب من آمد. قد بلند، با چادري سياه. چهره‎اش را هم نمي‎ديدم و مرا ملامت مي‎كرد. البته قبل از اين‎كه مرا ملامت كند، من شروع كردم به تعريف كردن كه اين‎گونه شد و آن‎گونه شد و سوره سينما چنين و سوره ادبيات چنان و... . حضرت فرمودند «تو چه‎كار بچه من داري؟» من گويا، ملتفت نشدم. دوباره توضيح دادم و باز دوباره ايشان گفت كه تو «چه‎كار بچه من داري؟» باز من دوباره حرف زدم كه ايشان سرم داد زدند كه «چه‎كار بچه من داري؟» كه من از خواب پريدم و... . حالا جالب اين‎جاست كه فرداي همان روز، نامه مرتضي آويني به دستم رسيد به اين مضمون كه يوسف‎جان تو هرجا بروي من تو را دوست دارم و فلان فلان. ولي ديدي كه تو نبايد با من قهر كني و درپيچي. در حق من «پارتي‎بازي» شده. دقيقا همين عبارت. پارتي‎بازي را هم داخل گيومه گذاشته بود من هم رفتم و دست مرتضي را بوسيدم و تسليم شدم
4.6/5 ستاره ها (17)


نام
نام خانوادگي
پست الكترونيكي
متن

بنده بزرگان بودن حق‎شناسي است(ويژه نامه شماره 52)
فلسفه به روايت فلسفه(ويژه نامه شماره 51)
براي تمام فصل ها(ويژه نامه شماره 50)
شاگرد قريب(وي‍ژه نامه شماره 49)
همه قربانيان عالي‎جناب(ويژه نامه شماره 48)
پيوندها
پاتوق كتاب