نيمرخ دانشجويي انقلاب 1979 تذبذب بين شرق و غرب/رضا نساجي زواره
انقلاب اسلامي 1979 ايران از اين رو در چارچوب نظريات و تحليلهاي گذشته نميگنجد كه برخلاف انتظار، نه ساختار طبقاتي و نگرههاي مورد انتظار ماركسيستها را داشت و نه انگيزهها و انديشههاي غربي امثال «تدا اسكاچپول».
«اسكاچپول» كه در سال 1979 جايزهاي براي تحليل خود بر انقلابهاي آمريكا، فرانسه و روسيه دريافت كرده بود، در همان سال با انقلابي روبهرو شد كه صحت نظرياتش را زير سئوال برد و يك علامت تعجب بزرگ روبهروي خيل عظيم نظريات بلوك شرق و يك علامت سئوال بزرگتر در مقابل انديشههاي ليبرال غربي گذاشت.
اما آنچه در اين مجال به آن خواهيم پرداخت، بررسي ابعاد جنبشهاي دانشجويي و كاركرد آن در قبل و كمي بعد از انقلاب اسلامي ايران است.
جنبش دانشجويي در ايران در عين پويايي و تحرك همواره از سردرگمي رنج برده است. تعدد تشكيلات و عدم انسجام دروني چه قبل و چه بعد از انقلاب، اگر نه مهمترين اما از جمله مشكلات اين جنبش بوده است. اين سردرگمي از آن روست كه همواره سر در انديشه ديگران داشته و بيش از خويش، از كيش ديگران بهره برده است و اين سئوال در ذهن سركردگانش بوده كه «از كه رنج ميبريم؟» و درنهايت چاره را در شكلي نو و قالبي جديد يافته، اما در بيشتر موارد از يكي بريده و به ديگري پيوسته است.
در پاسخ به اين سئوال كه «از كه رنج ميبريم؟» سئوالي ديگر بايد، كه «از كجا آمديم؟» و اين دومي ما را به سالهاي نخستين دهه بيست نه، بلكه به دوران پهلوي اول ميبرد. جاييكه نخستين تحركات دانشجويي را در دانشگاه تهران و در جريان اعتصاب دانشجويان در اعتراض به فساد مالي مسئولين دانشگاه، در هنگام تدارك براي ورود وليعهد به دانشگاه ميبينيم، اما جاي تأمل و در عين حال تأسف دارد كه فعاليت اين گروه موسوم به پنجاهوسه نفر، به رهبري «تقي اراني» كه بيشتر حول مطالعه آثار ماركسيسم و نيز فعاليتهاي صنفي بود، بستري شد براي تشكيل حزب توده؛ حزبي كه بعدها در جريان ملي شدن صنعت نفت در امتداد سياستهاي امپرياليستي شوروي، راه خيانت به ملت را پيمود و دانشجوياني را كه اولين تشكل منسجم دانشجويي در ايران را به نام «سازمان دانشجويان دانشگاه تهران» به هواداري از حزب توده تشكيل داده بودند، واداشت تا در مخالفت با جبهه ملي و ملي شدن نفت تظاهرات و راهپيمايي كنند.
اين تنها ضربه دانشجويي به جنبش دانشجويان ايران نبود كه بعدها و پس از پيروزي انقلاب اسلامي هم ماركسيستهاي تودهاي و چريكهاي مسلح، جبهه مخالف مردم انقلابي و دانشجويان مسلمان را تشكيل دادند. اما حزب توده پس از خيانت به ملت و نيز مشي سياسي و حزبي وابسته به شوروي خود، ديگر نتوانست وجهه دانشجويي بيابد و دانشجويان معتقد به مرام ماركسيستي كه به دليل روحيات انقلابي خاص دوران دانشجويي، حزب توده را برنميتابيدند با تأسي از جنبشهاي چپ مسلح كوبا و ويتنام، اين بار در قالب چريكهاي فدايي خلق ظاهر شدند كه طيفي به رهبري «بيژن جزني» (دانشجوي دانشگاه تهران) و «عباس سوركي» در اولين اقدام در سال 1346 فروپاشيد و طيف ديگر به رهبري «مسعود احمدزاده» و «اميرحسين پويان» در دهه پنجاه سركوب شد، اما همين دو طيف در زندانهاي شاه مهمترين هسته ايدئولوژيك را تشكيل دادند.
ماركسيسم دانشجويي در ايران در حالي پا گرفت كه اولين مدعيان آن افرادي برخاسته از طبقات متمول جامعه بودند (در آن زمان شرايط آموزش رايگان وجود نداشت) و درواقع بورژوازادههايي چون «ايرج اسكندري» (عضو گروه پنجاهوسه نفر كه بعدها رهبر حزب توده شد)، نميتوانستند انعكاسي از پرولتاريا و طبقات محروم جامعه باشند و از مردم بگويند، بلكه «غربديدههاي شرقزده»اي بودند كه هرگز درصدد انقلاب برنيامدند، بلكه خواهان رفورم سياسي بر مبناي ايدئولوژي ماركسيستي بودند. از سوي ديگر، جريانهاي ليبرال نيز در قالب جبهه ملي در دانشگاه شكل گرفته بودند، گرچه از انسجام دروني همانند «سازمان دانشجويان دانشگاه تهران» برخوردار نبودند، اما اين طيف نيز به تأسي از مصدق چه قبل از بيستوهشتم مرداد و چه بعد از كودتا با عنوان «نهضت مقاومت ملي ايران» هرگز انقلابي نبودند، چراكه خود مصدق انقلابي نبود و بيشتر يك رفورميست و اصلاحطلب بود تا يك رهبر انقلابي و دوران بيستوهشت ماهه قدرت وي نشان داد، دولت برآمده از جبهه ملي بيشتر در قالب يك نظام و اقتدار بوروكراتيك ميگنجد تا يك اقتدار كاريزماتيك و متكي بر رهبري تودههاي مردم.
همانگونه كه انسداد فكري و شكستهاي مداوم جبهه ملي در برخورد با شاه، امثال مهندس بازرگان را به تشكيل نهضت آزادي با روحيه «انقلابيتر و مذهبيتر» واداشت، دانشجوياني كه نيمنگاهي به اين جريان داشتند نيز بهدنبال احساس ضعف ايدئولوژيك و كم كاريها در زمينههاي فكري و نيز انفعال سياسي نهضت و خلا اقدام عملي در مبارزه با شاه در پي ايجاد تشكلي جديد با نام «سازمان مجاهدين خلق ايران» برآمدند، چراكه نهضتيها «مسلمان، ايراني، مصدقي و معتقد به قانون اساسي شاه» بودند و نميتوانستند امثال حنيفنژاد كه «مسلمان، انقلابي و ايدئولوژيك» بودند و در بيستوهشتم مرداد از جريان مصدق و نيز قانون اساسي شاه نااميد شده بودند را راضي كند.
اما اين جريان جديد ريشه در انجمنهاي اسلامي دانشجويان داشت، چراكه انجمنيها فعاليت خود را در خارج از دانشگاه در جريانات جبهه ملي و نهضت آزادي دنبال ميكردند و به عنوان مثال «حنيفنژاد» كه اولين دبير انجمنهاي اسلامي دانشگاههاي تهران بود، مسئوليت سه جريان جبهه ملي، نهضت آزادي و انجمن اسلامي را در دانشكده كشاورزي دانشگاه تهران برعهده داشت.
انجمنهاي اسلامي در آغاز دهه بيست تأسيس و كمي بعد در تشكيل نهضت آزادي سهيم شدند، سپس در همكاري با آن به بنبست رسيدند و در نتيجه اين بنبست در قالب نامهاي نه صفحهاي كه نه نفر از جمله «محمد حنيفنژاد» و «سعيد محسن» به نهضت نوشتند، از آن بريدند؛ اما ارتباط خود را با امثال «بازرگان» حفظ كردند و بازرگان هم با تعبيرات خاص خود به دفاع از ايشان پرداخت.
اين وابستگي فكري بهنحوي بود كه كتابهايي چون «راه طي شده» از وي سرآغاز كار ايدئولوژيك عظيم مجاهدين بود؛ كاري كه با افكار بازرگان شروع شد، با انديشه «آيتا... طالقاني» و «علامه جعفري» پيوند خورد و اما وقتي در كنار چهارده جلد «شرح مثنوي» و «تفسير نهجالبلاغه» (علامه جعفري) و «تفسير نوين» (آيتا... طالقاني)، كتابهايي چون «چه بايد كرد» (لنين)- «پيدايش حيات» (اپارين) - «مقاله فلسفي» (مائو) - «ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخي» (استالين) و آثار «ماركس» همراه شد و «مسعود رجوي» و «تقي شهرام» انديشه التقاطي خود را به ايدئولوژي ماركسيستي «بيژن جزني» و «مسعود احمدزاده» نماياندند، وجه ماركسيستي فداييان بر سبقه مذهبي مجاهدين غلبه كرد و در غياب «حنيفنژاد»، «سعيد محسن» و «اصغر بديعزادگان» كه در سال پنجاهويك اعدام شدند، نسل دوم مجاهدين از نسل اول عبور كرد و به صف چريكهاي ماركسيست پيوست.
اينگونه بود كه مجاهدين خلق از دل «انجمنهاي اسلامي» برخاست، با «نهضت آزادي» نشست، با «حزبا...» ادغام شد و سرانجام در «فداييان خلق» گم شد و پشت به انجمنهاي اسلامي و پدران فكري خود چون «آيتا... طالقاني» و «مهندس بازرگان» كرد و سپس «مجيد شريف واقفي»، «مرتضي صمديه لباف» و ديگر مسلمانهاي خود را فداي تفكر «تقي شهرام»، «بهرام آرام» و «بهمن بازرگاني» كرده، در قالب «سازمان پيكار در راه آزادي خلق» بيش از آنكه با شاه پيكار كند با خلق و نيز با خويش در افتاد.
بهنحوي كه بعد از پيروزي انقلاب در حاليكه دانشكده فني تهران در چنگ مجاهدين و دانشكده علوم مملو از فداييان خلق بود، ماركسيستها هر چه در توان داشتند در مقابل ملت و دولت بهكار گرفتند و سرانجام درگيريهاي دانشگاه تبريز بود كه انجمنهاي اسلامي را واداشت تا دست به انقلاب فرهنگي بزنند و خواستار پاكسازي دانشگاه از چريكهاي مسلحي شوند كه دانشگاه را به ميدان جنگ بدل كرده بودند.
اما انجمنهاي اسلامي دانشجويان هم مانند مجاهدين سرنوشتي پرفراز و نشيب داشتند، از دامان «آيتا... طالقاني» برخاستند و با «بازرگان» در نهضت آزادي درآميختند و از انديشه شريعتي سرشار شدند و در پي پس زدن استحمار و رنگ روزمرگي برآمدند و انقلابي ساختند از جنس تشيع علوي بهگونهاي كه در عبور از تشيع صفوي و روشنفكران، با بازرگان چنان اصطكاكي پيدا كردند كه سرانجام در سيزدهم آبانماه سال 1358 گرچه ميدانستند تصرف سفارت آمريكا پايان دولت موقت خواهد بود، اما در انقلابي ديگر «بازرگان» را كنار زدند تا انجمنهاي اسلامي مهمترين ركن ثبات انقلاب اسلامي در سالهاي نخستين انقلاب شوند؛ چراكه به تعبير«يرواند آبراهاميان»، «اين پيروان «شريعتي» بودند كه در اقدامي كه به كفر ميمانست «آيتا... خميني» را امام ناميدند.» (يرواند آبراهاميان - ايران بين دو انقلاب)اما اين پايان كار جنبش دانشجويي نيست، كه هماكنون همچنان خرده جرياني هست كه سه چهار دهه دير به دنيا آمده و آنچه را كه انجمنهاي اسلامي دانشجويان در سالهاي پايان طاغوت از آن عبور كردهاند بار ديگر جستوجو ميكند، به اميد اينكه شايد گم شده خويش را در امثال جبهه ملي و جريانات روشنفكري امتحان پس داده آن زمان بيابد.اگرچه اين جريان از پيش باخته جديد يك قدم از اسلاف خويش جلوترند، چراكه اگر آنان ملي مذهبي و روشنفكر دينياند، اينان از دين نيز گذشتهاند، كما اينكه در مليگرايي ايشان نيز جاي شك هست؛ زيرا «علي افشاري» و «اكبر عطري» به عنوان چهرههاي شاخص اين جريان، ملت را هم به دشمنان ملت فروختهاند.
ولي بايد تأكيد كرد كه امروز نيز جنبش دانشجويي مسلمان پس از طي كردن فراز و نشيبهاي فروان در سه دهه پس از پيروزي انقلاب اسلامي، همچنان در مسير دانشجوياني است كه خود را «پيرو خط امام» ناميدند و قطعا انجمنهاي اسلامي دانشجويان به عنوان مهمترين جايگاه حضور استراتژيك چنين دانشجوياني از اهميت والايي برخوردار است