مسئله عقل و دين مسئلهاي است كه ميتوان پيشينه آن را به قدمت تاريخ انديشه بشري دانست؛ مسئلهاي كه در تمامي اديان مطرح بوده است و در تمامي آنها پاسخي متناسب با دين و آيين خودشان به آن ارايه دادهاند. در يهوديت فيلون اسكندراني بهطور مفصل به اين مسئله پرداخته است و در مسيحيت ميتوان تمام تاريخ فلسفه قرون وسطي را براساس همين مسئله دانست. در تاريخ تفكر اسلامي نيز اين مسئله در همان ابتداي ظهور تمدن اسلامي بروز كرد و از همان ابتدا پاسخهاي متعددي به آن داده شده؛ دعواي ظاهريه و ديگران، اشعري و معتزلي و.... نيز بر سر همين مسئله و فروعات و توابع آن بوده است.
امروزه نيز پاسخ به اين سؤال نقش مهمي در عالم انديشه دارد.
چراكه عدهاي با ارج نهادن بيش از اندازه به عقل، آن را معيار و ميزان ديني بودن يا نبودن امري مطرح ميكنند و با نگرش افراطي به تواناييهاي عقلي فلسفه، خاتميت را به زير سؤال برده و گمان كردهاند كه خود به تنهايي توانايي پاسخگويي به تمامي نيازهاي خويشتن را دارند. از سوي ديگر، عدهاي با نگرش تفريطي وارد ميدان شده و موجب ارايه تصويري منجمد و خشك از دين شدهاند كه در زندگي امروزه كارآمد نيست.
«مكتب تفكيك» يا بهعبارتي «مكتب معارف» تلاشي جديد براي پاسخگويي به اين مسئله است. اين مكتب كه گاهي بنابر موقعيت جغرافيايياش «مكتب خراسان» نيز ناميده ميشود، سعي دارد تا با پاسخگويي به اين مسئله گامي نو در عرصه انديشه بردارد.
اگرچه در ميان پيروان اين مكتب، هنوز اختلافات فراواني وجود دارد و حتي پيروان آن بر سر يك نام خاص هم به توافق نرسيدهاند امّا، سعي داريم كه به مسئله اصلي اين جريان فكري كه همان نوع رابطه عقل و دين است، بپردازيم.
بهنظر ميرسد كه بهتر است در ابتداي اين بحث، كمي به روشنتر شدن صورت مسئله بپردازيم كه« فهم سؤال نصف جواب است.» در اين نوشتار، درصدد اين هستيم كه نقش «عقل» را در دو بعد: 1) هستي شناختي و 2) معرفت شناختي دين، معين كنيم و سپس به بررسي نوع تعامل آن با ديگر عنصر شناخت احكام ديني يعني «نقل» بپردازيم.
همانگونه كه اهل تحقيق بيان كردهاند، مسئله اصلي، تعارض بين عقل و نقل است و نه عقل و دين؛ چراكه همانگونه كه بدان خواهيم پرداخت، عقل خود در دايره دين قرار گرفته و مانند نقل كاشف برخي از معارف ديني است؛ نه آنگونه كه عدهاي گمان كردهاند، عنصري است كه در مقابل دين قرار بگيرد و با آن به معارضه بپردازد.
اينكه عقل و نقل همتاي هماند نه عقل و وحي، به اين معناست كه هيچگاه علوم عقلي مانند فلسفه همسطح وحي نيستند، اما آن علوم ميتوانند همسطح علوم نقلياي همچون تفسير و حديث باشند و آنچه كه به وسيله برهان فلسفي افاده ميشود، با آنچه از ظواهر قرآن به وسيله مفسران فهميده ميشود، همسطح بلكه گاهي متحد باشد.
در اين حيطه، ممكن است عقل مويد نقل و يا نقل مويّد عقل باشد، اما خود وحي از حريم بحث بيرون است، زيرا محتوا و مضمون وحياني قرآن به استناد آيه 79 سوره واقعه كه ميفرمايد«لا يَمَسُّهُ اِلّا المُطَهَّرون» فقط و فقط در دسترس معصومان است.
اگر در قضاياي ديني، مبداء پيدايش اين گزارهها را مد نظر قرار دهيم و مثلا بپرسيم كه چه كسي ايمان به غيب را جز دين قرار داده است؟ حقيقت آن است كه دين مخلوق اراده و علم ازلي خداوند است و هيچ عامل ديگري جز خداي سبحان در تدوين محتواي آن، سهمي ندارد.
در اين مرحله، عقل هرگز حكمي را ايجاد نميكند تا تصور شود كه احكام عقلي سهمي در احكام و قوانين ديني دارند. عقل، دينساز و مبداء شريعت و ميزان آن نيست، بلكه همچون آيينه نمايانگر دين و همچون چراغ روشنگر محتواي آن است. در اين مرحله، عقل همچون نقل تنها گزارشگر و ادراك كننده احكام و دستورات الهي است و نبايد به اشتباه مفاد قاعده «كلّ ما حكم به العقل حكم به الشرع و كلّ ما حكم به الشرع حكم به العقل» را تأييدي بر اين معنا دانست كه عقل مصدر صدور احكام است و تمامي احكام عقل مورد تأييد شرع قرار ميگيرد بلكه به اين معناست كه ادراكي كه عقل از حكم خدا دارد، مورد تأييد شرع است و خداوند حجيت آن را پذيرفته است.
بعد معرفت شناختي عقل در گستره شريعت
در اين حيطه، پيرامون عقل دو ديدگاه وجود دارد كه يكي عقل را مفتاح دين دانسته و معتقد است كه عقل صرفا به انسان كمك ميكند تا به درگه دين بياييد و زمانيكه انسان به اين ساحل امن و آسايش رسيد، ديگر نيازي به عقل ندارد، بلكه روح ديانت و تعبد برخلاف اما و اگرهاي عقلاني است و ادب در ديانت اينگونه اقتضا دارد كه انسان سراپا گوش باشد تا كلامي را از جانب صاحب شريعت بشنود تا آن را با تمامي جان و دل انجام دهد و جامه عمل بر آن بپوشاند.
اما در اين زمينه، نگاه ديگري نيز وجود دارد. در اين ديدگاه، علاوهبر آنكه عقل مفتاح شريعت دانسته ميشود، آن را مصباح شريعت و دين نيز ميدانند. بنابراين اگر اراده و علم الهي مبدا هستيشناختي دين است، به مدد عقل و نقل ميفهميم كه خداوند چه چيزي را اراده كرده و چه چيزي را در مجموعه دين قرار داده است. البته در اين امر شكي نيست كه عقول تزكيه شده و مورد تعليم پيامبران و اولياي الهي قرار گرفته، توانايي درك بالاتري را دارند و اين گوهرهاي دروني انسانها همچون طلا و نقره از عيارهاي متفاوتي برخوردارند، اما عيار پايينتر موجب بيارزش شدن آنها نميشود. همين تعامل متقابل عقل و نقل مانع هرگونه تفكيك و جداسازي ميان اين دو منبع معرفت ديني است.
تعارض عقل و نقل
حال كه معلوم شد عقل و نقل دو بازوي فهم حكم دينياند و نميتوان هيچكدام را به تنهايي ابزار فهم حكم دين معرفي كرد، اين مسئله مطرح ميشود كه در صورت بروز تعارض و اختلاف بين اين دو قوه شناخت حكم ديني، تكليف انسان متدين چيست؟ و ترجيح با كدام يك از اين قوه است و راهكار برونرفت از تعارض چگونه ممكن است.
پيش از پاسخگويي لازم است كه اين دو ابزار را مورد بحث و دقت بيشتري قرار دهيم:
نقل
همانگونه كه اصوليون و فقهاي اماميه مطرح كردهاند، نقل ديني به دو دسته كلي قابل تقسيم است:
الف) نقل قطعي الصدور: يعني نقلي كه ما مطمئن هستيم متعلق به دين است و از ناحيه ديگري نيامده است؛ مانند آيات قرآن كريم و روايات متواتر.
ب) نقل ظني الصدور: يعني نقلي كه ما يقين به انتساب آنها به معصومين و شارع مقدس نداريم، اما بهگونهاي هستند كه ما در دايره دينداري براساس دليل بناي عقلا آنها را مورد توجه قرار ميدهيم كه مصداق بارز اين دسته، خبرهاي واحد هستند.
در اين مرحله، اصوليون و فقها ادله نقلي را از جهت ديگري به دو دسته ديگر تقسيم –كردهاند:
الف) قطعيالدلاله: به آيات و رواياتي گفته ميشود كه معنيشان به اندازهاي واضح و روشن است كه احتمال معناي ديگري در آنها نميرود به اين دسته از آيات و روايات «نصّ» گفته ميشود.
ب) ظنيالدلاله: به آيات و رواياتي گفته ميشود كه اگرچه معنايي در ابتداي امر به ذهن انسان متبادر ميشود، اما راه را بر معاني ديگر نميبندد.
در اين دسته از آيات و روايات مستمسك اصلي، ظهور آن است.
حال با توجه به اين نكاتي كه مطرح شد، ميتوان تمامي منقولات ديني را در چهار دسته كلي تقسيمبندي كرد:
1- قطعيالصدور و قطعيالدلاله: مانند آيات محكم قرآن مجيد و تعدادي از روايات متواتر كه تعدادشان بسيار كم است؛
2- قطعي الصدور و ظني الدلاله: مانند آيات متشابه قرآن كريم؛
3- ظنيالصدور و قطعيالدلاله: مانند خبرهاي واحدي كه داراي معناي قطعي هستند؛
4- ظنيالصدور و ظنيالدلاله: مانند خبرهاي واحدي كه داراي معناي قطعي(نص) نيستند و امكان اينكه گوينده معناي ديگري را مدنظر داشته است، وجود دارد.
عقل
مقصود از عقل در اين مباحث، بهخصوص عقل تجريدي محض كه در فلسفه براهين نظري خود را نشان ميدهد نيست، بلكه گستره آن «عقل تجربي» را كه در علوم تجربي و انساني ظهور مييابد و «عقل نيمه تجريدي» را كه عهدهدار رياضيات است و «عقل ناب» كه از عهده عرفان نظري برميآيد را نيز دربرميگيرد.
بر اين اساس، منظور از عقل همانا علم يا طمأنينه علمي است كه از برهان تجربي محض يا تجريدي صرف يا تلفيقي از تجربي و تجريدي حاصل شده باشد.
حال نكتهاي كه بايد به آن توجه كرد اين است كه در تمامي انواع عقل براي انسان يقين و اطمينان حاصل ميشود؛ هرچند جاي هيچگونه شك و ترديدي نيست كه يقين داراي شدت و ضعف است و يقيني كه در رياضيات بهدست ميآيد، در علوم تجربي به دست نميآيد، اما در تمامي اين مراحل براي انسان يقين و اطمينان عقلايي حاصل ميشود. چيزي كه تمامي اصوليون و فقها بر آن تأكيد كردهاند، اين است كه حجيت، قطع و يقين ذاتي آنهاست و هيچچيز نميتواند حجيت آنها را سلب كند و اگر قرار باشد كه ما در قطع و يقين شخصي ايرادي بگيريم، صِرفا ميتوانيم در مقدمات آن اشكال مطرح كنيم نه در خود يقين آن شخص.
نتيجهگيري
با توجه به تمامي اين مقدمات، حال بايد پرسيد زمانيكه ما از تعارض عقل و نقل دم ميزنيم منظورمان كدام عقل در مقابل كدام نقل است.
واضح است كه اگر در مواردي بين عقل برهاني و نقلهايي از سنخ ظنيالصدورها و ظنيالدلالات، تعارض پيش آمد، حق تقدم با عقل است. چراكه در برهان عقلي، هيچگونه شكي در صدور اين حكم در نزد نفس ما وجود ندارد و در نوعِ برداشت آن هم شكي نيست، اما در روايات ظنيالصدور در اصل مطلب جاي شك و ترديد است. درست است كه ما در روش فقهي و فروع دين به اين روايات عمل ميكنيم و آنها را مبناي فتوا قرار ميدهيم، اما آن براي زماني است كه اين روايات معارضي نداشته باشند و اين دليل نيست كه در اصول دين هم به آنها اولويت بدهيم در عين حالي كه معارضي به قوت عقل در برابر آن قرار دارد.
بهعنوان مثال حكم به مادي بودن نفس انساني بدهيم، آنگونه كه بعضي از اصحاب مكتب تفكيك كردهاند. در مقابل، ظنيالدلالات نيز حكم بر همين منوال است. ممكن است كسي در اين مرتبه نگران آيات قرآني باشد، اما در واقع بايد گفت كه در اين زمينه، رويكرد غالب علماي اماميه بر همين منوال است و به همين دليل براساس آيات متعددي كه امكان برداشت جسمانيت براي خداوند است، هيچكدام از علماي شيعه چنين حكمي ندادهاند و براساس آيه «يدُ اللهِ فوقَ أيديهِم» قائل به تجسّد براي خداوند متعال نشده و آن را داراي دست و پا و... ندانستهاند.
در اين زمينه آياتي مانند «ليسَ كَمِثله شيٌ» را تاييدي بر حكم عقل دانسته و آنها را به مثابه احكام ارشادي در حكمت عملي به حساب آوردهاند.
اما در مورد تعارض عقل برهاني و قطعيالصدورهايِ قطعيالدلاله تا به حال، گونه¬اي را مشاهده نكردهام كه مثلا عقل دليل بر توحيد بياورد و نقل خلاف آن را مطرح كند و يا بالعكس.آنچه كه در نهايت ممكن است براي عدهاي ثقيل بهنظر برسد، حجت بودن عقل تجربي است. اما مسئله اين است كه چه ايرادي وجود دارد كه امري كه براي انسان اطمينان عقلايي به همراه ميآورد، مخصص يك حكم عام و يا مقيد يك حكم مطلق بهحساب بيايد؟ آيا واقعا براي يك دليل عقل تجربي نميتوان در حد يك قرينه تاريخي و يا يك روايت ظنيالصدور ديگر ارزش قايل شد؟ مثلا اگر در روايتي، تعبير «لا عَدوي» يعني بدون واگير به كار رفته بود و ما امروزه به كمك علم پزشكي بهصورت قطعي فهميديم كه بعضي از اقسام آن واگيردار است، آيا نميتوان اين دستاورد عقل تجربي را بهمثابه يك مخصص عقلي براي روايت دانست؟؟!!!!