هفته نامه خبري تحليلي پنجره - شهريور دوم - 57
شماره مجله 57
  پر امتیازترین مطالب
4.9 سفياني مدرن  
4.8 روزگار فضل الله  
3.3 استراتژي وحدت  
3.2 سلام نامه  
3.2 پيامدهاي سياسي فلسفه تاريخ آيت ا... جوادي آملي  
  پر بیننده ترین مطالب
534 سفياني مدرن  
470 وحدت فقط عكس گرفتن با لبخند نيست  
464 مغالطه هاي اصلاح‎طلبانه  
309 روزگار فضل الله  
236 پيامدهاي سياسي فلسفه تاريخ آيت ا... جوادي آملي  
  آرشيو دسته بندي محتواي مجله
ستون یک یادداشت سیاست
اقتصاد فرهنگ جامعه
هنر و ادبیات تاریخ گفتگو
  آمار سایت

امروز : 1739

ديروز : 2828

كاربران فعال : 63

  امتياز :  
تفكيك و ناقدان سراب

سيد علي حسيني طباطبايي


در شماره پيشين (شماره هفت، يكشنبه چهارم مرداد 88)، بخش دين و فلسفه اين دوهفته‎نامه، كه به اظهار‎نظرات نويسندگان اين نشريه‎، نسبت به مكتب معارفي مشهد‎ اختصاص يافته بود، شاهد قضاوتي يك سويه آن هم از سوي كساني‎كه ظاهرا از دور، دستي بر آتش داشته‎اند و آگاهي و آشنايي كاملي نسبت به هويت اين مكتب ندارند‎، بوديم؛ اين مسئله براي هر خواننده مطلعي، از لابه‎لاي تعابير و نحوه تبيين نظرات اين مكتب و نقد‎هايي كه بر آن اظهار شده بود به روشني ملموس و محسوس است.
به هر حال، پاسخ به اين سؤال كه آن‎چه قلم خورد و نوشته شد، با چه قصد و نيتي صورت گرفت، چگونه همه اين مقالات در يك راستا يك چيز را آماج خرده‎گيري‎هاي خود قرار داده بود، از جهات مختلفي نيازمند بررسي و تأمل‎هايي است كه از حوصله اين مقال بيرون است. لكن نگارندگان را همين بس كه «ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد» و «ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤلا»
عنوان اين نوشته را «تفكيك و ناقدان سراب» نهاده‎ام؛ چرا‎كه معتقدم تاكنون‎، منتقدين اين مكتب همچون متوهمي كه سراب را آب پنداشته است، به هردليلي اين مكتب را به‎گونه نادرستي‎، توهم نموده و توهم خود را در بوته نقد نهاده‎اند.
از همه اين قيل و قال‎ها كه بگذريم، غرض از نوشتن اين سطور آن است كه در مقالات بخش مذكور، نكاتي مطرح شده بود كه بسي جاي تأمل دارد. لذا با رعايت اختصار به اهم مطالب نگاشته شده اشاره مي‎شود:

الف: اما آن‎چه خلاف واقع مي‎نمايد و براي آگاهان، بسيار روشن بوده و شواهد و قرايني قطعي بر نادرستي آن موجود است اين است ‎كه گفته شده: «مكتب تفكيك يكي از نظريات اسلامي متولد در مشهد است.»
اين جمله گوياي آن است كه مكتب تفكيك مكتبي نوظهور بوده و از سابقه‎اي نه‎چندان طولاني، برخوردار است. در حالي‎كه بزرگان اين مكتب‎، بارها به اين امر اشاره داشته‎اند كه روش تفكيك همان روش فقهاي اماميه، از ابتدا تاكنون، بوده است. در يكي از مصاحبه‎هايي كه با سيدنا الاستاد، آيت‎ا... سيدان، صورت گرفته است، ايشان در پاسخ به تبيين اين مكتب چنين بيان نموده‎اند:
«... اين مكتب خاصي نيست. اين همان روشي است كه اكثر فقهاي اماميه در طول غيبت داشته‏اند و ريشه‏اش در اصل دين است. منتها برخي از آقايان در يك عصري مطلبي را رو آورده‏اند و موضع‏گيري‎هايش را مشخص كرده‏اند.
روش هم اين بوده كه مسايل اعتقادي حقيقتا به وحي تكيه جدي داشته‏اند و تعقل در وحي را ميزانشان قرار مي‏داده‏اند. البته در موضوع وحي دو شرط اساسي بايد رعايت شود تا بشود به قولي يا نوشته‏اي به‎عنوان وحي استناد و تكيه كرد؛ اول آن‎كه سند ضعيف نباشد و به راستي روشن شود كه وحي است؛ اين يعني اثبات وحياني بودن، دوم، روشن بودن دلالت؛ يعني پس از آن‎كه مسلم شد وحي است بايد دلالتش روشن شود. مثلا آيه‏اي از قرآن داريم كه سندش قطعا درست است اما شايد دلالتش روشن نباشد مثل: جاء ربك.»
حاج ملاهادي سبزواري در شرح منظومه خود به تقسيم مكاتبي كه در باب معارف صاحب‎نظرند پرداخته‎ است و نام هر يك را ذكر مي‎نمايد. وي در شرح خود چنين مي‎گويد: «قولنا المتصدين لمعرفه الحقائق و هم اربع فرق لانهم اما ان يصلوا اليها بمجرد الفكر او بمجرد تصفيه النفس بالتخليه والتحليه او بالجمع بينهما فالجامعون هم الاشراقيون والمصفون هم الصوفيه والمقصرون علي الفكر اما يواظبون موافقه اوضاع مله الاديان و هم المتكلمون أو يبحثون علي الاطلاق و هم المشاؤون والفكر مشي العقل اذ الفكر حركه من المطالب الي المبادي و من المبادي الي المطالب... »
«سخن ما اين است كه كساني كه متصديان معرفت حقايق‎اند، چهار گروه هستند. زيرا يا به آن [معرفت] تنها با فكر مي‎رسند يا تنها با تصفيه نفس به تخليه و تحليه و يا با جمع بين اين دو [طريق] پس كساني‎كه [اين دو طريق را با هم] جمع مي‎كنند اشراقيون هستند و آنان كه به تصفيه [نفس] مي‎پردازند صوفيه هستند و كساني‎كه به فكر اكتفا نموده‎اند يا مواظبت بر موافقت تعاليم اديان دارند كه همان متكلمين هستند و يا مطلقا [بدون مقيد بودن به ديني] به بحث مي‎پردازند؛ كه همان مشاييان هستند و فكر مشي عقل است؛ چرا‎كه فكر حركتي است از مطالب به‎سوي مبادي و از مبادي به‎سوي مطالب... .»
با دقت در اين تقسيم‎بندي اصحاب معارف كه از سوي حاج ملا هادي سبزواري صورت گرفته است، به‎وضوح مي‎توان دريافت كه مكتب تفكيك اگرچه امروز با عنواني جديد ارايه مي‎گردد، لكن همان روش متكلمين‎ است. ريشه علم كلام از همان زمان معصومين عليهم‎السلام نمايان است؛ همچنان كه در احاديث متعددي به اين روش اشاره شده است. از جمله اين احاديث، حديثي است كه محمدبن يعقوب كليني در كتاب «كافي» از يكي از اصحاب حضرت امام جعفرصادق(ع) به‎نام يونس بن يعقوب‎، نقل نموده است: شخصي از اهل شام كه متكلم بود براي مناظره با شاگردان امام صادق(ع) نزد آن حضرت آمد و عرض كرد مي‎خواهم با اصحاب شما مناظره كنم. حضرت پس از سخني كه با او داشتند، روبه يونس بن يعقوب نموده‎، فرمودند: «يَا يُونُسُ لَوْ كُنْتَ تُحْسِنُ الْكَلَامَ كَلمْتَهُ قَالَ يُونُسُ فَيَا لَهَا مِنْ حَسْرَه فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِني سَمِعْتُكَ تَنْهَي عَنِ الْكَلَامِ وَ تَقُولُ وَيْلٌ لِأَصْحَابِ الْكَلَامِ يَقُولُونَ هَذَا يُنْقَادُ وَ هَذَا لَا يُنْقَادُ وَ هَذَا يُنْسَاقُ وَ هَذَا لَا يُنْسَاقُ وَ هَذَا نَعْقِلُهُ وَ هَذَا لَا نَعْقِلُهُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ االله عليه‎السلام إِنمَا قُلْتُ فَوَيْلٌ لَهُمْ إِنْ تَرَكُوا مَا أَقُولُ وَ ذَهَبُوا إِلَي مَا يُرِيدُون‏»
«اي يونس اگر تو كلام مي‎دانستي با او بحث مي‎كردي‎، يونس گفت: افسوس كه كلام نمي‎دانم! سپس گفتم: فدايتان گردم من شنيدم كه شما از كلام نهي مي‎كرديد و مي‎فرموديد: واي بر اصحاب كلام كه مي‎گويند اين پذيرفتني است و اين پذيرفتني نيست و اين درست است و اين درست نيست و اين معقول است و اين معقول نيست. پس حضرت صادق عليه السلام فرمودند: من گفتم واي بر آنان، فقط در صورتي‎كه آن‎چه من مي‎گويم را ترك نمايند و به‎سوي آن‎چه خود مي‎خواهند بروند.»
طبيعي است كه با چنين معرفتي كه اصحاب معصومين عليهم‎السلام از امامان خود دريافت نموده‎اند، موضع‎گيري‎هايي در مقابل مكاتب ديگر داشته باشند؛ از جمله رديه‎هايي كه اين اصحاب بر فلاسفه و كتب آنان نگاشته‎اند. همچنان‎كه نجاشي در كتاب «رجال» خود كه از جمله كتب رجالي معتبر شيعه است، در شرح‎حال هشام بن حكم كه از نزديك‎ترين اصحاب امام صادق عليه السلام بوده است به اثري از او با نام «كتاب الرد علي ارسطاطاليس في التوحيد» كه در رد توحيد ارسطو نوشته است، اشاره دارد. و همچنين «كشي» يكي ديگر از نويسندگان كتب رجال شيعه، ماجراي دشمني يحيي ابن خالد برمكي با هشام را به جهت طعن وي بر فلاسفه نقل نموده است. و در شرح احوال فضل بن شاذان كه از اصحاب نزديك امام رضا(ع) بوده است به آثار وي اشاره مي‎كند كه در ميان اين آثار، كتابي به‎نام «كتاب الرد علي الفلاسفه» ديده مي‎شود. نه‎تنها اصحاب امامان معصوم شيعه عليهم‎السلام بلكه خود آنان نيز به موضع‎گيري در مقابل فلاسفه پرداخته‎اند؛ همچنان‎كه امام صادق(ع) در حديث توحيد مفضل به وي مي‎فرمايد: «فَتَبا وَ خَيْبَه وَ تَعْسا لِمُنْتَحِلِي الْفَلْسَفَه كَيْفَ عَمِيَتْ قُلُوبُهُمْ عَنْ هَذِهِ الْخِلْقَه الْعَجِيبَه حَتي أَنْكَرُوا التدْبِيرَ وَ الْعَمْدَ فِيهَا» «پس هلاكت و نااميدي و سرنگوني ازآن منتحلين فلسفه باد! چگونه قلب‎هايشان از اين خلقت عجيب كور گرديد كه منكر تدبير و عمد در آن شدند؟» همچنين مرحوم مقدس اردبيلي در كتاب «حديقه‎الشيعه» خود حديثي از امام حسن عسكري(ع) نقل نموده است: «يا اباهاشم سيأتي زمانٌ علي الناس وجوههم ضاحكه مستبشره و قلوبهم مظلمه مكدره،...علمائهم شرار خلق الله علي وجه الارض لأنهم يميلون إلي الفلسفه و التصوف و أيم الله انهم من أهل العدول و التحرف، يبالغون في حب مخالفينا و يُضلون شيعتنا و موالينا... انهم قطاع طريق المؤمنين و الدعاه إلي نحله الملحدين، فمن أدركهم فليَحذرهم و ليصُن دينه و ايمانه... .» «اي اباهاشم زماني بر مردم خواهد آمد كه چهره‎هايشان خندان و شاداب است در حالي‎كه قلب‎هايشان تاريك و كدر است... دانشمندانشان بدترين مخلوقات خدا بر روي زمين هستند؛ چرا‎كه آنان ميل به فلسفه و تصوف دارند و قسم به خدا آنان اهل كج‎روي و انحرافند‎، در دوست داشتن مخالفين ما مبالغه مي‎كنند و شيعيان و دوستان ما را گمراه مي‎نمايند.... آنان راهزنان طريق مؤمنان هستند و دعوت‎كنندگان به آيين ملحدان. پس هركس [زمان] آنان را درك كند پس از آنان بر حذر باشد و دين و ايمانش را از آنان حفظ نمايد... .»
بنابراين، روشي كه مكتب تفكيك آن را احيا نموده، ادامه همان روش فقهاي اماميه است. يعني همان‎گونه كه فقهاي اماميه در مباحث عقلي اعتقادي و معارف‎، نسبت به آن‎چه از معصومين عليهم‎السلام، اخذ نموده‎اند پايبندي دارند و گفته‎هاي ديگري كه از سوي ديگر مكاتب مختلف مطرح مي‎شود را با اين معيار‎، محك مي‎زنند‎، مكتب تفكيك نيز همين روش عقلي را با همين پايبندي‎، احيا نموده است. به‎عبارت ديگر مي‎توان تعبير «تعقل هدايت‎يافته از وحي» را براي اين روش فقهاي اماميه‎، به‎كار گرفت.

ب: و اما آن‎چه مورد غفلت منتقدين قرار گرفته، دومين قسمت اين عبارتي است كه نقل شد يعني: «بنيانگذار اين مكتب قايل به تفكيك روش‎هاي مختلف معرفت شناختي است.» در اين جمله بايد به دو امر دقت داشت:
اول آن‎كه اين جمله به‎خوبي نشانگر آن است كه نظريه تفكيك نظريه‎اي است در روش تحقيق و پژوهش در معارف و اعتقادات و نه در محتوا؛ اگرچه روش‎هاي گوناگون در بسياري از موارد محتواي متفاوتي را نيز در پي خواهند داشت. لكن اين مسئله از سوي منتقدين اين مكتب مورد غفلت قرار گرفته و پيكان انتقاد خود را به‎سوي محتواي ارايه شده از سوي اين مكتب گرفته‎اند. آري يقينا نبايد به اين اميد بود كه روش فلاسفه نتيجه‎اي مطابق با نتيجه روش متكلمين ارايه دهد و اساسا اين نگاه‎، نگاهي غيرفني و غيرعالمانه است كه نتيجه روش متكلم را به روش فيلسوف نقد نماييم و محك بزنيم. بلكه راه صحيح و عالمانه آن است كه هر نتيجه براساس مقدمات روش همان گروه سنجيده شود‎ و اگر نقدي صورت مي‎گيرد، ابتدا به روش صورت پذيرد و سپس به نتيجه. اين همان كاري است كه مكتب تفكيك نسبت به روش فلاسفه در موضع‎گيري‎هاي خود ابراز داشته است.
ثانيا اين‎كه با توجه به مطلبي كه از حاج ملاهادي سبزواري نقل شد‎، تفكيك روش‎ها امري مختص به مكتب تفكيك نيست. بنابراين خود حاج ملاهادي سبزواري هم به‎نوعي تفكيكي است. اين همان چيزي است كه استاد محمدرضا حكيمي در قالب تفكيكي بودن ملاصدرا مطرح نموده‎اند‎، و برخي همچون نويسنده مقاله «تفكيك مكتب از مكتب‎نما» در همين نشريه، چنين نسبتي به ملاصدرا را بر‎نمي‎تابد؛ لكن به‎هر نحوي كه خود صلاح مي‎داند بايد به اين مسئله تن در دهد. چه اين‎كه خود جناب ملاصدرا در كتاب «اسفار اربعه» مي‎گويد: «تبا لفلسفه تكون قوانينها غير مطابقه للكتاب و السنه.» «نابود باد فلسفه‎اي كه قوانين آن با كتاب و سنت مطابقت ندارد.» حال با توجه به تعريفي كه حاج ملاهادي سبزواري از متكلمين ارايه داده است، قضاوت اين‎كه ملاصدرا در كدام يك از فرق چهارگانه مزبور‎، جاي دارد، با خود خوانندگان!
در همان صفحه 95 به مطلب ديگري اشاره شده است كه اين مطلب نيز جاي تأمل دارد. در سطر پانزدهم همين صفحه چنين آمده است: «اصحاب مكتب تفكيك درخصوص بيان ويژگي‎ها و ذاتيات اين مكتب دو سنخ و دو جريان هستند: تفكيكي‎هاي نسل اول و تفكيكي‎هاي نسل دوم يا نئوتفكيكي‎ها؛ تفكيكي‎هاي نسل اول نظير ميرزامهدي اصفهاني و شيخ محمود واعظ تولايي- معروف به حلبي – و ديگري تفكيكي‎هاي جديد كه مشي معتدلانه‎اي نيز دارند نظير مجتبي قزويني و شاگرد وي حكيمي از اين جمله‎اند. ميرزامهدي سرسلسله طيف نص‎گراها و شيخ مجتبي قزويني سرسلسله طيف ميانه‎رو يا عقل‎گراي خالص را تشكيل مي‎دهند. جريان ميرزاي اصفهاني اعتماد به عقل بشري را از بنيان ناصواب مي‎داند و يگانه راه وصول به معارف ناب ديني را توسل به اهل‎بيت عصمت و وحي معرفي مي‎كند و اين در حالي است كه آيت‎ا... سيدان شاگرد مبرز شيخ مجتبي، تصريح دارد كه هرجا دليل عقلي قطعي در ميان باشد، بايد متون ديني متعارض را تأويل نمود؛ به عبارت ديگر، اختلاف ايشان با مكتب صدرايي و نئوصدرايي بر سر مسايل صغروي است. يعني اختلاف در مصاديق است نه در روش.»
آن‎چه در اين جملات بيان شده، آميخته‎اي از صواب و ناصواب است. در اين نوشته ابتدا گفته شده است: «اصحاب تفكيك درخصوص بيان ويژگي‎ها و ذاتيات اين مكتب دو سنخ و دوجريان هستند.» اين جمله‎، عبارتي دو پهلوست كه احتمال برداشت درست و نادرست خواننده را در بردارد. با توجه به اين‎كه در تتمه اين جمله، عبارات ديگري آمده كه به برداشت نادرست از آن، بيشتر دامن مي‎زند، بهتر است قدري به شفافيت مطلب‎، افزوده شود و ابهامات آن رفع و احيانا به اشتباهات مذكور دقت شود.
اگر مراد از دو سنخ و دو جريان بودن درخصوص بيان ويژگي‎ها و ذاتيات اين مكتب صرفا در حد بيان آن است، اشكالي ندارد؛ چرا‎كه اين گزاره خبري با اين حالت نيز سازگاري دارد كه بگوييم اين مكتب از ويژگي‎ها و ذاتيات متعددي برخوردار است و اصحاب اين مكتب هر يك به‎تناسب وضعيت مخاطبين و احساس نياز‎ها و كاستي‎ها و همچنين ظرفيت‎هاي موجود، به تبيين گوشه‎اي از اين ويژگي‎ها و ذاتيات كه پاسخگوي اين نيازهاست، پرداخته‎اند. اما اين‎كه بگوييم اين دو جريان در ماهيت با يكديگر متفاوتند سخني دور از واقع است چرا‎كه هر يك از اين دو گروهي كه نام برده شد در ماهيت، خود را از يكديگر جدا نمي‎دانند. و آن‎چه در ادامه جمله مذكور به‎خطا‎، به‎عنوان تفاوت ديدگاه‎، ميان اين دو جريان ذكر شده است؛ همان‎طور كه گفته شد ناظر به تفاوت روش تبيين است و اين دو جريان صرفا در تاكتيك با يكديگر تفاوت دارند نه در استراتژي. به‎عنوان مثال، اين‎كه گفته شد: «ميرزامهدي سرسلسله طيف نص‎گراها و شيخ مجتبي قزويني سرسلسله طيف ميانه‎رو يا عقل‎گراي خالص را تشكيل مي‎دهند. جريان ميرزاي اصفهاني اعتماد به عقل بشري را از بنيان ناصواب مي‎داند و يگانه راه وصول به معارف ناب ديني را توسل به اهل‎بيت عصمت و وحي مي‎داند و اين در حالي است كه شاگرد مبرز شيخ مجتبي، آيت‎ا... سيدان تصريح دارد كه هرجا دليل عقلي قطعي در ميان باشد، بايد متون ديني متعارض را تأويل نمود.» دچار اشتباهاتي است. چرا‎كه گرايش مرحوم آيت‎ا... شيخ مجتبي قزويني به نصوص كمتر از مرحوم آيت‎ا... ميرزامهدي اصفهاني نبوده است؛ همچنان‎كه گرايش ميرزامهدي به عقل كمتر از شيخ مجتبي قزويني نيست. اما اشتباه آن‎چه در مقاله مذكور وجود دارد اين است كه افكار بشري را با عقل مساوي دانسته از اين‎رو در ادامه آورده است كه «جريان ميرزاي اصفهاني اعتماد به عقل بشري را از بنيان ناصواب مي‎داند و يگانه راه وصول به معارف ناب ديني را توسل به اهل‎بيت عصمت و وحي مي‎داند.» آن‎چه در اين‎جا به‎عنوان عقل بشري از آن ياد شده است، همان توهمات و تخيلاتي است كه بشر به اسم تعقل در ذهنش پرورانده است و بي‎شك چنين چيزي نه تنها در نظر ميرزامهدي و شيخ مجتبي بلكه در نظر هيچ عاقل دقيقي نمي‎تواند معيار تشخيص صواب از نا‎صواب باشد و اين امر بديهي است كه گزاره‎هاي غيرمشوب به شوائب اوهام به قدري اندك است كه كسي نمي‎تواند ادعاي استغناي آن از توسل به اهل‎بيت عصمت و وحي را بنمايد؛ علاوه‎بر‎اين نمي‎توان بر آن گزاره‎ها نام معارف دين را گذاشت، بلكه تنها ابزاري براي درك وحي، هستند. مضافا بر آن‎چه گفته شد، اين‎گونه قضاوت در مورد كسي كه به كلمات نوراني معصومين عليهم‎السلام و وحي پايبندي دارد، از شخصي سرمي‎زند كه از جايگاه عقل به معناي واقعي آن و نه بافته‎هاي عقل‎نما‎، در مدارك وحياني بي‎اطلاع باشد، و الا كسي كه چنين اهتمامي به مدارك وحياني داشته باشد‎، براي عقل ارزش ويژه‎اي قايل است همچنان‎كه درنظر مرحوم آيت‎ا... ميرزامهدي اصفهاني و آيت‎ا... شيخ مجتبي چنين است. البته با توجه به جمله بعد مي‎بينيم كه منافاتي ميان نظر اين دو جريان نسبت به عقل وجود ندارد؛ چرا‎كه در اين جمله آمده: «و اين در حالي است كه شاگرد مبرز شيخ مجتبي، آيت‎ا... سيدان تصريح دارد كه هرجا دليل عقلي قطعي در ميان باشد بايد متون ديني متعارض را تأويل نمود.» با دقت در اين كلام مي‎بينيم كه در اين‎جا تعبير «عقل قطعي» بيان شده است، لكن در عبارت قبل «عقل بشري» كه اين دو با هم يكي نيستند؛ زيرا عقل قطعي در روايات به‎عنوان حجت باطني خداوند متعال معرفي شده است و بشري نيست. بنابراين اولا برنتابيدن عقل بشري از سوي مرحوم ميرزامهدي با دخالت دادن عقل قطعي در فهم متون ديني از سوي آيت‎ا... سيدان با يكديگر منافاتي ندارد و تمسك به چنين مطلبي به‎عنوان تفاوت ميان دو جريان، قياس مع‎الفارق است. ثانيا تمسك به وحي منافاتي با تأويل قاعده‎مند و منضبط متون وحياني ندارد. چرا‎كه وحي مفاهيم متون وحياني را گويند نه خود الفاظ متون بنابراين تأويل و تصرف در الفاظ، مستلزم تصرف در مفاهيم نيست. همچنان‎كه در بسياري از روايات تأويل متون وحياني از سوي معصومين(ع) را شاهديم و قطعا هردو جريان در اين روايات يك ديدگاه را دارند.
در مقاله «بازار قيل و قال و رهزني فلسفه» در صفحه 96‎، مي‎بينيم كه نويسنده در يك تقسيم‎بندي ناشيانه غيرعلمي و البته زيركانه، تبليغاتي و ژورناليستي‎، به تقسيم ره‎يافت‎هاي فهم آموزه‎هاي ديني پرداخته است. وي اين ره‎يافت‎ها را به سه قسم تقسيم مي‎كند. الف: فلسفي، ب: كلامي، ج: درون ديني صرف.
اولا با توجه به تقسيم‎بندي حاج ملاهادي سبزواري هرگونه تمسكي به عقل كه مقيد به آموزه‎هاي ديني باشد، شيوه متكلمين است. بنابراين ما چيزي به‎نام فلسفه ديني نداريم و هر عقلانيتي در جهت دين «تكلم» محسوب مي‎شود نه «تفلسف». ثانيا تعريف ره‎يافت كلامي به عدم انحصار به برهان‎، خطاي فاحشي است كه جز از ناآگاهان از متون كلامي و يا سياه‎نمايان كلام‎، سر نمي‎زند. كافي است به كتب كلام و بحث‎هاي متكلمين در رد و تأييد يكديگر مراجعه شود تا معلوم گردد كه اغلب نقدهاي متكلمين به يكديگر در برهاني نبودن استدلالشان يعني خروج از فن بحث است. ثالثا با وجود اين همه نقدهاي عقلي مكتب تفكيك به مباني فلاسفه كه در بسياري از اين نقدها پاي دين به ميان نيامده و صرفا نقدي عقلي است كه با اندك تورقي در آثار اين بزرگان كه مشحون از اين دقت‎ها و نقد‎هاي عقليست، اين مسئله مشهود است. جاي دادن مكتب تفكيك در ره‎يافت درون ديني صرف‎، حاكي از بي‎انصافي و غرض‎ورزي و يا متأثر بودن ناآگاهانه نويسنده از تبليغات سوء عليه اين مكتب است و در يك كلام، حكايت از كوري و يا كوردلي قضاوتگر دارد!!!
متأسفانه در مقاله مذكور فلسفه مساوي با تعقل و برهان تلقي شده و مخالفت و نقد مكتب تفكيك با فلسفه‎، ستيزه‎جويي با عقل برهاني به‎حساب آمده است. كه خطا و كذب است. مدعا بر اهل انصاف، عيان است و آن‎چه عيان است چه حاجت به بيان است؟
در بي‎اطلاعي نويسنده اين مقاله همين بس كه ابتداي مقاله را با يك‎سري تقسيم‎بندي‎ها و اظهارنظرهاي غيرفني شروع كرده و پس از چند سطر كلي‎گويي و شعار‎، اظهار نموده است كه نقد اين مكتب دشوار است و سپس به كيسه خليفه حواله داده و اظهار داشته است كه براي مطالعه بيشتر فلان كتاب‎ها را بخوانيد. ظاهرا اين مقاله بيشتر جنبه تبليغاتي داشته تا جنبه علمي- پژوهشي.
در مقاله «معرفت ناب و سايه تفكيك» در صفحه 101‎، نويسنده با ذكر چهارمين مورد از مواردي كه به‎عنوان ادعا‎هاي مكتب تفكيك ذكر كرده، قضاوت نادرستي راجع به اين مكتب كرده است: «دليل ديگري كه از اثناي كلمات ايشان درباره لزوم تفكيك استفاده مي‎شود، تأكيد بر مواجهه خالي‎الذهن با كتاب و سنت است. به اين بيان كه وحي‎، حق خالص است و تنها فهمي معتبر است كه ادراكي بي‎شايبه از اين كلام داشته باشد. طبق اين تقرير از مكتب تفكيك‎، عقل صرفا مفتاح دين است؛ نه آن‎كه افزون بر مفتاح بودن‎، نقش مصباح را نيز برعهده داشته باشد. بنابراين عقل در اثبات وجود خدا و صفات او و ضرورت نبوت و لزوم وحي و مانند آن‎كه پايه دين هستند، مفيد است، اما برهان عقلي زماني كه بشر را به آستانه وحي رسانيد، ديگر سهمي بر عهده ندارد و بايد مانند كليد كنار نهاده شود.»
بايد به اين امر توجه شود كه‎، منظور از خالي‎الذهن بودن‎، خالي بودن از شوائب اوهام است و نه از عقل. و الا در همين نوشته، سخني از بزرگان اين مكتب در لزوم محك متون ديني با عقل قطعي و تأويل آن در صورت ناسازگاري با عقل را يادآور شديم. با وجود اين، چه‎طور ادعا مي‎شود كه عقل در اين مكتب مفتاح است و نه مصباح؟ البته اين تعبير مفتاح و مصباح از خود نويسنده نيست و ظاهرا تحت تأثير نقد‎هاي غيرمنصفانه برخي تفكيك‎ستيزان افراطي بوده و اصطلاحا جوگير شده است.
در مقاله «معرفت ناب و سايه تفكيك» در ذيل عنوان «وحي ناب و خلوص فهم» چنين آمده است: «اين‎كه وحي حق خالص است، امري برهاني و اتفاقي است. اين نكته كه علوم بشري در آميخته با خطاست نيز جاي ترديد ندارد. اما سخن اين است كه آن چه در دسترس بشر است‎، الفاظ وحي است نه معاني آن. پس فهم بشر عادي از وحي به هر شكل باشد فهم حق محض نيست. گاه به‎معناي واقعي وحي اصابه مي‎كند و گاه به خطا مي‎رود. هرگز چنين نيست كه فهم بشر از آيات و روايات مانند فهم معصومين باشد. آن‎ها به حقيقت وحي دسترسي دارند‎، در حالي كه بشر تنها از طريق الفاظ وحي دسترسي مجتهدانه به معناي وحي دارد كه قد يصيب و قد يخطيء. بنابراين، اين‎كه وحي حق محض است‎، ارتباطي منطقي با مدعاي تفكيك ندارد.»
جاي بسي تأسف است كه انسان چنين نگاهي به دين داشته باشد كه ارتباط ميان خدا و خلق را اين‎قدر گسسته ببيند. چه‎طور ممكن است آن‎چه خداوند براي بشر فرستاده تا سعادت او را تأمين نمايد و او را از ظلمت گمراهي و ضلالت به روشنايي هدايت رهنمون شود، نه بشر راهي به فهم قطعي آن داشته باشد و نه خدا قدرت فهم آن را به بنده‎اش بدهد. لابد اساسا دين فقط به درد معصومين مي‎خورد و بس. چرا‎كه ديگران حتي اگر بخواهند هم تضميني براي هدايت آنان نيست. چون معلوم نيست فهم آنان درست باشد يا نادرست. پس اين‎همه تمجيد و خودستايي‎هايي كه خداوند در قرآن نموده است كه «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات» و اين‎كه «هو الذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات» آيا همه كلام خدا نيست؟ اگر بينات و محكماتش اين‎چنين مبهم بوده باشد، ديگر وضعيت شبهات و متشابهاتش چيست؟ آيا نويسنده مقاله تا به حال چيزي به‎نام «ضروري دين» به گوشش نرسيده كه انكار آن موجب ارتداد و مجازات منكر آن قتل است؟ آيا در اين دين مردم را با احتمالاتي كه گاه درست است و گاه به خطا مي‎رود، محكوم به قتل مي‎كنند؟ آيا اين نويسنده با چيزي به‎نام «بطلان اجتهاد، در مقابل نص» برخورد ننموده است تا بداند كه هرچيز، قابل اجتهاد نيست و در دين قطعيات و بينات و ضرورياتي هم وجود دارد؟
اما مكتب تفكيك نه‎تنها در امور اجتهادي كه در قطعيات و ضروريات نيز، نقدهايي قوي بر فلسفه دارد. طبيعي است كسي كه آشنايي و شناخت كافي نسبت به آموزه‎هاي دين نداشته باشد، ضروري و غيرضروري دين را نمي‎شناسد تا خطوط قرمزي را كه به اذعان خود نويسنده حقانيتش برهاني و اتفاقي است‎، رعايت نمايد. به‎عنوان نمونه از جمله مخالفت‎هاي فلسفه با ضروريات دين قول به «قدم زماني عالم» است. يعني فلسفه شروع و ابتدايي براي عالم‎، قايل نيست، در حالي‎كه مرحوم شيخ اعظم انصاري كه هنوز كتاب «رسايل و مكاسب» وي در سطوح عالي حوزه تدريس مي‎شود در ابتداي رسايل خود قول به «حدوث عالم» را از ضروريات دين و قول فلاسفه را شبهه‎اي در مقابل بديهه مي‎داند. از جمله ديگر مخالفت‎ها قول ملاصدرا در معاد مثالي است و اين‎كه در قيامت خبري از بدن مادي عنصري دنيا نيست؛ معادي كه حتي ابن سيناي فيلسوف نيز به‎جهت ضرورت ديني و نه فلسفي، آن را تعبدا پذيرفته بود.
نويسنده مذكور پس از اين مطلب در ادامه تحت عنوان «اختلاف فهم در علوم نقلي» به‎بهانه اين‎كه هركسي ممكن است برداشتي از نقل داشته باشد و برداشت‎ها متفاوت است مي‎گويد: «ميان خود وحي و نقل وحي تفاوت است. و لذا چنان‎چه ديگر منابع معرفتي‎، نظير فلسفه وعرفان را رها كنيم و به‎سراغ كتاب و سنت برويم، باز هم از خطا و اختلاف در فهم مصون نيستيم.» اين كلام درست مانند بيماري است كه با وجود اتفاق نظر همه اطبا در منع از خوددرماني، بگويد با توجه به اختلاف‎نظر پزشكان‎، اگر خوددرماني نكنيم و به پزشك مراجعه نماييم؛ باز هم از خطاي در معالجه مصون نيستيم!
قطعا هر عاقلي به اين حرف مي‎خندد. اگرچه ميان پزشكان اختلاف‎نظر وجود دارد، يقينا به‎شدت اختلاف ميان يك پزشك و يك بقال نيست.
وي سپس براي نشان دادن اختلاف، سخني از مرحوم شيخ طوسي نقل مي‎كند كه «اختلاف ميان اصحاب ما در مسايل فقهي بيشتر از اختلاف فتاوي ائمه اهل سنت است.»
به‎وضوح روشن است كه قياس اختلاف در مسايل فقهي كه فروع دين است با اختلاف در مسايل اعتقادي كه اصول دين است؛ قياسي بي‎جا و مع‎الفارق است. و حتي در همان مسايل فقهي بالاخره اصول و قطعياتي وجود دارد كه هيچ اختلافي در آن نيست. علاوه بر اين‎كه يك فيلسوف نمي‎تواند براي توجيه اختلاف ميان فلاسفه‎، اختلاف فقها را به رخ آنان بكشد. چرا‎كه فقها نسبت به همه مسايل فقهي، ادعاي قطعيت نكرده‎اند بلكه در بسياري از موارد به ظنون حجت تمسك كرده‎اند در حالي‎كه ادعاي يك فيلسوف عقلي بودن صرف و در نتيجه‎، يقيني بودن و برهاني بودن كلامش است. مگر مي‎شود عقل يقيني در يك امر، اينقدر اختلاف شديد داشته باشد كه به‎عنوان مثال دو فيلسوف مثل ابن‎سينا و ملاصدرا در مسئله اتحاد عالم و معلوم، مختلف‎الرأي باشند و يكي آن را نامعقول و ديگري آن را عين عقل بداند؟
وي در ادامه مطالب خود با اشاره به مسئله‎اي بسيار كودكانه، خواسته است هماهنگي ميان فلسفه و وحي را اثبات كند. وي مي‎گويد: «شواهد بسياري داريم كه در روايات و ادله نقلي، همان مطلبي كه توسط حكيمان و فيلسوفان برهاني شده‎، آمده است. يعني عقل و نقل كاملا با هم در اصول و مباني همسو و هماهنگ هستند.» خوانندگان خود قضاوت كنند كه چه تناسبي ميان دليل و ادعاي او وجود دارد؟ ايشان در جمله اول اين عبارت، مقايسه‎اي ميان روايات و قول فيلسوفان كرده و در جمله بعد ميان عقل و نقل و خطاي هميشگي همفكران خود يعني تساوي عقل و فلسفه مجددا دست به مقايسه زده است. مگر كسي منكر هماهنگي ميان عقل و نقل است كه وي براي آن استدلال اقامه نموده است. اين‎كه در مواردي ديده شود روايات هم همان مطالب فيلسوفان را مي‎گويد، چه دليلي مي‎شود بر هماهنگي فلسفه و دين؟ مگر فلاسفه نيز مانند هر انساني از عقل برخوردار نيستند؟ حال اگر در گوشه‎اي از فلسفه فيلسوفي عقلش را به‎كار انداخته و به مطلبي حقيقتا عقلي اذعان كرده است؛ آيا مي‎شود اين را به حساب درستي تمام فلسفه گذاشت؟
وي در ادامه مقاله خود تحت عنوان «تفسير‎، تطبيق و تأويل» براي توجيه تأويلات شاخدار فلسفي و صوفيانه به‎اصطلاح عرفاني، در كتب امثال ابن عربي و ديگر متصوفه‎، مي‎گويد تفسير با تأويل تفاوت دارد و آن‎چه در روايت گفته شده است كه «من فسر برأيه آيه من كتاب ا... فقد كفر» «هركس آيه‎اي از كتاب خدا را به رأي و نظر خود تفسير كند هرآينه كفر ورزيده است.» مخصوص به تفسير است و نه تأويل.
اما بايد بگوييم اين تنها لفاظي و فرار از حق است و شاهد اين كذب و دغل‎، آيه هفتم سوره آل عمران است كه: «هُوَ الذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُن أُم الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَما الذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَه وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلا الله وَ الراسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنا بِهِ كُل مِنْ عِنْدِ رَبنا وَ ما يَذكرُ إِلا أُولُوا الْأَلْباب‏» قرآن به صراحت مي‎فرمايد تأويل كتاب خدا را جز خداوند و راسخان در علم اهل‎بيت(ع) نمي‎دانند و اساسا به‎دنبال متشابهات قرآن رفتن را كار بيماردلان معرفي مي‎كند كه طمع در تأويل آن بسته‎اند.
و اما مقاله «تفكيك مكتب از مكتب‎نما» به جهت اين‎كه تكرار همان حرف‎هاي تكراري و مطالبي است كه در مقالات قبل به آن‎ها اشاره شده است، نيازي به واكاوي ندارد. فقط از باب تذكر به دو مورد از آن اشاره مي‎شود تا ذهن خوانندگان از اين سؤال خارج گردد و آن اين‎كه در اين مقاله آمده است: «نكته‎اي كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه عمده (و نه‎تمام تلاش) اين طريق صرف نقد حكمت متعاليه مي‎شود و ديگر نگرش‎هاي فلسفه خصوصا مشاء كمتر در زير تيغ تشريح و نقد اين بزرگواران قرار گرفته است. كالشمس في السماء آشكار است كه تأثير پذيري حكمت متعاليه از فلسفه يونان بسيار كمتر از فلسفه مشاء است.»
در پاسخ به آن‎چه نقل شد بايد بگوييم:
اولا همان‎طور كه گفتيم روش مكتب تفكيك همان روش متكلمين است و متكلم وظيفه خود را دفاع از آيين خود مي‎داند و از آن‎جا كه تهديد حكمت متعاليه نسبت به آموزه‎هاي دين به جهت التقاط بيشتر و همچنين دورتر بودن از براهين عقلي و تمسك بيشتر به كشف و شهود و تأويلات نادرست و نسبت دادن يافته‎هاي خود به وحي بيشتر از فلسفه مشاء است و خطر بيشتري را متوجه آن چيزي كه يك متكلم به‎دنبال دفاع از آن است مي‎سازد، از اين‎روست كه عمده تلاش اين مكتب صرف نقد حكمت متعاليه شده است.
اما اين‎كه گفته شده كه حكمت متعاليه نسبت به فلسفه مشاء تأثيرپذيري كمتري از يونان دارد، بايد بگوييم كه اساسا در مباحث معرفتي اقليم خاصي ملاك حقانيت و بطلان نيست و تفاوت جغرافيايي دخلي به آن ندارد و اين‎كه به فلسفه برچسب يوناني خورده مي‎شود نه به اين جهت است كه يونان ويژگي خاصي در باطل داشته باشد، بلكه يوناني بودن نماد بشري بودن يك فكر و دوري آن از تعاليم مكتب وحي است.
همان‎طور كه وقتي در نقد يك تفكر گفته مي‎شود آن تفكر غربي است به‎اين معنا نيست كه تفكر كمونيسم كه يك تفكر شرقي است، صحيح است. بنابراين ملاك عدم اعتبار، بشري بودن يك فكر است نه يوناني بودن و اگرچه تأثير‎پذيري حكمت متعاليه از يونان نسبت به فلسفه مشاء كمتر است لكن در بشري بودن و التقاط‎، گوي سبقت را از آن ربوده است.
يكي ديگر از مطالب نادرست اين مقاله آن است كه در صفحه 102 مي‎گويد: «در تفسير قرآن هم اين طريق تن به تفسير قرآن‎به‎قرآن نمي‎دهد و بين تأويل و تفسير تفاوتي قايل نمي‎گردد.» چنين ادعايي كه اين مكتب، تفسير قرآن‎به‎قرآن را درست نمي‎داند، ادعايي خلاف واقع است. اين مكتب قرآن را براي تفسير قرآن كافي نمي‎داند و بيانات معصومين(ع) را كامل‎كننده قرآن مي‎داند. چراكه ادعاي بي‎نيازي قرآن از اهل‎بيت عليهم‎السلام همان حرف باطلي است كه شعار آن را اولين‎بار، گوينده «حسبنا كتاب‎الله» سر داد.
مطلب ديگري كه احتمالا نويسنده، در آن مقصر نيست اين است ‎كه برخي از عكس‎هايي كه در اين مقاله آمده با عناوين و اسامي اشتباهي ذكر شده است. مكتب تفكيك شخصيت‎هايي به‎نام «ميرزامحمد اصفهاني» و «ميرزاي قزويني» و «شيخ مالكي» ندارد.

s.ali.tabatabaey@Gmail.com
0/5 ستاره ها (0)


نام
نام خانوادگي
پست الكترونيكي
متن

به نام پدر(ويژه نامه شماره 57)
يك زندگي بحث ‎برانگيز(ويژه نامه شماره 56)
حزب‎الله از نگاهي ديگر(ويژه نامه شماره 55)
بنده بزرگان بودن حق‎شناسي است(ويژه نامه شماره 52)
فلسفه به روايت فلسفه(ويژه نامه شماره 51)
براي تمام فصل ها(ويژه نامه شماره 50)
پيوندها
پاتوق كتاب