شايد اشكال«دانه» است... شايد عيبي در«خاك» باشد...شايد«زودهنگام» برداشت كردهايم . لازم است دوباره«شيوهنامه» زندگي را از كتابخانه مركزي بگيريم و دقيق بخوانيم.
1. (گفتهاند: ...)- ياعلي!
1- شود تمام هستيام به پاي تو فدا، علي!
اگر چه زندگي من شد از غمت جدا علي!
اگر چه رفته يادت از زمان بيوفا علي!
دوباره زير و رو شود ز نغمههاي«ياعلي!»
2- كسي كه دامن عطاي حضرتت رها كند...
تمام روزگار را به رنج مبتلا كند
اگر تمام عمر را بگريد و دعا كند...
دعاي بيمحبتت، نميشود روا... علي!
3- سكوت غربت تو در گلوي كوفه مانده است
خدا، تو را شبيه«رود»، در زمان دوانده است
سكوت خسته تو را به عاشقان رسانده است
فداي غربت تو اي شكوه روزها، علي!
4- خدا به نطق محكمت، بهانه را گرفته است
بهانههاي حيرت زمانه را گرفته است
ز نسل ما سلام عاشقانه را گرفته است
خدا كند كه بگذرد خداي تو ز ما علي!
5- چرا بهار ياد تو، به اين چمن نميرسد؟
نسيمي از نگاه تو، به مرد و زن نميرسد؟
به جز تو اي پدر، كسي به داد من نميرسد
پدر! عنايتي كن و به عصر ما بيا، علي!
6- خدا، محبت تو را به هر كسي نميدهد
خدا، شكوفه را به هر خار و خَسي نميدهد
خدا، درخت را به خاك نارَسي نميدهد
مگر كه منتَسَب شود به خاك كربلا علي!
2. (گفتهاند: ...)- زهر
سهشنبه- چندم ماه ششمِ يكسال پيش
امروز، همه ميدانستند كه آقاي«مدير قسمت»، مرا نشانه گرفته و خودم هم ميدانستم كه كارم تمام بود.
وقتي دو هفته پيش، در جلسهاي كه همه بودند؛ با نيش و كنايه از كارم ايراد گرفته و اسم برادرزادهاش را برده بود كه همرشتهام بود و كاري نداشت؛ فهميدم كه براي جايگزين كردن برادرزادهاش، خيالهايي در سر داشت.
چهارشنبه- چندم ماه ششمِ يك سال پيش
امروز، وقتي نامهام را به دستم دادند و مرا در اختيار كارگزيني گذاشتند؛ فهميدم كه آقاي مدير قسمت، كار خودش را كرده بود.
حرفي نگفتم و سر به زير، همه كارهاي اداريام را كردم و نامه تصفيهام را هم گرفتم تا مراحلش را بگذرانم.
يكشنبه- چندم ماه هفتم يك سال پيش
خدا به«آقاي مديركل» خير بدهد كه مرا به مجموعهاي ديگر منتقل كرد تا مجبور نشوم تصفيه كنم و براي هميشه از اداره مان بروم. اينجوري هم در بخش ديگري كار ميكنم و چَشمم به جمال آقاي مدير قسمت روشن نميشود و هم نان زن و بچهام قطع نميشود.
فقط خدا نكند اوضاعِ«زين به پشتِ» ما، «پشت به زين» بشود!
پنجشنبه- چندمِ ماه ششم امسال
امروز، تقدير خدا عمل كرد و ما هم سوار زين شديم... آن هم چه زين و يَراق شاهانهاي!... آقاي مديركل به پاس خدمت صادقانهام در سال گذشته، مرا مدير يكي از قسمتها كرده؛ آن هم به جاي مديري كه سال پيش، اخراجم كرد!
هنوز خود طرف نميداند كه به جايش منصوب شدهام. حالا وقت تلافي است.
فردا صبحِ اول وقت، جُل و پَلاسش را ميريزم بيرونِ اتاق تا حالش جابيايد.
براساس سخن حضرت أبا عبدا... الحسين (سلام خدا هديه به او):
- «باگذشت»تر از همه، كسي است كه «بتواند» تلافي كند، اما نكند و از حقش بگذرد.
اَلدُّرَّهُ(تُ) الباهِرَه مِنَ الاَصدافِ الطّاهِره
3. (خواندهاند)- درياي كوچك
وقتي«رها» بودم و به هرسويي كه ميخواستم ميرفتم؛ تصور نميكردم كه روزي برسد و با همه وجودم، سوار بال باد بشوم. خوب يادم است كه روزي از جايي دور، به گوشه حياط اين بزرگ رسيدم و بهزحمت، تكيه به ديوار دادم. «تكيه» كه نه؛ چون تكيه كردن من و مشابه من، زياد هم جدي نيست. خودمان چهايم كه تكيه كردنمان باشد؟!... «خودمان» اسمش را گذاشتهايم: تكيه كردن اما زياد هم مهم نيست. فقط براي خودمان مهم است كه«دايمالسفر»يم و مدام از اين سو به آن سو ميرويم.
براي كساني مانند ما تكيه كردن به چيزي يا كسي، مهم است. دستكم ميتوانيم بايستيم و احساس كنيم كه در اين دنياي بزرگ، با همه كوچكي، كاري كردهايم. اين، يعني كه«هستي» و«ديده ميشوي».
يعني وجودت به چشم كس يا كساني ميآيد و ميتواني سرت را بالا بگيري (اين هم از آن حرفهاست!... گفتم:«سر»!... من و شبيه من، چه هستيم كه سَر هم داشته باشيم؛ آن هم با اين همه آدم كه سرشان به تنشان نميارزد و آدمهاي كمي كه سرشان بر تنشان سنگيني ميكند و اگر رهايشان كنند، سرشان را به دست خنجر ميسپرند.)
اين كه خودم را كوچك ميكنم؛ بيدليل نيست. وقتي شما آدمها ميخواهيد كسي را حقير كنيد، ميگوييد: «پيش من، ذرهاي»... خب من هم همانم. منتها من و برادرانم؛ ارزشمندتر از آدمهاي بياستفاده ايم.
وقتي كسي از راهي دور به اين شهر ميرسد تا يكي از«دو حرم» را زيارت كند؛ بايد من يا برادرانم روي شانهها، مو و توشه سفرش نشسته باشيم تا«ادب زيارت» را رعايت كرده باشد... هرچند اسممان ذرهاي ناچيز و«غبار» سفر باشد.
وقتي اراده كردي حرم جد غريب ما را در كربلا زيارت كني؛ يادت باشد كه غمگين، ژوليدهمو، غبارآلود، گرسنه و تشنه او را زيارت كني... زيرا او را به اين حالت، شهيد كردند(امام صادق- درود خدا بر او) - بخشي از آداب زيارت سيد الشهدا حسين بنعلي (سلام خدا نثار تو). برگرفته از كتاب شريف مَفاتيحُالجَنان، تأليف زندهياد شيخعباس قمي