تاريخ سينماي هر كشور با نام افراد و عناوين آثار برخي پيوندي ناگسستني دارد؛ چنانكه شكلگيري جريانها، ژانرها، نوآوري و هر نوع بدعتي با آنها معنا ميشود. بهطور مثال، نميتوان از شكلگيري سينما در ايران گفت و نامهايي چون خان بابا معتضدي، عبدالحسين سپنتا، اوانس اوهانيان، ابراهيم مرادي و... را لحاظ نكرد يا در عرصه مستندسازي بلافاصله ابراهيم گلستان، محمدرضا اصلاني، كامران شيردل، منوچهر طياب، ناصر تقوايي، فريدون رهنما، خسرو سينايي، پرويز كيمياوي و... به ذهن متبادر نشود. كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان و فيلمهاي نقاشي متحركش با نامهايي چون نورالدين زرين كلك، فرشيد مثقالي و آراپيك باغداساريان، مرتضي مميز و در فيلمسازي عباس كيارستمي، بهرام بيضايي، ناصر تقوايي، امير نادري، شاپور قريب و... و سبكهايي از فيلمسازي به نامهايي چون اسماعيل رياحي، ساموئل خاچيكيان، داريوش مهرجويي، هژير داريوش، فرخ غفاري،جلال مقدم، مسعود كيميايي، بهمن فرمانآرا، علي حاتمي و... پيوند خورده است. نه در سينما كه در ادبيات، نقاشي و ديگر هنرها اين ربط منطقي وجود داشته و دارد كه ماحصل خوانشهاي متفاوت از هنر و زيباييشناسي از يكسو و زندگي و مرگ و جهان از سوي ديگر است. در نتيجه، به فراخور نوع نگاه و قالبي كه هنرمند براي ارايه ديدگاهش انتخاب ميكند، صورت خاصي شكل ميگيرد، بسياري از ناهنجاريها و تضادها به تناسب ميرسند و عدهاي از ادامه منطقي تطابق، الگويي را ترسيم ميكنند كه عدول از آن به منزله برهم زدن نظم است، برخي با خرق عادات و قواعد، سبك و فرم نويني را بنا مينهند، افرادي دنبالهرواند و كساني هم در صددند تا با به خدمتگرفتن تمامي اينان، زندگي، هستي، انديشيدن، جوهر و ماهيت حيات را از مناظر متفاوت تاويل كنند. بسياري از منتقدان و صاحبنظران، آثار علي حاتمي را بهشدت ايراني ميدانند و او را بهگونهاي احياگر فرهنگ و رسومي ميخوانند كه ملي است. علي حاتمي سعي داشت، تاريخ معاصر - كمي بيش از يك قرن اخير - ايران را در قالب سندي تصويري به يادگار بگذارد؛ لهجه و گويش خاص آن دوران، البسه و معماري، طبقات جامعه، مشاغل، وقايع تاريخي و... . دغدغه او خوانش اين مقطع از تاريخ بود، مقطعي سرنوشتساز كه محصولش، آن چيزي است كه امروز پيش رو داريم. حاتمي برداشت خود از ناهنجاريها را در متني بهنجار جاي داد: «دلشدگان»، «حاجي واشنگتن»، «كمالالملك»، «سلطان صاحبقران»، «طوقي»، «سوتهدلان»، «حسن كچل»، «مادر» و البته «هزار دستان» هريك بهدنبال معنا بخشي به انساني است كه همواره با قوانين و شرايط جديد مواجه ميشود. باورها و اعتقادات، مسايل سياسي، قيد و بندهاي اجتماعي و... اما در محملي دنبال ميشود كه بهرغم تمامي نامراديها و نامردميها، جنگ، غارت، چپاول و خونهاي ريخته شده، كماكان مهد اسطورهاي و تمدن و انديشه است. آثار حاتمي را بدلي ميگيرند از فرشهاي ايراني و طرح و نقشههايش. نه تنها آثار حاتمي كه آثار بسياري از فيلمسازان ما همينگونه است؛ فرش ايراني جداي از ساحت بافندهاش نيست. رنگها، سطوح، اشكال، طرحها يعني كليتي به نام ايران. حاتمي، نمادها و اسطورهها را با بياني مردم پسند- نه مبتذل - در قالب حكايات و افسانهها بازخواني ، از خلال نقاشيها، تاريخ را روايت ميكرد و استحاله تفنگچي در خوشنويس و برعكس را داستان زندگي بسياري در گذر تحولات ميدانست. در اين بين، اجتماع خوابزده هنوز حضوري پررنگ دارد، اما آن اندك هوشياران مثل تمام دلشدگان سوتهدل اين آب و خاك دست از طلب ندارند. كساني كه بدون آنكه عقايد و باورهايشان را در بوق و كرنا كنند، در كنج غم خزيده و در انتظار آنند تا صبح صادق برآيد. از علي حاتمي اگر هيچ اثري باقي نماند، شهرك سينمايي يادگاري خواهد بود از خلوص نيتش. ساخت «هزاردستان» به دلايلي سالها طول كشيد اما تهران قديم در فضايي كوچك بازسازي شد و حالا يادگار حاتمي است به فرزندان اين خاك. نميدانم چرا بياختيار ياد مجسمههاي سريال «يوسف پيامبر(ع)» افتادم در گوشه به گوشه فضاي سبز سيما فيلم. قياسي نيست كه از اصل كار شيطان است. همچنان معتقدم نيت از هر كه پوشيده داري از خداي نتواني. آثار علي حاتمي، سهراب شهيد ثالث، فروغ فرخزاد، ابراهيم گلستان، پرويز كيمياوي، محمدرضا اصلاني و... خيلي پيشتر از اينكه نمايندههاي فرهنگي و ديني ما «طعم گيلاس»، «باد ما را خواهد برد»، «مردان آنجلس» و «يوسف پيامبر(ع)» باشند؛ با احيا و ابقاي المانهاي ايراني و اسلامي در آثارشان با دنيا چونان گذشتگان و نياكانمان تعامل و داد و ستد فرهنگي و ديني داشتند. حال نميدانم به چه دليل و با چه هدفي بايد يكي از پيچيدهترين قصص قرآني با خوانشي ابتر و ناقص به تصوير كشيده شود؟ صرف هزينه براي ساخت بشارت منجي و ابراهيم خليلا... با چه استدلالي صورت گرفته؟ هزينه براي طراحي و برپايي دكورهاي عظيم و موقت با كدام منطق قابل دفاع است؟ كدام سند تاريخي معتبر؟ با خوانش چه شخص يا اشخاصي؟ با كدام رمزگشايي؟ از سريالهاي مناسبتي و مذهبي تلويزيون و تخصيص بودجههاي كلان در حال حاضر ميگذرم و ميگذارم براي فرصتي معين و وقتي دگر. در زمان ساخت «يوسف پيامبر(ع)» اما يكي ديگر از فيلمسازان براي ساخت اثري درباره مولانا – كه بهحق ميتوانست و استطاعتش را داشت - مدام طول و عرض سيما فيلم را ميپيمود. براي دريافت بودجهاي بهمراتب كمتر از آنچه تصور ميشد، كه در نهايت جواب منفي بود، خوب شد مجسمههاي معابد را نديد! حالا ديگر تفاوتي نميكند، اين نسل رو به انقراض كه شمار آنها بهزحمت به اندازه تعداد انگشتان دو دست است، بهزودي چون حاتمي خواهند رفت و از خود نه شهرك سينمايي كه اسنادي تصويري براي آيندگان بهجاي خواهند گذاشت، تصاويري از هنر، فرهنگ، آيين، اعتقادات، مناسك و هويت ايراني. بايد رفت! بياييد تا دير نشده با صداي دلشدگان مجيد سوتهدل را تا امامزاده بدرقه كنيم و يادمان باشد به مادر بگوييم كه سر نماز براي اين نسل دعا كند. بعدتر هم به وقت تحويلشان به خاك، فرياد زنيم: مردند از بس كه جاني برايشان نگذاشتيم