گفتوگو با حسين فدايي ادبيات پيشگيري همسو با بصيرت رهبري بود/حامد اروندي
حسين فدايي در مصاحبهاي گفته بود كه: «رهبري از ده سال پيش در جلسات خصوصي، با تذكرات مكرر براي جذب نيروهاي درون نظام به منظور فعاليت سالم در چارچوب نظام تلاش كرد و تذكر داد.» با مشغله هاي پيش رو، وقتي موضوع پرونده را به وي گفتيم، پذيرفت. نكات جالبي گفت كه برايمان تازگي داشت؛ بهخصوص وقتي كه از جريان تشكيل جمعيت وفاق بعد از حادثه كوي دانشگاه برايمان گفت، بيشتر به عمق تلاشهاي رهبري براي ايجاد وحدت بين گروهها و دستهجات سياسي پي برديم.
يكي از ويژگيهاي شيوه مديريتي رهبر انقلاب، هشدارهايي است كه ايشان معمولا در مواقع حساس به مردم و مسئولين دادهاند. بهنظر شما اين هشدارها چه تأثيري در اداره كشور داشته است؟
از اوايل دوران رهبري، حضرت آقا چند مسئله را هشدار دادند؛ بحث تهاجم فرهنگي، بحث عدالت اجتماعي، بحث طبقه ممتاز، بحث رفاه زدگي، مبارزه با اين ها و هشدارهاي جدي آقا در برنامه دوم توسعه مسايل بسيار مهمي است. منتها در آن مقطع، شايد ذهن كسي را مشغول نكرد. آرام آرام اين بحرانها تا چند سال بعد ظهور و بروز جدي پيدا كردند. ادبيات پيشگيري در آن زمان بصيرت رهبري را نمايان ميكرد تا سال 1373 يا 1374 كه داستان درگيريهاي اسلام شهر و مشهد پيش آمد و آزادسازي نرخ ارز و طرح تعديل اقتصادي مطرح شد، كمتر كسي به هشدارهاي آقا توجه كرد.
سياست تعديل اقتصادي آقاي هاشمي، بهگونهاي شرايط اقتصادي را تغيير داد كه روز به روز و لحظهبهلحظه قيمت كالا بالا مي رفت.
اين بالا رفتن، واقعا ساعتي و دقيقهاي بود. يعني اگر الان يك جنسي مي خريدي، ساعت بعد قيمتش فرق ميكرد. مي گفتي چرا؟ طرف مي گفت براي اينكه دلار گران شده. دلار به حدود 730 تومان رسيد. فراموش نميكنم كه در آن شرايط، روبهروي در نهاد رياست جمهوري و ساختمان شهيد بهشتي، آقاي غرضي را ديدم و به او گفتم مي فهميد داريد چه كار مي كنيد؟ چون او هم از وزراي فعال بود. گفت تو هم چپ زده شدي؟! او خودش با آن سابقه چپ، حالا طرفدار اقتصاد آزاد شده بود و من كه انتقاد كردم به من گفت تو هم چپزده شدي! خدا را شكر آيتا... خامنهاي وارد شدند و نگذاشتند وضع به آن صورت ادامه پيدا كند.
رسما در هيئت دولت تحليل مي شد كه براي عبور از وضعيت اقتصاد بسته به اقتصاد باز، تنش هاي اجتماعي و شورش هاي اجـتماعي بهوجود مي آيد. شـورش هاي اجتماعي بايد كنترل شود. براي كنترلش بايــد يــگان هاي ضدشورش تجهيز شوند. اسلحه و مهمات خاص لازم است؛ سپر بايد بخريم. باتوم بخريم. اين نوع چيزها بايد تهيه شود. بعد هم پول دادند و خريدند! اما در همين مقطع، آقا وارد عمل شده و دولت را كنترل كردند و نگذاشتند تا آن سياست ها ادامه پيدا كند.
شرايط و صفبنديهاي سياسي در آن روزهاي كشور و نسبت آنها با رهبري چطور بود؟ بهعبارت بهتر، چرا به توصيههاي رهبري از سوي مسئولين عمل نميشد و بدنه اجتماعي هم هيچگاه آنها را بازخواست نميكرد؟
آن روزها اوج تقابل دو انديشه اسلام ناب محمدي با اسلام آلوده و آمريكايي بود. البته اسلام آمريكايي بهراحتي قابلتشخيص نبود. چراكه يك پوشش اسلامي داشت. در ميان گروههاي سياسي آن روزها، جريان چپ، مخالف برنامههاي اقتصادي آقايهاشمي بود ولي در راه استحاله شدن هم گام برميداشت. آنها براي حضور در انتخابات مجلس پنجم، سرمايه گذاري زيادي انجام داده بودند. در دانشگاهها نفوذ كردند و قشر قابلتوجهي از جوان ها را جذب كردند. نيروهاي حزب اللهي هم مخالفتشان با آقاي هاشمي بالا گرفته بود.
به اين علت كه ميگفتند: «نظرات حضرت آقا را رعايت نمي كند.» از اين حيث، جامعه روحانيت و آقاي مهدوي كني هم نسبت به دولت هاشمي و همراهي با او مسئله دار بهحساب ميآمدند و بهخصوص نسبت به سياستهاي فرهنگي و اجتماعي دولت، منتقد بودند. صحنه عجيبي در حال شكلگيري بود.
كسي هم نبود مديريت و صف نيروهاي حزب اللهي را سازماندهي كند. حزب ا... هم كه در رأسش تاكنون يك جامعه سنتي روحانيت بود، نسبت به هاشمي مسئلهدار شده و علاوهبراين فعال نبود و در صحنه، ايده پردازي سياسي نميكرد. بهعلاوه، جريان ديگري هم كه بهصورت جدي فعال شدند، طرفداران هاشمي بودند كه تحتعنوان كارگزاران، از قلب جناح چپ متولد شده و بهصورت سازمانيافته جهت تأثيرگذاري بر فضاي سياسي كشور، تلاش كردند.
بدنه نيروهاي حزب ا... هم رها بود. تنها خطي كه مي گرفتند، خط از رهبري بود ولي كسي آنها را اداره نمي كرد و جهت نميداد.
در انتخابات مجلس آن زمان، ليستي به نام ليست سبز آمد كه تقريبا رأي آورد. اين ليست، ليست جامعه روحانيت نبود. اين ليست سبز را يك عده بسيجي دادند. آنها ديدند اعتبار و موقعيت جامعه روحانيت متزلزل شده و كسي به حرف آنها گوش نمي دهد. كارگزاران هم، سنگين سرمايه گذاري كرده و حزب حاكم بودند. حزبي دولتي كه ليستشان ممكن بود رأي بياورد اما خب سرانجام، همان ليست سبز در تهران رأي آورد.
اين ليست كه رأي آورد، هشداري شد براي هر دو جريان. يعني هم چپي ها و هم آقاي هاشمي و كارگزاران. علامت خطري شد براي اين ها. پس از اينكه كارگزاران و چپيها نتوانستند اكثريت مجلس را بهدست بياورند، حتي مجلس تصميم گرفت به وزراي معرفي شده آقاي هاشمي (بيش از نصف ظاهرا) رأي ندهد و در فراكسيون پشت صحنه، جمع بنديشان اين شد كه رأي ندهند. خبر به آقاي هاشمي رسيد. آقاي هاشمي تهديد كرد. رفت پيش رهبر گلايه كرد كه اين كار را بكنند آن كار مي شود، اين طور مي شود، آن طور مي شود.
خلاصه به اين منتهي شد كه مجلسيها به همه وزرا رأي دادند و فقط مرحوم نوربخش رأي نياورد.
بعد از اين جريان، حزب حاكم تصميم گرفتند به اصلاح قانون اساسي مبني بر اينكه رياست جمهوري از دو دوره اي بودن برداشته شود. اما رهبري مقاومت كردند و نگذاشتند. پس الان رهبري و يك عده حزب اللهي و بسيجي يك طرف و حزب قدرت يك طرف ديگر. جريان معروف به چپ هم يك طرف.
رهبر انقلاب براي مديريت اين شرايط چه راهكاري را پيش گرفتند؟
رهبري در اين شرايط به جهتي گام برداشتند كه صحنه و ادبيات جديدي را بر مبناي اسلام ناب و ارزشهاي انقلاب و با توجه به شرايط و مقتضيات كشور، توليد كنند. بحث هاي مختلفي را مطرح كردند. ولي چون عقبه سازمانيافته اي كه حرف هاي رهبري را بگيرد، تئوريزه كند و در متن جامعه ببرد وجود نداشت، بسط و گسترش اين ادبيات توليدي با كندي انجام ميشد.
نسبت گروههاي سياسي با اين توليد ادبيات چطور بود؟
بعد از دوم خرداد، آقاي خاتمي ادبيات جديدي را آورد. بهعبارت ديگر، تمام عقبه فكري اين ها كه در دفتر مطالعات استراتژيك رياستجمهوري و حلقه كيان كار كرده بودند، دور هم جمع شدند و آمدند پشت آقاي خاتمي و بحث تغيير را در قالب اصلاحات مطرح كردند.
تمام تئوري هايي كه براي جامعه مدني مطرح كردند: اينكه مردم اصلا دنبال تغيير هستند، تغيير هم حدي ندارد و تا حد تغيير قانون اساسي نيز پيش ميرود و اينكه در قانون اساسي هم تغييرات در حد حذف ولايت فقيه و محدود كردن ولايت فقيه و هم نوايي ادبيات سياسي با ادبيات حاكم بر جهان و نظام سلطه را بهطور گسترده تبليغ و در مطبوعاتشان منتشر كردند تا ادبيات و گفتمان دلخواهشان را بر جامعه حاكم كنند.
نقطه مشترك اين ادبيات و ادبيات هشت سال قبل از آن، عدم تحقق خواستههاي رهبري بود؛ ولي اين ادبيات با ادبيات دوران سازندگي حتما با هم اختلافاتي داشتند. چون جريان چپ لايههاي متفاوتي دارد. در دوران دوم خرداد يك طيف جناح چپ رفت در خط اين كه اصلا خود هاشمي را از صحنه بهدر كند. مثل آن جريان عاليجناب سرخ پوش و خاكستري و جريان تندشان كه گنجي و افشاري و طايفه اي كه رفتند و اپوزيسيون خارجنشين شدند.
در سايه اين ماجراهاي سياسي، تئوري هاي جديد سياسي در كشور ساخته و پرداخته شد مبني بر اينكه عصر، عصر اصلاح ديني نيست. عصر سامان دادن نظام سكولاري و نظام غيرديني يا دين حداقلي يا دين فردي است و امثال اين حرف ها را در حوزههاي فكري و دانشگاهي بهصورت گسترده سامان دادند.
حتي مباني ديني كه وحي يك حادثه تاريخي بود. معرفت ديني بازتاب معرفت انسان در شرايط محيطي است. وحي فلان است، پيامبر فلان است، عاشورا و كربلا يك حادثه خشن تاريخي است و رفتن تا جايي كه براي حفظ نشاط اجتماعي نبايد عكس شهدا يا اسم شهدا را روي در و ديوار گذاشت و بحث حاكميت دوگانه، بحث تحصن ها، بحث خروج از حاكميت و همه مباحث اينچنيني را تئوريزه كردند در كتاب «مباني نظري برنامه چهارم.»
در اين كتاب ميگويد كه: «ما براي نجات خودمان، براي شكوفايي اقتصادمان، بايد در هنجارهاي حاكم بر جهان هضم شويم.» يعني حرف از اينكه امام خميني پايه گذار يك انديشه نويني در جهان براي نجات بشريت بود كه براساس دين، ميتوانيم فلاح و رستگاري براي خود و جامعه داشته باشيم، اينها همه به فراموشي سپرده شود.
از همان روزهاي شكل گيري دوم خرداد سال 1376 غير از اينكه اين بحث هاي سياسي مطرح ميشد، بحث هاي ديگري هم چاشني شد و آن امنيتي كردن مباحث بود. يعني در دل هر رفتار سياسي و هر كار تبليغاتي، يك كار امنيتي و يك كار عمليات رواني هم چاشني شد.
قتل هاي زنجيره اي، روزنامههاي زنجيره اي و غايلههاي زنجيره اي يكي پس از ديگري كليد زده شدند. يعني آنچه كه ما الان به آن كودتاي نرم ميگوييم، از آن زمان پايه گذاري شد و يكي پس از ديگري عمل شد تا رسيد به هجدهم تير 1378.
در هجدهم تير 1378 خيلي از مسايل ناگهان آشكار شد. يعني يك سري روشنگري بهوجود آمد. يك سري از خواص و نيروهاي انقلاب، يكمرتبه به خودشان آمدند و سعي كردند كارهايي انجام دهند.
البته بعد از دوم خرداد سال 1376، آنقدر شوك حادثه بالا بود كه بسياري از سياسيون منزوي شدند. يعني منفعل شدند و از صحنه سياسي كناره گيري كردند و اميدشان را از دست دادند.
تحليلشان هم اين بود كه انقلاب از دست رفته است. بعضي ها تحليلشان اين بود كه كاري نمي شود كرد. بعضي ها تحليلشان اين بود كه انقلاب از دست رفت. بعضي هم ميگفتند سليقه مردم تغيير كرده و مردم ديگر دين نمي خواهند. اما رهبري يكه و تنها ايستاد و مقاومت كرد.
مثلا رهبري چهكار كردند؟ لطفا در اينباره بيشتر توضيح دهيد.
مقام معظم رهبري بعد از هجدهم تير خودشان تشكل هاي مختلف را جدا جدا دعوت كردند. شوراي مركزي مجمع روحانيون جدا، شوراي مركزي جامعه روحانيت جدا، كارگزاران جدا، جمعيت ايثارگران، مؤتلفه، پزشكان و مهندسين و... را هركدام جدا دعوت كردند. حضرت آقا براي همه اين ها يك تحليل مشترك داشتند و دغدغههايشان را از وضعيت كشور مطرح كردند.
تا آنجايي كه در خاطرم هست، آقايان ولايتي، نجابت، صدر از پزشكان، پرورش، مرتضي نبوي و باهنر از مهندسان، بادامچيان، عسگراولادي وحبيبي از مؤتلفه، دارابي، دانش جعفري و بنده هم از ايثارگران در محضر رهبري بوديم. بعد از پايان جلسه، به پيشنهاد آقاي پرورش، نشستيم و همانجا پيمان بستيم كه حرف آقا را دنبال كنيم.
اين منجر به شكل گيري هسته اوليه گروه وفاق شد. ما بهعنوان دبيرخانه و جمعيت ايثارگران اين جلسه را دنبال كرديم. اين چهار گروه را به بيست و چهار گروه رسانديم. گروههاي مختلف را دعوت كرديم. تا اينكه گروه وفاق، زمينه بحث تشكيل شوراي هماهنگي نيروهاي انقلاب را فراهم كرد.
ما بهعنوان جمعيت ايثارگران آنموقع، آمديم رفتيم سراغ همه شخصيت هاي مؤثر و تحليلمان را از اوضاع و احوال گفتيم. گفتيم به اعتقاد ما بايد يك كانون فراجناحي با ساز و كار جديد كه معرفي جديدي از ظرفيت نيروهاي حزب ا... باشد، معرفي كنيم، كه همان تشكل هاي سنتي نباشند و حدود بيست و سه، چهار گروه را دعوت كرديم. آنوقت ما بيست و چهار گروه، خدمت مقام معظم رهبري رفته و تحليلمان را از شرايط كشور بعد از هجدهم تير سال 1378 مطرح كرديم. آقا هم استقبال كرده و رهنمودهايي را مطرح فرمودند. آن رهنمودها، ملاك عمل ما شد. حدود دو سال تحت عنوان گروه وفاق، تبليغات علني نداشتيم. مذاكرات بين خودمان بود و رايزني مي كرديم. اين جلسات ادامه پيدا كرد. حتي بيش از هفتاد، هشتاد ملاقات انجام داديم؛ با سران دوم خرداد هم ارتباط داشتيم. تحليلمان را هم به سران دوم خرداد از جمله آقاي خاتمي، كروبي، موسوي خوئينيها و به تمام آدم هاي برجسته شان گفتيم.
تحليلمان اين بود كه شما اگر امام را مي خواهيد، اگر مي گوييد واقعا خط امامي هستيد، اگر مي گوييد ارزش هاي شهدا را قبول داريد و اسلام را ميپذيريد، اين نحوه رفتاري شما منتهي به حذف اسلام خواهد شد. دغدغههايمان را مطرح كرديم. آقاي خاتمي و آقاي كروبي و اكثر اين ها گفتند: «اين حرفهايي را كه شما مي زنيد، ما قبول داريم» ولي هيچ وقت حاضر نشدند كمك كنند. آقاي خاتمي بارها گفت: «من بايد جلسه اي بگذارم. از صبح تا شب، عُقلاي طرفين بنشينيم و با همديگر به جمع بندي برسيم» ولي هيچوقت اين اتفاق نيفتاد.
ما از اين ها مأيوس شديم. بهعنوان گروه وفاق، به آقا گزارش داديم. آقا مطلبي را فرمودند با اين مضمون كه مأيوس نشويد و بايد كار كنيد. اگر آنها نيامدند شما بين خودتان، اختلافاتتان را به حداقل برسانيد