مدرنيته بهعنوان يك عهد بشري و يا يك روح جمعي در جامعه انساني داراي ويژگيها و مشخصاتي است كه در ادامه به چند نمونه از آنها اشاره خواهيم كرد:
الف) توهم بشر: شايد يكي از مهمترين ويژگيها و وجه تمايزهاي مدرنيته از ساير عهدها و دورههاي تاريخي زندگي بشر، كه اتفاقا جزو علل زايش مدرنيته در غرب محسوب ميشود، توهم انسان در تشخيص و تعيين جايگاه و شان و منزلت خويش در عرصه اجتماع و نيز در تعريف فرديت خود است. انسان مدرن با توهم ناشي از درك نادرست و غيرواقع از محيط خود و دست زدن به تعيين جايگاه و بازتعريف رسالت و فلسفه وجودي خويش باعث رقم خوردن عهدي جديد و تمدني نو براي بشريت شد. انسان خسته و سرخورده از خداي كليسا ترجيح ميدهد بهجاي بحث و جستوجو پيرامون خدايي لايقتر و شايستهتر براي پرستش، خود بر جاي خدا تكيه زده و پرستش خويش را رويه خود سازد، زيرا «خود خدا انگاري» هم عاقلانهتر و قابل اعتمادتر بود و هم به صرفهتر!
ب) تقدسزدايي از امور: شايد ترجمان «جدا انگاري دين از سياست» براي مفهوم «سكولاريسم» از اين جهت كه اين مفهوم را از حد يك نظريه اجتماعي به يك نگرش و رويه ارتقا ميبخشد، ترجمه دقيقي باشد. جداانگاري دين از سياست يك نظريه اجتماعي و يا يك قانون طبيعي در زندگي بشر نيست كه در قالب مفهوم «سكولاريسم» تئوريزه شده باشد، بلكه نگرشي است كه در ادامه روند تقدسزدايي بشر از عرصه زندگي فردي و ساحت تفكر و شناخت، براي او اتفاق افتاده و تبديل به يك رويه و اصل در زندگي اجتماعي او شده است. بشر متوهم نسبت به شأن و جايگاه خود، ترجيح ميدهد بهجاي بهكارگرفتن گزارهها و آموزههايي تحت عنوان «امر مقدس» در امور عيني و ملموس سياست و تدبير جامعه، فهم و سليقه خود را در اداره امور و معاش خود و جامعه دخيل سازد. بالاخره بشري كه شايستگي و لياقت پرستيده شدن دارد، قطعا و بالضروره صلاحيت تدبير جامعه را نيز بهغايت دارد!
ج) معرفتشناسي اعتمادمحور: بشر مدرن بنا به تجربه و دركي كه از محيط خود دارد، لزوما نميتواند امري را فراتر از عقل و تجربه خود و در قاموس «امر مقدس» يا «فرابشري» بپذيرد. بشر مدرن با خود عهد كرده است كه تنها آنچه را كه ميبيند و درك ميكند و يا ميفهمد و تحليل ميكند بپذيرد و گزارههاي تجربهناشدني و غيرقابل اندازهگيري يا گزارههاي غيرقابل تحليل عقلاني را برنتابد. زيرا تا قبل از اين، هر بلايي كه بر سرش آمده بود از همان دريچه حرفها و گزارههاي غيرقابل تجربه و بهاصطلاح «غيرعلمي» بود و از آنجا كه مارگزيده از ريسمان ميترسد، انسان مدرن هم ترجيح ميدهد چارچوب امني را براي تعريف و تحديد گزارههاي خود تعيين كند و نام «علم» را بر روي آن قرار دهد و عجب از اين انسان تقدسزدا كه تا جايي پيش ميرود كه علم در ناخودآگاه ذهن او تقدس مييابد!
د) ارزشمندي كميت: وقتي علم بهعنوان يكي از منابع شناخت قابلاعتماد در زندگي بشر مدرن جاي خود را باز كرد، لاجرم ميزان برخورداري فرد از اين ابزار اعتمادآور نيز باعث افزايش اعتبار و قابليت اعتمادسازي توسط وي در جامعه مدرن ميگردد و هر كه علمش بيش فهمش بيشتر!
مدرنيته با اين خصوصيات و ويژگيها در غرب محدود نماند و خود را به ساير نقاط جهان سرايت داد. ورود مدرنيته به ساير كشورهاي جهان با ابزارهاي معين و مشخصي رخ داد كه يكي از آن ابزارها نظام آموزشي غرب و مقوله دانشگاه بود. كشور ما نيز يكي از آن كشورهايي بود كه با ورود نظام آموزشي غرب و محور اصلي آن يعني «دانشگاه» دچار اين روح جمعي و مغلوب گفتمان مدرنيتهگرديد. دانشگاه بهمثابه رويه آموزشي جديد داراي چند ويژگي و خصوصيت بارز است كه آن را از ديگر نظامهاي آموزشي متمايز ميسازد. در ادامه به تعدادي از اين وجه تمايزات اشاره ميكنيم:
الف) توهم دانشجو: نظام دانشگاهي به دليل ماهيت زودبازده خود باعث ميشود افرادي كه در اين سيستم آموزشي تحصيل كردهاند، دچار اين توهم شوند كه با گذراندن اين دوره آموزشي كوتاهمدت (چهار سال)، كاسب و صاحب بسياري از فضايل علمي و معارف بشري ميشده و با برونرفت و به اصطلاح فارغالتحصيل شدن از اين نظام آموزشي، قابليت اظهارنظر كارشناسي و نقد و تحليل در زمينههاي مختلف را دارا هستند. اين توهم نسبت به داشتههاي خويشتن، زماني افزايش مييابد كه فرد به مقاطع تحصيلي بالاتر مانند مقطع ارشد و يا دكتري برسد كه در اين حالت « تز»هاي اين فرد داراي ارزش و قابليت بهكارگيري براي حل مشكلات بنيادي كشور را خواهد داشت! اين تصور در حالي است كه در يك نظام آموزشي متفاوت مانند نظام حوزوي، يك محصل در بهترين حالت حدود ده سال طول ميكشد كه خود را در مقام اظهارنظر در حدي محدود و آن هم در يك حوزه مشخص و معين بداند.
البته اين خصوصيت نظام دانشگاهي به ماهيت و خاستگاه اصلي آن يعني روح مدرنيته باز ميگردد و دانشجو تقصيري ندارد!
ب) آموزههاي مدرن: واضح است كه نظام آموزشي دانشگاهي بر اساس يك احساس نياز بومي، براي انتقال بهتر و صحيحتر معارف سنتي و ديني و مرتبط با جامعه ايراني شكل نگرفت، بلكه انتقال و درونيسازي معارف و ارزشهاي جامعه مدرن نيازمند سيستم آموزشي متناسب با خود را طلب ميكرد و دانشگاه براي اين منظور وارد كشورهاي جهان سوم از جمله كشور ايران شده است. بهعبارت ديگر، هدف سيستم دانشگاهي انتقال مفاهيم و آموزههاي بومي جوامع در قالب بهتر و مفيدتر نبود و تنها براي فراگير ساختن آموزههاي مدرنيته به كشورهاي جهان از جمله ايران هديه شد.
نظام دانشگاهي در جامعه ايران عاري از هرگونه نماد و نشانه ديني و سنتي بوده و مفاد درسي آن را مجموعهاي از گزارههاي غير بومي و نامرتبط با فضاي جامعه ما تشكيل ميدهد، چراكه از اول قرار بود دانشگاه كاركرد انتقال ارزشهاي گفتمان مدرن را ايفا كند. بهطور مثال، يكي از ارزشهايي كه در سيستم آموزشي دانشگاه در جامعه ما به دانشجو القا ميشود، تأكيد بر عقلانيت و استقلال فكري بهعنوان مهمترين ابزار كسب معرفت و رشد و نفي هرگونه وابستگي ذهني به پيشفرضهاي ديني و سنتي است. اين تأكيد به اين نتيجه ختم ميشود كه دانشجوي تربيتيافته در اين نظام آموزشي، فردي خودراي و در عينحال محدود به دانستهها و داشتههاي اندك خود بار ميآيد و در مقابل هر آنچه بر خلاف راي و نظر وي باشد، دست به اتخاذ موضع سفت و سخت ميزند.
نظام دانشگاهي با انتقال ارزشها و اصول جامعه مدرن به تربيت نسلي با ويژگيها و خصوصيات اين جامعه ميپردازد و اين مؤثرترين و بيدغدغهترين راهكار براي تثبيت گفتمان مدرنيته در هر جامعهاي است. گفتماني كه با القاي توهم در تشخيص حدود و جايگاهها منجر به اتخاذ تصميمها و بروز رفتارهاي غيرواقعبينانه در پرورش يافتگان خود ميشود