هفتادوپنج سال از عمر دانشگاه و نزديك شش دهه از نقطه عطف و مقطع شناخته شده آنچه كه اصطلاحا جنبش دانشجويي ناميده مي شود، يعني شانزدهم آذر ماه 1332 مي گذرد. در طول اين مدت، جنبش دانشجويي فراز و نشيب هاي فراواني را پشت سر گذاشته است. تأسيس شاخه دانشجويي حزب توده (1322)، واقعه شانزدهم آذر 1332، تسخير سفارت آمريكا در تهران از سوي دانشجويان پيرو خط امام (1358)، انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاه ها (1359)، دوم خرداد (1376)، حادثه كوي دانشگاه (1378)، انتخابات دهم رياست جمهوري (1388)، و ده ها حادثه تاريخي ديگر، نشانگر اهميت نقش دانشگاه در تحولات جامعه ايران است و شايد اگر كمي در تاريخ جنبش دانشجويي در ايران تأمل كنيم، ويژگي هاي بارزي را مشاهده كنيم.
جنبش دانشجويي در كشور ما و در تاريخ ثبت شده و شناخته شده خود، شاخصه هايي دارد. جنبش دانشجويي هميشه ضد استكبار، ضد سلطه، ضد استبداد، ضد اختناق و بهشدت عدالت خواه بوده است. اين ها ويژگي هاي جنبش دانشجويي در ايران از آغاز تا امروز است.
اما وضعيت فعلي جنبش دانشجويي در ايران؛ با نگرشي كوتاه در تحركات دانشجويي كنوني در دانشگاه ها كه به اسم جنبش دانشجويي انجام مي گيرد، درمي يابيم كه متأسفانه ديگر نمي توان نام جنبش دانشجويي را بر اين حركت ها نهاد؛ چراكه نمي شود مدعي جنبش دانشجويي بود، اما از شاخصه هاي آن كه مانند تار و پود به هم تنيده و فشرده هستند، فاصله گرفت و حتي آن ها را انكار كرد. به نظر مي رسد، عامل جدي كه موجب ايجاد چنين توهمي مي شود، خلا «بصيرت سياسي» بهعنوان معيار تشخيص است. البته اين بصيرت سياسي خود معلول عامل ديگري است و آن فضاي رخوت و بي تفاوتي موجود در محيط دانشجويي و نوعي سياست گريزي است كه به ديانت گريزي منجر مي شود. اين فضا اجازه نمي دهد دانشجو بهدنبال كسب بصيرت و فهم مسايل برود.
بايد گفت كه عملكرد راديكال و انحصارطلبانه برخي از گروه هاي دانشجويي، عاملي مؤثر در سياست گريزي و ايجاد رخوت در دانشجويان است. بسياري از دانشجويان بهدليل تبعات و هزينه هايي كه اقدامات راديكال اين گروه ها در پي داشته، حاضر به فعاليت و ايفاي نقش نيستند. تغيير مرام تشكل هاي شاخص، گرايش شديد برخي جريان ها به غرب و اسلام ستيزي آنان از عوامل مؤثر در ايجاد اين فضا بوده است.
دليل ديگر ايجاد چنين فضايي، غلبه «احساسات» بر «عقلانيت» در فعاليت هاي سياسي و اجتماعي دانشجويان بوده كه نتيجه اين جايگزيني، بروز رفتارهاي غيرعقلاني و عصبي و تند است. جو كنوني چنان تحت تأثير احساسات و هيجانات كاذب قرار گرفته است كه عملا محيط دانشگاه ها به جولان گاه احزاب و جريان هاي سياسي تبديل شده و تنش ناشي از اين جو بهشدت كاركرد دانشگاه را بهعنوان محيطي براي شنيده شدن نظريات مختلف و تبيين و نقد آن ها، زير سوال برده است.
البته اين مسئله پس از دوم خرداد 1376 بهوجود آمد. زمانيكه برخي جريانات سياسي در جهت چانه زني هاي سياسي شان، نيازمند فشار از پايين بودند و بهدليل عدم وجود پايگاه اجتماعي- مردمي، دانشگاه را به محلي براي تاخت و تاز تبديل كردند و راهبرد تبديل دانشگاه به كلوپ احزاب بهشدت از سوي برخي جريانات سياسي دنبال مي شد؛ هرچند كه اين راهبرد نتيجه اي جز ركود علمي و خمودگي سياسي دانشگاه ها نداشت و جرياناتي كه روزي دانشجويان را پيادهنظام لشكر خود مي دانستند، امروزه ويرانه اي علمي و حتي سياسي با نام دانشگاه را به يادگار گذاشته اند كه سال ها تلاش مستمر براي ساختن اين ويرانه لازم است. بايد توجه كرد كه احزاب و سازمان هاي سياسي در دنيا، براي رسيدن به قدرت بهوجود مي آيند. بهعبارتي، مجموعههايي تشكيل مي شوند تا قدرت سياسي را در جامعه در دست گيرند و اين متفاوت با هدف جنبش دانشجويي است. سازمان ها و تشكلهاي دانشجويي براي بهدست آوردن قدرت تشكيل نمي شوند. بلكه براي رسيدن به آرمان ها بهوجود ميآيند كه فراتر از مسئله قدرت سياسي و حكومت است.
تحت تأثير چنين وضعيتي كه ترسيم شد، امروز جريان دانشجويي نشانه حيات و اوج موفقيت خود را در التهاب و ايجاد دوقطبي هاي كاذب مي داند. اين سياست به اين دليل از سوي افراطيون سازماندهي مي شود كه فضاي دوقطبي بهترين زمينه براي فعاليت راديكال هاست. اين است كه ديگر جنبش دانشجويي و دانشگاه نمي تواند آغازگر و مبدا تحولات باشد و عملا به جايگاهي براي اتلاف انرژي و سرمايه كشور و اصطكاك تبديل مي شود.
«پوشيده نيست كه دانشجو نقشآفرين است؛ هم در زمان حال و هم نسبت به دوران آينده و فرداي كشور كه دانشگاه، مهمترين زيرساخت پيشرفت و توسعه كشور است؛ يعني هيچ يك از زيرساخت هاي گوناگون كشور اهميت و نقش دانشگاه را ندارد؛ چون دانشگاه نيروي انساني را تربيت مي كند كه مهمترين سرمايه كشور نيروي انساني است. از دانشگاه هميشه و در همه جا اين انتظار ميرود كه محل جوشش و اوج دو جريان حياتي در كشور باشد: اول، جريان علم و تحقيق؛ دوم، جريان آرمانگراييها و آرمانخواهيها و هدف گذاريهاي سياسي و اجتماعي.»
عدم ايفاي نقش جنبش دانشجويي در تحولات كشور، خسارات جبرانناپذيري را بر كشور تحميل مي كند. چنانچه مروري بر حوادث و اتفاقات چند سال اخير نشان مي دهد، بدنه دانشجويي و جنبش دانشجويي نتوانسته است به جايگاه حقيقي خود برسد و پيشرو و پيشگام در پيگيري مطالبات مردم و عامل حركت و پيشرفت كشور باشد.
از تعريف فوق برمي آيد كه جنبش دانشجويي، يك جنبش اجتماعي است؛ پس مطرح كردن مطالب و دغدغه هاي عمده اجتماعي از وظايف آن است و اين مقدمه و زمينه انتقاد، اصلاح انقلاب را فراهم ميآورد. اما آنچه اكنون شاهديم، اختلاف و تفاوت بارز و ملموس حركت ها و فعاليت هاي دانشجويي با انتظارات توده مردم است. اين اختلاف و تفاوت ها را بهوضوح از ظاهر تا عمق و بطن دغدغه ها و احساسات و مطالبات اين طيف ميتوان مشاهده كرد.
براي يافتن دليل و عامل اين شكاف عميق بايد به بستر اوليه و خاستگاه اين جنبش و محيط رشد آن رجوع كرد. تأسيس دانشگاه در ايران به اين صورتيكه فعلا وجود دارد، توسط غرب و با هدف تكميل سيطره و تسلط همهجانبه صورت گرفت. دانشگاه محلي شد براي تربيت انسان غربي و دستگاهي براي تكثير و نشر تفكر غرب در راستاي پيشبرد اهداف و افزايش دايره قدرت و نفوذش. نتيجه آن شد كه تفكر غرب، روز به روز استيلاي خود بر مرجع فكري و مبدا تحولات يعني دانشگاه را گسترش داد. تفكري كه واژگاني همچون انقلاب فرهنگي - كه از حد يك عبارت فراتر نرفت - نيز نتوانست از سرعت آن بكاهد، چه آنكه مانع از نفوذ و تكثير آن شود. البته بايد اين نكته را نيز ذكر كرد كه دانشگاه -كه خاستگاه روشنفكران است- همچون صاحبان و مؤسسانش بيمار متولد شد. بيماري كه اوضاعش هر روز به وخامت گراييد و نه تعطيلي موقتش مانع از واگيري بيماري مسري آن شد و نه مرهم انقلاب فرهنگي و واحدهاي معارف و چه و چه! دانشگاه امروزي ما، ترجمه اي است از مدل غربي اش كه با تاريخ و فرهنگ و نيازهاي اجتماعي ما تطابقي ندارد و تلاش جدي و مؤثري هم براي تطبيق آن صورت نگرفت.
اينگونه بود كه جنبش دانشجويي هم بهسمت جدايي از جامعه و رها كردن آرمان ها و ارزش ها و همچنين فاصله گرفتن از اصول اوليه شكل گيري، ترغيب و تشويق و حتي تربيت شد و در برهه هايي بهدلايل مذكور بهابزاري براي پيگيري پياده شدن تفكر غرب درآمد.
تاريخ نشان مي دهد كه جنبش دانشجويي در ايران، هر وقت به اصالت خود بازگشته است، مانند آنچه در سال هاي نهضت انقلابي امام(ره) در داخل و خارج از كشور رخ داد، سرمنشا بركات عظيم براي ملت ايران بوده است. و هر وقت از اين اصول بنيادياش فاصله گرفته است، كارآيي خود را از دست داده و فقط اسم جنبش دانشجويي را يدك كشيده است نه ماهيت و محتواي آن را، و چه بسيار كه خلاف خواست و صلاح مردم و كشور عمل كرده است. بنابراين، نكته حايز اهميت در سير جنبش دانشجويي، حراست از اصالت جنبش دانشجويي در تاريخ معاصر ايران است.
«تشكلهاي دانشجويي مواظب باشند هدف هايشان را گم نكنند. هدف هاي اصلي تشكلهاي دانشجويي همان چيزهايي است كه بر روي طاق بلند جنبش دانشجويي نوشته شده: ضديت با استكبار، كمك به پيشرفت كشور، كمك به اتحاد ملي، كمك به پيشرفت علم، حضور و شركت در مبارزه و پيكار همگانيِ ملت ايران براي غالب آمدن بر توطئهها و بر دشمنيها؛ اين ها هدف اصلي است؛ اين را بايد فراموش نكنند.»