وقتي به تاريخ 2هزار و 500 ساله ايران نگاه مياندازيم، امپراتوريهايي را در اين سرزمين ميبينيم كه جدا از ظالم بودن يا نبودن، داراي قدرت و ثروت بيهمتايي بودند.
از حكومت كورش و هخامنشيان كه نيمي از دنيا را تحت تصرف خود داشتند تا سامانيان و اشكانيان و... قدرت اين حكومتها تا قرن پانزده ميلادي كه تقريبا مصادف با حكومت صفويه است، همواره با نوساناتي همراه بوده كه دليل اين بالا و پايين شدنها، اختلافات داخلي و قدرتطلبيهاي اطرافيان شاه و دربار بوده است كه براي برههاي ايران را در برابر حملات بيگانگان دچار مشكل ميساخت.
البته اين معضل معمولا با تغيير امپراتوري از ميان رفته و ايران به قدرت سابق خود باز ميگشت. اما بعد از قرن پانزده ميلادي و پس از حكومت پر شكوه صفوي، دوراني را شاهد هستيم كه قدرت ايران در سراشيبي تندي رو به سقوط ميگذارد. تا حدي كه وقتي به حكومت قاجار ميرسيم، كشور ايران جايي در معادلات جهاني نداشته و اصلا به حساب نميآيد. اما در اين بازه زماني افول قدرت نه به دلايل داخلي، بلكه تحت تأثير عوامل صددرصد خارجي اتفاق افتاده است.
در قرن پانزده ميلادي با وقوع رنسانس و انقلاب صنعتي، غرب عقبافتاده متحول شده و با توليد سلاحهاي مخرب و جنگافزارهاي پيشرفته، دست به تسخير دنيا ميزند و ملتهاي جهان را تحت سلطه و استعمار خود در ميآورد. ايران نيز از اين سلطهطلبيها در امان نميماند و با اينكه روزي ادعاي حكومت بر سراسر دنيا را داشت، از اولين كشورهايي است كه تحت استعمار غرب درميآيد.
همين رويه استكباري غرب كه با سلطه و ظلم در سرزمينهاي مستعمره تمام منابع و فرهنگ ملتها را از آنان ميگيرد، باعث شد تا ملت ايران به مدد حكام وامانده و بيتدبير و خيانت روشنفكرنمايان، خود خفت و ذلتي را در دوران قاجار و پهلوي تجربه كند كه در تاريخ ايران به اين مدت و وسعت مشاهده نشده است. حتي وقتي مغولها به ايران يورش آورده و اين كشور را تحت تصرف خود در آوردند، اين مغولها بودند كه پس از مدتي تحت تأثير فرهنگ ايراني در آمده و مجبور به احترام به مردم اين سرزمين شدند. اما در دوران معاصر يك ستوان آمريكايي، به سرلشگر ما مانند سگ خانهاش نيز احترام نميگذاشت كه ذكر مصاديق آن در اين مجال نميگنجد.
باري، در اين دوران كه باعث عقبماندگي شديد ملت ايران شده و با انفعال احمقانه حاكمان و روشنفكران غربزده همراه بود، تنها قشري كه در برابر بيگانه و مستكبر ايستاد، قشر دانشجو و جوان فهميده، البته با پشتوانه روحانيت، بود.
تا وقتيكه دانشگاه هنوز در ايران وجود نداشت، اين جوانان در حوزههاي علميه متمركز بودند، اما پس از تأسيس دانشگاه در سده اخير، فضاي ضد استكبار و بيگانهستيزي به دانشگاهها هم كشيده و به فضاي غالب تبديل شد.
شهادت سه تن در شانزدهم آذر سال 1332 از بارزترين نمونههايي است كه بهروشني در تاريخ دانشگاه و دانشجو بهعنوان نماد مبارزه با آمريكا ميدرخشد.
اين رويه تا انقلاب اسلامي نيز ادامه يافت، بهنحوي كه اساتيدي مانند دكتر شريعتي در دانشگاهها سخنرانيهاي متعددي در نفي دخالت بيگانگان و ترويج فرهنگ غرب توسط روشنفكران غربزده ميكردند و دانشجويان نيز پا به پاي مردم و پشت روحانيت در مقابل حكومت سر تا پا وابسته پهلوي ايستادگي كردند. شور اين غربستيزي به حدي بود كه بسياري از دانشجويان دچار افراط شده و در دام كمونيسم و ماركسيسم افتادند كه حتي باعث انحراف عميقي در عقايد اسلاميشان نيز شد.اما پس از انقلاب اسلامي، قدرتهاي مستكبر تصميم ديگري براي دانشگاهها گرفتند. مصادره روز شانزدهم آذر به نفع جريان ليبرال آمريكايي در دانشگاهها و همچنين ترويج غربزدگي و غربباوري در ميان اساتيد از بارزترين اين تلاشهاست.
هدف اين استراتژي، ترويج فرهنگ غربباوري در ميان اساتيدي است كه به جاي آنكه روحيه اميد و اعتماد به نفس را به دانشجو منتقل سازند، روحيه عقبماندگي و غربپرستي را به ايشان القا ميكنند كه نتيجهاي جز مهاجرت عده زيادي به خارج از كشور و عدم پيشرفت علمي و پژوهشي در ميان دانشجويان را بههمراه ندارد.
بنابراين بايد انتظار داشت كه روحيه استكبارستيزي ابتدا در اساتيد مستحكم گردد تا ايشان بتوانند اين حس را به دانشجويان نيز منتقل سازند؛ زيرا علت غربباوري برخي كه امروزه منابع موثق خبريشان BBC انگليس و VOA آمريكاست و آرزويي جز مهاجرت به غرب ندارند، چيزي جز القاي حس غربپرستي و يا عدم القاي حس اعتماد به نفس از سوي اساتيد نيست.
بنابراين، ميتوان گفت دانشگاه كه روزي مظهر مبارزه با ظلم و استكبار بوده است امروزه بهدليل ضعف بصيرت و تفكر اساتيد و دانشجويان رفتهرفته به غربزدگي روي ميآورد كه گزينش اساتيد صرفا براساس درجه علمي و نه اعتماد به نفس ملي و اسلامي در دهههاي گذشته، قطعا ريشه اين پيامدهاست