1. تفكرات پيشامدرن
غلبه حس گرايي و آمپرسيسم در قرن نوزدهم، بهتدريج به روشنگري مدرن خصلت جديدي بخشيد. معرفت روشنگر، دانشي شد كه از مسير شناخت تجربي بهدست مي آمد و اين امر موجب شد تا شناخت علمي به شناخت تجربي و آزمونپذير محدود و مقيد شود و براساس اين ديدگاه ، شناخت هايي كه از ابزارهاي معرفتي غيرحسي و غيرتجربي استفاده مي كردند، يا هويت معرفتي آنها بهطور مطلق انكار شد و يا معرفتي غيرعلمي خوانده شدند.
تمايز بين علم – seience - و معرفت ـ knowledge ـ بهمعناي تمايز بين آگاهي آزمونپذير و غير آن، تمايزي است كه در اثر غلبه جريان فوق پديد آمد. براساس اين تمايز، علم دانشي است كه از طريق تجربه بهدست مي آيد و معرفت هر نوع آگاهي غيرتجربي را شامل مي شود. اعم از اينكه معرفتي ديني، عقلي، فلسفي، ايدئولوژيك، اساطيري و يا غير آن باشد. غلبه آمپرسيسم، كلمه علم را بهسوي مصاديق تجربي آن منحرف ساخت و اين امر به نوبه خود علوم اجتماعي را به بخشي از آن، كه تجربي و آزمون پذير بود محدود ساخت.
جامعه شناسي بهعنوان يك علم تجربي و ديگر علوم همافق با آن نظير مردمشناسي، اقتصاد و سياست، براساس روش شناسي جديد، يكي پس از ديگري تجديد سازمان پيدا كردند. در حاليكه جامعه علمي تحت سيطره رويكرد تجربي به علم، از استعمال لفظ علم نسبت به علومي كه پيش از آن با روشهايي گستردهتر از روش تجربي نسبت به موضوعات اجتماعي شكل گرفته بودند، خودداري ورزيد و همه آن دانش ها بهدليل مقيد نبودن به روش تجربي، غيرعلمي خوانده شد. اين مجموعههايي كه پيرامون مسايل و موضوعات اجتماعي بشر شكل گرفته بودند با عنوان انديشه ها و تفكرات اجتماعياي شناخته شدند كه پيش از پيدايش تفكر علمي وجود داشته اند.
2. انديشه هاي پسامدرن
جامعه شناسي پوزيتيويستي همانگونه كه مي دانيد در طي دو سده نوزدهم و بيستم به تبع تحولاتي كه در رويكرد پوزيتيويستي به علم بهوجود آمد، تغييراتي را پذيرفت.
با روشن شدن محدوديت هاي شناخت تجربي در آغاز قرن بيستم، «جامعه شناسي تفهمي» پديد آمد. جامعه شناسي تفهمي تلاش كرد تا از راه ادراك مفاهيم و معاني ذهني به درك موضوعات اجتماعي نايل شود و اين معاني را از طريق شاخص هاي آزمون پذير، بهگونه اي سازمان دهد كه با روش هاي پوزيتيويستي علم سازگار باشد.
در طي مباحثي كه در نيمه دوم قرن بيستم در حوزه فلسفه علم بهوجود آمد، رويكرد پوزيتيويستي به علم و معاني تجربي علم بهعنوان يك حوزه مستقل معرفتي درهم فرو ريخت و اين تحول، زمينه پديد آمدن نظريات هنجاري و انتقادي را در دانش و علوم اجتماعي بهوجود آورد.محدود كردن تاريخ علوم اجتماعي به تاريخ دويست سال اخير تنها از منظر تعريف پوزيتيويستي علم ممكن است. اگر از اين افق به علوم اجتماعي نگاه شود، دانش اجتماعي پديده اي است كه در نيمه دوم قرن نوزدهم پس از غلبه نگاه پوزيتيويستي به علم بهوجود آمد و در پايان قرن بيستم با حضور تبيين هاي هرمنوتيكي و رويكرد پسامدرن به علم و افول انگاره هاي پوزيتويستي ، راه زوال و نيستي را پيمود.
3. مرگ و يا استمرار جامعه شناسي
مرگ جامعه شناسي بهعنوان يك علم، پديده اي است كه براساس نگاه تنگ و كوتاه پوزيتيويستي به معرفت علمي، ناگزير قابلطرح و پي گيري است.
اما اگر علم بهمعناي تجربي آن محدود نشود، بسياري از تفكرات و انديشه هاي اجتماعي پيشين بشر كه از منظر علم مدرن بهعنوان انديشه هاي ماقبل تاريخ علم شناخته مي شوند، همچون بخش هاي ارزشمند و تأملبرانگيزي از علوم اجتماعي محسوب خواهند شد؛ همانگونه كه نظريه هاي انتقادي و هنجاري و يا رويكردهاي پسامدرن در مسير تداوم و استمرار علوم اجتماعي قابل پي گيري هستند.
از اين ديدگاه، معرفت علمي جامعه به جامعه شناسي قرن نوزدهم و بيستم محدود نمي شود و جامعه شناسي اين دو سده، تنها بخشي از علوم اجتماعي است كه در شرايط تاريخي، فرهنگي و اجتماعي خاص خود با همه ضعف ها و مشكلات و بايستگي ها و كاستي هايش بهوجود آمد، و اينك ناگزير از تغيير و تحول است.اگر علم اجتماعي به تجربي بودن مقيد نشود، همانگونه كه ارايه آن را پس از مرگ جامعهشناسي پوزيتيويستي مي توان دنبال كرد، پيشينه آن را در قبل از قرن نوزدهم، در دنياي اسلام، در يونان و در بين ديگر فرهنگها و تمدن هاي بشري به صورت هاي مختلف و با مدل ها و روش هاي متفاوتي مي توان ديد.
4. تقيد يا عدم تقيد به تجربه
بايد توجه داشت كه نفي تقيد جامعهشناسي به روشهاي تجربي بهمعناي تقيد آن به غيرتجربي بودن نيست. زيرا قبل از قرن نوزدهم يا حتي پس از افول رويكرد غربي به علم، با روشهايي از علوم و از جمله علوم اجتماعي مواجه مي شويم كه بهرغم مقيد نبودن به روش هاي آزمونپذير و حسي، در بخشهايي از معرفت خود از شيوه هاي تجربي و آزمون هاي حسي نيز استفاده مي كنند.
هرچند كه اين آزمون ها، گسسته از نظام معرفتي مربوط به خود آنها نيست.
در فرآيند آزمون، برخلاف آنچه آمپريست ها و حس گرايان مي پندارند، نه مشاهده عريان و گسسته از زمينه هاي معرفتي و ذهني انسان وجود دارد و نه آزمون بدون عقبه هاي معرفتي ديگر ممكن و ميسر است.
به همين دليل، آزمون و تجربه با آنكه با واقعيتهاي محسوسي سروكار دارد، در همه شرايط نقش و اثري واحد و يكسان نداشته و نمي تواند داشته باشد. مثلا در قرآن كريم حس و شناخت حسي بهعنوان يكي از مهمترين منابع معرفتي به رسميت شناخته ميشود. اما اين شناخت در دانش هاي طبيعي و يا اجتماعي در فرآيند علم و معرفتي به كار گرفته مي شود كه در رويكرد پوزيتيويستي به علم، توان و تحمل آن را ندارد. قرآن كريم بادها را شاهد و نويد بر كاري مي گيرد كه خداوند سبحان در طبيعت، جهت بارور كردن گياهان انجام مي دهد: «و ارسلنا الرياح لواقح (حجر/22)» و نظر به حيوانات را مسير علم به كيفيت خلقت خداوند مي داند: «افلا ينظرون الي الابل كيف خلقت» و مطالعه تاريخ و جامعه را بستر معرفت به سنن الهي معرفي مي كند، مشاهده ريزش باران سنگ بر قوم لوط را شاهد بر جريان سنت الهي نسبت به مجرمين ميداند: «وامطرنا عليهم مطرا فانظر كيف كان عاقبه المجرمين. ما بر آنها باراني از سنگ فرستاديم پس به چگونگي عاقبت مجرمان بنگر.»
گزاره هايي كه در نگاه ديني با معرفت تجربي و حسي تحصيل مي شود، مبتني بر زمينه هاي معرفتي غيرتجربي است و البته بايد دانست استنباط هايي كه علم مدرن از مشاهدات حسي و تجربي مي كند نيز برخلاف آنچه كه پوزيتويستها گمان مي بردند، مبتني بر گزاره هاي معرفتي ديگري است كه از طريق حس و تجربه بهدست نمي آيند