در شماره پيشين (شماره هفت، يكشنبه چهارم مرداد 88)، بخش دين و فلسفه اين دوهفتهنامه، كه به اظهارنظرات نويسندگان اين نشريه، نسبت به مكتب معارفي مشهد اختصاص يافته بود، شاهد قضاوتي يك سويه آن هم از سوي كسانيكه ظاهرا از دور، دستي بر آتش داشتهاند و آگاهي و آشنايي كاملي نسبت به هويت اين مكتب ندارند، بوديم؛ اين مسئله براي هر خواننده مطلعي، از لابهلاي تعابير و نحوه تبيين نظرات اين مكتب و نقدهايي كه بر آن اظهار شده بود به روشني ملموس و محسوس است.
به هر حال، پاسخ به اين سؤال كه آنچه قلم خورد و نوشته شد، با چه قصد و نيتي صورت گرفت، چگونه همه اين مقالات در يك راستا يك چيز را آماج خردهگيريهاي خود قرار داده بود، از جهات مختلفي نيازمند بررسي و تأملهايي است كه از حوصله اين مقال بيرون است. لكن نگارندگان را همين بس كه «ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد» و «ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسؤلا»
عنوان اين نوشته را «تفكيك و ناقدان سراب» نهادهام؛ چراكه معتقدم تاكنون، منتقدين اين مكتب همچون متوهمي كه سراب را آب پنداشته است، به هردليلي اين مكتب را بهگونه نادرستي، توهم نموده و توهم خود را در بوته نقد نهادهاند.
از همه اين قيل و قالها كه بگذريم، غرض از نوشتن اين سطور آن است كه در مقالات بخش مذكور، نكاتي مطرح شده بود كه بسي جاي تأمل دارد. لذا با رعايت اختصار به اهم مطالب نگاشته شده اشاره ميشود:
الف: اما آنچه خلاف واقع مينمايد و براي آگاهان، بسيار روشن بوده و شواهد و قرايني قطعي بر نادرستي آن موجود است اين است كه گفته شده: «مكتب تفكيك يكي از نظريات اسلامي متولد در مشهد است.»
اين جمله گوياي آن است كه مكتب تفكيك مكتبي نوظهور بوده و از سابقهاي نهچندان طولاني، برخوردار است. در حاليكه بزرگان اين مكتب، بارها به اين امر اشاره داشتهاند كه روش تفكيك همان روش فقهاي اماميه، از ابتدا تاكنون، بوده است. در يكي از مصاحبههايي كه با سيدنا الاستاد، آيتا... سيدان، صورت گرفته است، ايشان در پاسخ به تبيين اين مكتب چنين بيان نمودهاند:
«... اين مكتب خاصي نيست. اين همان روشي است كه اكثر فقهاي اماميه در طول غيبت داشتهاند و ريشهاش در اصل دين است. منتها برخي از آقايان در يك عصري مطلبي را رو آوردهاند و موضعگيريهايش را مشخص كردهاند.
روش هم اين بوده كه مسايل اعتقادي حقيقتا به وحي تكيه جدي داشتهاند و تعقل در وحي را ميزانشان قرار ميدادهاند. البته در موضوع وحي دو شرط اساسي بايد رعايت شود تا بشود به قولي يا نوشتهاي بهعنوان وحي استناد و تكيه كرد؛ اول آنكه سند ضعيف نباشد و به راستي روشن شود كه وحي است؛ اين يعني اثبات وحياني بودن، دوم، روشن بودن دلالت؛ يعني پس از آنكه مسلم شد وحي است بايد دلالتش روشن شود. مثلا آيهاي از قرآن داريم كه سندش قطعا درست است اما شايد دلالتش روشن نباشد مثل: جاء ربك.»
حاج ملاهادي سبزواري در شرح منظومه خود به تقسيم مكاتبي كه در باب معارف صاحبنظرند پرداخته است و نام هر يك را ذكر مينمايد. وي در شرح خود چنين ميگويد: «قولنا المتصدين لمعرفه الحقائق و هم اربع فرق لانهم اما ان يصلوا اليها بمجرد الفكر او بمجرد تصفيه النفس بالتخليه والتحليه او بالجمع بينهما فالجامعون هم الاشراقيون والمصفون هم الصوفيه والمقصرون علي الفكر اما يواظبون موافقه اوضاع مله الاديان و هم المتكلمون أو يبحثون علي الاطلاق و هم المشاؤون والفكر مشي العقل اذ الفكر حركه من المطالب الي المبادي و من المبادي الي المطالب... »
«سخن ما اين است كه كساني كه متصديان معرفت حقايقاند، چهار گروه هستند. زيرا يا به آن [معرفت] تنها با فكر ميرسند يا تنها با تصفيه نفس به تخليه و تحليه و يا با جمع بين اين دو [طريق] پس كسانيكه [اين دو طريق را با هم] جمع ميكنند اشراقيون هستند و آنان كه به تصفيه [نفس] ميپردازند صوفيه هستند و كسانيكه به فكر اكتفا نمودهاند يا مواظبت بر موافقت تعاليم اديان دارند كه همان متكلمين هستند و يا مطلقا [بدون مقيد بودن به ديني] به بحث ميپردازند؛ كه همان مشاييان هستند و فكر مشي عقل است؛ چراكه فكر حركتي است از مطالب بهسوي مبادي و از مبادي بهسوي مطالب... .»
با دقت در اين تقسيمبندي اصحاب معارف كه از سوي حاج ملا هادي سبزواري صورت گرفته است، بهوضوح ميتوان دريافت كه مكتب تفكيك اگرچه امروز با عنواني جديد ارايه ميگردد، لكن همان روش متكلمين است. ريشه علم كلام از همان زمان معصومين عليهمالسلام نمايان است؛ همچنان كه در احاديث متعددي به اين روش اشاره شده است. از جمله اين احاديث، حديثي است كه محمدبن يعقوب كليني در كتاب «كافي» از يكي از اصحاب حضرت امام جعفرصادق(ع) بهنام يونس بن يعقوب، نقل نموده است: شخصي از اهل شام كه متكلم بود براي مناظره با شاگردان امام صادق(ع) نزد آن حضرت آمد و عرض كرد ميخواهم با اصحاب شما مناظره كنم. حضرت پس از سخني كه با او داشتند، روبه يونس بن يعقوب نموده، فرمودند: «يَا يُونُسُ لَوْ كُنْتَ تُحْسِنُ الْكَلَامَ كَلمْتَهُ قَالَ يُونُسُ فَيَا لَهَا مِنْ حَسْرَه فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِني سَمِعْتُكَ تَنْهَي عَنِ الْكَلَامِ وَ تَقُولُ وَيْلٌ لِأَصْحَابِ الْكَلَامِ يَقُولُونَ هَذَا يُنْقَادُ وَ هَذَا لَا يُنْقَادُ وَ هَذَا يُنْسَاقُ وَ هَذَا لَا يُنْسَاقُ وَ هَذَا نَعْقِلُهُ وَ هَذَا لَا نَعْقِلُهُ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ االله عليهالسلام إِنمَا قُلْتُ فَوَيْلٌ لَهُمْ إِنْ تَرَكُوا مَا أَقُولُ وَ ذَهَبُوا إِلَي مَا يُرِيدُون»
«اي يونس اگر تو كلام ميدانستي با او بحث ميكردي، يونس گفت: افسوس كه كلام نميدانم! سپس گفتم: فدايتان گردم من شنيدم كه شما از كلام نهي ميكرديد و ميفرموديد: واي بر اصحاب كلام كه ميگويند اين پذيرفتني است و اين پذيرفتني نيست و اين درست است و اين درست نيست و اين معقول است و اين معقول نيست. پس حضرت صادق عليه السلام فرمودند: من گفتم واي بر آنان، فقط در صورتيكه آنچه من ميگويم را ترك نمايند و بهسوي آنچه خود ميخواهند بروند.»
طبيعي است كه با چنين معرفتي كه اصحاب معصومين عليهمالسلام از امامان خود دريافت نمودهاند، موضعگيريهايي در مقابل مكاتب ديگر داشته باشند؛ از جمله رديههايي كه اين اصحاب بر فلاسفه و كتب آنان نگاشتهاند. همچنانكه نجاشي در كتاب «رجال» خود كه از جمله كتب رجالي معتبر شيعه است، در شرححال هشام بن حكم كه از نزديكترين اصحاب امام صادق عليه السلام بوده است به اثري از او با نام «كتاب الرد علي ارسطاطاليس في التوحيد» كه در رد توحيد ارسطو نوشته است، اشاره دارد. و همچنين «كشي» يكي ديگر از نويسندگان كتب رجال شيعه، ماجراي دشمني يحيي ابن خالد برمكي با هشام را به جهت طعن وي بر فلاسفه نقل نموده است. و در شرح احوال فضل بن شاذان كه از اصحاب نزديك امام رضا(ع) بوده است به آثار وي اشاره ميكند كه در ميان اين آثار، كتابي بهنام «كتاب الرد علي الفلاسفه» ديده ميشود. نهتنها اصحاب امامان معصوم شيعه عليهمالسلام بلكه خود آنان نيز به موضعگيري در مقابل فلاسفه پرداختهاند؛ همچنانكه امام صادق(ع) در حديث توحيد مفضل به وي ميفرمايد: «فَتَبا وَ خَيْبَه وَ تَعْسا لِمُنْتَحِلِي الْفَلْسَفَه كَيْفَ عَمِيَتْ قُلُوبُهُمْ عَنْ هَذِهِ الْخِلْقَه الْعَجِيبَه حَتي أَنْكَرُوا التدْبِيرَ وَ الْعَمْدَ فِيهَا» «پس هلاكت و نااميدي و سرنگوني ازآن منتحلين فلسفه باد! چگونه قلبهايشان از اين خلقت عجيب كور گرديد كه منكر تدبير و عمد در آن شدند؟» همچنين مرحوم مقدس اردبيلي در كتاب «حديقهالشيعه» خود حديثي از امام حسن عسكري(ع) نقل نموده است: «يا اباهاشم سيأتي زمانٌ علي الناس وجوههم ضاحكه مستبشره و قلوبهم مظلمه مكدره،...علمائهم شرار خلق الله علي وجه الارض لأنهم يميلون إلي الفلسفه و التصوف و أيم الله انهم من أهل العدول و التحرف، يبالغون في حب مخالفينا و يُضلون شيعتنا و موالينا... انهم قطاع طريق المؤمنين و الدعاه إلي نحله الملحدين، فمن أدركهم فليَحذرهم و ليصُن دينه و ايمانه... .» «اي اباهاشم زماني بر مردم خواهد آمد كه چهرههايشان خندان و شاداب است در حاليكه قلبهايشان تاريك و كدر است... دانشمندانشان بدترين مخلوقات خدا بر روي زمين هستند؛ چراكه آنان ميل به فلسفه و تصوف دارند و قسم به خدا آنان اهل كجروي و انحرافند، در دوست داشتن مخالفين ما مبالغه ميكنند و شيعيان و دوستان ما را گمراه مينمايند.... آنان راهزنان طريق مؤمنان هستند و دعوتكنندگان به آيين ملحدان. پس هركس [زمان] آنان را درك كند پس از آنان بر حذر باشد و دين و ايمانش را از آنان حفظ نمايد... .»
بنابراين، روشي كه مكتب تفكيك آن را احيا نموده، ادامه همان روش فقهاي اماميه است. يعني همانگونه كه فقهاي اماميه در مباحث عقلي اعتقادي و معارف، نسبت به آنچه از معصومين عليهمالسلام، اخذ نمودهاند پايبندي دارند و گفتههاي ديگري كه از سوي ديگر مكاتب مختلف مطرح ميشود را با اين معيار، محك ميزنند، مكتب تفكيك نيز همين روش عقلي را با همين پايبندي، احيا نموده است. بهعبارت ديگر ميتوان تعبير «تعقل هدايتيافته از وحي» را براي اين روش فقهاي اماميه، بهكار گرفت.
ب: و اما آنچه مورد غفلت منتقدين قرار گرفته، دومين قسمت اين عبارتي است كه نقل شد يعني: «بنيانگذار اين مكتب قايل به تفكيك روشهاي مختلف معرفت شناختي است.» در اين جمله بايد به دو امر دقت داشت:
اول آنكه اين جمله بهخوبي نشانگر آن است كه نظريه تفكيك نظريهاي است در روش تحقيق و پژوهش در معارف و اعتقادات و نه در محتوا؛ اگرچه روشهاي گوناگون در بسياري از موارد محتواي متفاوتي را نيز در پي خواهند داشت. لكن اين مسئله از سوي منتقدين اين مكتب مورد غفلت قرار گرفته و پيكان انتقاد خود را بهسوي محتواي ارايه شده از سوي اين مكتب گرفتهاند. آري يقينا نبايد به اين اميد بود كه روش فلاسفه نتيجهاي مطابق با نتيجه روش متكلمين ارايه دهد و اساسا اين نگاه، نگاهي غيرفني و غيرعالمانه است كه نتيجه روش متكلم را به روش فيلسوف نقد نماييم و محك بزنيم. بلكه راه صحيح و عالمانه آن است كه هر نتيجه براساس مقدمات روش همان گروه سنجيده شود و اگر نقدي صورت ميگيرد، ابتدا به روش صورت پذيرد و سپس به نتيجه. اين همان كاري است كه مكتب تفكيك نسبت به روش فلاسفه در موضعگيريهاي خود ابراز داشته است.
ثانيا اينكه با توجه به مطلبي كه از حاج ملاهادي سبزواري نقل شد، تفكيك روشها امري مختص به مكتب تفكيك نيست. بنابراين خود حاج ملاهادي سبزواري هم بهنوعي تفكيكي است. اين همان چيزي است كه استاد محمدرضا حكيمي در قالب تفكيكي بودن ملاصدرا مطرح نمودهاند، و برخي همچون نويسنده مقاله «تفكيك مكتب از مكتبنما» در همين نشريه، چنين نسبتي به ملاصدرا را برنميتابد؛ لكن بههر نحوي كه خود صلاح ميداند بايد به اين مسئله تن در دهد. چه اينكه خود جناب ملاصدرا در كتاب «اسفار اربعه» ميگويد: «تبا لفلسفه تكون قوانينها غير مطابقه للكتاب و السنه.» «نابود باد فلسفهاي كه قوانين آن با كتاب و سنت مطابقت ندارد.» حال با توجه به تعريفي كه حاج ملاهادي سبزواري از متكلمين ارايه داده است، قضاوت اينكه ملاصدرا در كدام يك از فرق چهارگانه مزبور، جاي دارد، با خود خوانندگان!
در همان صفحه 95 به مطلب ديگري اشاره شده است كه اين مطلب نيز جاي تأمل دارد. در سطر پانزدهم همين صفحه چنين آمده است: «اصحاب مكتب تفكيك درخصوص بيان ويژگيها و ذاتيات اين مكتب دو سنخ و دو جريان هستند: تفكيكيهاي نسل اول و تفكيكيهاي نسل دوم يا نئوتفكيكيها؛ تفكيكيهاي نسل اول نظير ميرزامهدي اصفهاني و شيخ محمود واعظ تولايي- معروف به حلبي – و ديگري تفكيكيهاي جديد كه مشي معتدلانهاي نيز دارند نظير مجتبي قزويني و شاگرد وي حكيمي از اين جملهاند. ميرزامهدي سرسلسله طيف نصگراها و شيخ مجتبي قزويني سرسلسله طيف ميانهرو يا عقلگراي خالص را تشكيل ميدهند. جريان ميرزاي اصفهاني اعتماد به عقل بشري را از بنيان ناصواب ميداند و يگانه راه وصول به معارف ناب ديني را توسل به اهلبيت عصمت و وحي معرفي ميكند و اين در حالي است كه آيتا... سيدان شاگرد مبرز شيخ مجتبي، تصريح دارد كه هرجا دليل عقلي قطعي در ميان باشد، بايد متون ديني متعارض را تأويل نمود؛ به عبارت ديگر، اختلاف ايشان با مكتب صدرايي و نئوصدرايي بر سر مسايل صغروي است. يعني اختلاف در مصاديق است نه در روش.»
آنچه در اين جملات بيان شده، آميختهاي از صواب و ناصواب است. در اين نوشته ابتدا گفته شده است: «اصحاب تفكيك درخصوص بيان ويژگيها و ذاتيات اين مكتب دو سنخ و دوجريان هستند.» اين جمله، عبارتي دو پهلوست كه احتمال برداشت درست و نادرست خواننده را در بردارد. با توجه به اينكه در تتمه اين جمله، عبارات ديگري آمده كه به برداشت نادرست از آن، بيشتر دامن ميزند، بهتر است قدري به شفافيت مطلب، افزوده شود و ابهامات آن رفع و احيانا به اشتباهات مذكور دقت شود.
اگر مراد از دو سنخ و دو جريان بودن درخصوص بيان ويژگيها و ذاتيات اين مكتب صرفا در حد بيان آن است، اشكالي ندارد؛ چراكه اين گزاره خبري با اين حالت نيز سازگاري دارد كه بگوييم اين مكتب از ويژگيها و ذاتيات متعددي برخوردار است و اصحاب اين مكتب هر يك بهتناسب وضعيت مخاطبين و احساس نيازها و كاستيها و همچنين ظرفيتهاي موجود، به تبيين گوشهاي از اين ويژگيها و ذاتيات كه پاسخگوي اين نيازهاست، پرداختهاند. اما اينكه بگوييم اين دو جريان در ماهيت با يكديگر متفاوتند سخني دور از واقع است چراكه هر يك از اين دو گروهي كه نام برده شد در ماهيت، خود را از يكديگر جدا نميدانند. و آنچه در ادامه جمله مذكور بهخطا، بهعنوان تفاوت ديدگاه، ميان اين دو جريان ذكر شده است؛ همانطور كه گفته شد ناظر به تفاوت روش تبيين است و اين دو جريان صرفا در تاكتيك با يكديگر تفاوت دارند نه در استراتژي. بهعنوان مثال، اينكه گفته شد: «ميرزامهدي سرسلسله طيف نصگراها و شيخ مجتبي قزويني سرسلسله طيف ميانهرو يا عقلگراي خالص را تشكيل ميدهند. جريان ميرزاي اصفهاني اعتماد به عقل بشري را از بنيان ناصواب ميداند و يگانه راه وصول به معارف ناب ديني را توسل به اهلبيت عصمت و وحي ميداند و اين در حالي است كه شاگرد مبرز شيخ مجتبي، آيتا... سيدان تصريح دارد كه هرجا دليل عقلي قطعي در ميان باشد، بايد متون ديني متعارض را تأويل نمود.» دچار اشتباهاتي است. چراكه گرايش مرحوم آيتا... شيخ مجتبي قزويني به نصوص كمتر از مرحوم آيتا... ميرزامهدي اصفهاني نبوده است؛ همچنانكه گرايش ميرزامهدي به عقل كمتر از شيخ مجتبي قزويني نيست. اما اشتباه آنچه در مقاله مذكور وجود دارد اين است كه افكار بشري را با عقل مساوي دانسته از اينرو در ادامه آورده است كه «جريان ميرزاي اصفهاني اعتماد به عقل بشري را از بنيان ناصواب ميداند و يگانه راه وصول به معارف ناب ديني را توسل به اهلبيت عصمت و وحي ميداند.» آنچه در اينجا بهعنوان عقل بشري از آن ياد شده است، همان توهمات و تخيلاتي است كه بشر به اسم تعقل در ذهنش پرورانده است و بيشك چنين چيزي نه تنها در نظر ميرزامهدي و شيخ مجتبي بلكه در نظر هيچ عاقل دقيقي نميتواند معيار تشخيص صواب از ناصواب باشد و اين امر بديهي است كه گزارههاي غيرمشوب به شوائب اوهام به قدري اندك است كه كسي نميتواند ادعاي استغناي آن از توسل به اهلبيت عصمت و وحي را بنمايد؛ علاوهبراين نميتوان بر آن گزارهها نام معارف دين را گذاشت، بلكه تنها ابزاري براي درك وحي، هستند. مضافا بر آنچه گفته شد، اينگونه قضاوت در مورد كسي كه به كلمات نوراني معصومين عليهمالسلام و وحي پايبندي دارد، از شخصي سرميزند كه از جايگاه عقل به معناي واقعي آن و نه بافتههاي عقلنما، در مدارك وحياني بياطلاع باشد، و الا كسي كه چنين اهتمامي به مدارك وحياني داشته باشد، براي عقل ارزش ويژهاي قايل است همچنانكه درنظر مرحوم آيتا... ميرزامهدي اصفهاني و آيتا... شيخ مجتبي چنين است. البته با توجه به جمله بعد ميبينيم كه منافاتي ميان نظر اين دو جريان نسبت به عقل وجود ندارد؛ چراكه در اين جمله آمده: «و اين در حالي است كه شاگرد مبرز شيخ مجتبي، آيتا... سيدان تصريح دارد كه هرجا دليل عقلي قطعي در ميان باشد بايد متون ديني متعارض را تأويل نمود.» با دقت در اين كلام ميبينيم كه در اينجا تعبير «عقل قطعي» بيان شده است، لكن در عبارت قبل «عقل بشري» كه اين دو با هم يكي نيستند؛ زيرا عقل قطعي در روايات بهعنوان حجت باطني خداوند متعال معرفي شده است و بشري نيست. بنابراين اولا برنتابيدن عقل بشري از سوي مرحوم ميرزامهدي با دخالت دادن عقل قطعي در فهم متون ديني از سوي آيتا... سيدان با يكديگر منافاتي ندارد و تمسك به چنين مطلبي بهعنوان تفاوت ميان دو جريان، قياس معالفارق است. ثانيا تمسك به وحي منافاتي با تأويل قاعدهمند و منضبط متون وحياني ندارد. چراكه وحي مفاهيم متون وحياني را گويند نه خود الفاظ متون بنابراين تأويل و تصرف در الفاظ، مستلزم تصرف در مفاهيم نيست. همچنانكه در بسياري از روايات تأويل متون وحياني از سوي معصومين(ع) را شاهديم و قطعا هردو جريان در اين روايات يك ديدگاه را دارند.
در مقاله «بازار قيل و قال و رهزني فلسفه» در صفحه 96، ميبينيم كه نويسنده در يك تقسيمبندي ناشيانه غيرعلمي و البته زيركانه، تبليغاتي و ژورناليستي، به تقسيم رهيافتهاي فهم آموزههاي ديني پرداخته است. وي اين رهيافتها را به سه قسم تقسيم ميكند. الف: فلسفي، ب: كلامي، ج: درون ديني صرف.
اولا با توجه به تقسيمبندي حاج ملاهادي سبزواري هرگونه تمسكي به عقل كه مقيد به آموزههاي ديني باشد، شيوه متكلمين است. بنابراين ما چيزي بهنام فلسفه ديني نداريم و هر عقلانيتي در جهت دين «تكلم» محسوب ميشود نه «تفلسف». ثانيا تعريف رهيافت كلامي به عدم انحصار به برهان، خطاي فاحشي است كه جز از ناآگاهان از متون كلامي و يا سياهنمايان كلام، سر نميزند. كافي است به كتب كلام و بحثهاي متكلمين در رد و تأييد يكديگر مراجعه شود تا معلوم گردد كه اغلب نقدهاي متكلمين به يكديگر در برهاني نبودن استدلالشان يعني خروج از فن بحث است. ثالثا با وجود اين همه نقدهاي عقلي مكتب تفكيك به مباني فلاسفه كه در بسياري از اين نقدها پاي دين به ميان نيامده و صرفا نقدي عقلي است كه با اندك تورقي در آثار اين بزرگان كه مشحون از اين دقتها و نقدهاي عقليست، اين مسئله مشهود است. جاي دادن مكتب تفكيك در رهيافت درون ديني صرف، حاكي از بيانصافي و غرضورزي و يا متأثر بودن ناآگاهانه نويسنده از تبليغات سوء عليه اين مكتب است و در يك كلام، حكايت از كوري و يا كوردلي قضاوتگر دارد!!!
متأسفانه در مقاله مذكور فلسفه مساوي با تعقل و برهان تلقي شده و مخالفت و نقد مكتب تفكيك با فلسفه، ستيزهجويي با عقل برهاني بهحساب آمده است. كه خطا و كذب است. مدعا بر اهل انصاف، عيان است و آنچه عيان است چه حاجت به بيان است؟
در بياطلاعي نويسنده اين مقاله همين بس كه ابتداي مقاله را با يكسري تقسيمبنديها و اظهارنظرهاي غيرفني شروع كرده و پس از چند سطر كليگويي و شعار، اظهار نموده است كه نقد اين مكتب دشوار است و سپس به كيسه خليفه حواله داده و اظهار داشته است كه براي مطالعه بيشتر فلان كتابها را بخوانيد. ظاهرا اين مقاله بيشتر جنبه تبليغاتي داشته تا جنبه علمي- پژوهشي.
در مقاله «معرفت ناب و سايه تفكيك» در صفحه 101، نويسنده با ذكر چهارمين مورد از مواردي كه بهعنوان ادعاهاي مكتب تفكيك ذكر كرده، قضاوت نادرستي راجع به اين مكتب كرده است: «دليل ديگري كه از اثناي كلمات ايشان درباره لزوم تفكيك استفاده ميشود، تأكيد بر مواجهه خاليالذهن با كتاب و سنت است. به اين بيان كه وحي، حق خالص است و تنها فهمي معتبر است كه ادراكي بيشايبه از اين كلام داشته باشد. طبق اين تقرير از مكتب تفكيك، عقل صرفا مفتاح دين است؛ نه آنكه افزون بر مفتاح بودن، نقش مصباح را نيز برعهده داشته باشد. بنابراين عقل در اثبات وجود خدا و صفات او و ضرورت نبوت و لزوم وحي و مانند آنكه پايه دين هستند، مفيد است، اما برهان عقلي زماني كه بشر را به آستانه وحي رسانيد، ديگر سهمي بر عهده ندارد و بايد مانند كليد كنار نهاده شود.»
بايد به اين امر توجه شود كه، منظور از خاليالذهن بودن، خالي بودن از شوائب اوهام است و نه از عقل. و الا در همين نوشته، سخني از بزرگان اين مكتب در لزوم محك متون ديني با عقل قطعي و تأويل آن در صورت ناسازگاري با عقل را يادآور شديم. با وجود اين، چهطور ادعا ميشود كه عقل در اين مكتب مفتاح است و نه مصباح؟ البته اين تعبير مفتاح و مصباح از خود نويسنده نيست و ظاهرا تحت تأثير نقدهاي غيرمنصفانه برخي تفكيكستيزان افراطي بوده و اصطلاحا جوگير شده است.
در مقاله «معرفت ناب و سايه تفكيك» در ذيل عنوان «وحي ناب و خلوص فهم» چنين آمده است: «اينكه وحي حق خالص است، امري برهاني و اتفاقي است. اين نكته كه علوم بشري در آميخته با خطاست نيز جاي ترديد ندارد. اما سخن اين است كه آن چه در دسترس بشر است، الفاظ وحي است نه معاني آن. پس فهم بشر عادي از وحي به هر شكل باشد فهم حق محض نيست. گاه بهمعناي واقعي وحي اصابه ميكند و گاه به خطا ميرود. هرگز چنين نيست كه فهم بشر از آيات و روايات مانند فهم معصومين باشد. آنها به حقيقت وحي دسترسي دارند، در حالي كه بشر تنها از طريق الفاظ وحي دسترسي مجتهدانه به معناي وحي دارد كه قد يصيب و قد يخطيء. بنابراين، اينكه وحي حق محض است، ارتباطي منطقي با مدعاي تفكيك ندارد.»
جاي بسي تأسف است كه انسان چنين نگاهي به دين داشته باشد كه ارتباط ميان خدا و خلق را اينقدر گسسته ببيند. چهطور ممكن است آنچه خداوند براي بشر فرستاده تا سعادت او را تأمين نمايد و او را از ظلمت گمراهي و ضلالت به روشنايي هدايت رهنمون شود، نه بشر راهي به فهم قطعي آن داشته باشد و نه خدا قدرت فهم آن را به بندهاش بدهد. لابد اساسا دين فقط به درد معصومين ميخورد و بس. چراكه ديگران حتي اگر بخواهند هم تضميني براي هدايت آنان نيست. چون معلوم نيست فهم آنان درست باشد يا نادرست. پس اينهمه تمجيد و خودستاييهايي كه خداوند در قرآن نموده است كه «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات» و اينكه «هو الذي انزل عليك الكتاب منه آيات محكمات» آيا همه كلام خدا نيست؟ اگر بينات و محكماتش اينچنين مبهم بوده باشد، ديگر وضعيت شبهات و متشابهاتش چيست؟ آيا نويسنده مقاله تا به حال چيزي بهنام «ضروري دين» به گوشش نرسيده كه انكار آن موجب ارتداد و مجازات منكر آن قتل است؟ آيا در اين دين مردم را با احتمالاتي كه گاه درست است و گاه به خطا ميرود، محكوم به قتل ميكنند؟ آيا اين نويسنده با چيزي بهنام «بطلان اجتهاد، در مقابل نص» برخورد ننموده است تا بداند كه هرچيز، قابل اجتهاد نيست و در دين قطعيات و بينات و ضرورياتي هم وجود دارد؟
اما مكتب تفكيك نهتنها در امور اجتهادي كه در قطعيات و ضروريات نيز، نقدهايي قوي بر فلسفه دارد. طبيعي است كسي كه آشنايي و شناخت كافي نسبت به آموزههاي دين نداشته باشد، ضروري و غيرضروري دين را نميشناسد تا خطوط قرمزي را كه به اذعان خود نويسنده حقانيتش برهاني و اتفاقي است، رعايت نمايد. بهعنوان نمونه از جمله مخالفتهاي فلسفه با ضروريات دين قول به «قدم زماني عالم» است. يعني فلسفه شروع و ابتدايي براي عالم، قايل نيست، در حاليكه مرحوم شيخ اعظم انصاري كه هنوز كتاب «رسايل و مكاسب» وي در سطوح عالي حوزه تدريس ميشود در ابتداي رسايل خود قول به «حدوث عالم» را از ضروريات دين و قول فلاسفه را شبههاي در مقابل بديهه ميداند. از جمله ديگر مخالفتها قول ملاصدرا در معاد مثالي است و اينكه در قيامت خبري از بدن مادي عنصري دنيا نيست؛ معادي كه حتي ابن سيناي فيلسوف نيز بهجهت ضرورت ديني و نه فلسفي، آن را تعبدا پذيرفته بود.
نويسنده مذكور پس از اين مطلب در ادامه تحت عنوان «اختلاف فهم در علوم نقلي» بهبهانه اينكه هركسي ممكن است برداشتي از نقل داشته باشد و برداشتها متفاوت است ميگويد: «ميان خود وحي و نقل وحي تفاوت است. و لذا چنانچه ديگر منابع معرفتي، نظير فلسفه وعرفان را رها كنيم و بهسراغ كتاب و سنت برويم، باز هم از خطا و اختلاف در فهم مصون نيستيم.» اين كلام درست مانند بيماري است كه با وجود اتفاق نظر همه اطبا در منع از خوددرماني، بگويد با توجه به اختلافنظر پزشكان، اگر خوددرماني نكنيم و به پزشك مراجعه نماييم؛ باز هم از خطاي در معالجه مصون نيستيم!
قطعا هر عاقلي به اين حرف ميخندد. اگرچه ميان پزشكان اختلافنظر وجود دارد، يقينا بهشدت اختلاف ميان يك پزشك و يك بقال نيست.
وي سپس براي نشان دادن اختلاف، سخني از مرحوم شيخ طوسي نقل ميكند كه «اختلاف ميان اصحاب ما در مسايل فقهي بيشتر از اختلاف فتاوي ائمه اهل سنت است.»
بهوضوح روشن است كه قياس اختلاف در مسايل فقهي كه فروع دين است با اختلاف در مسايل اعتقادي كه اصول دين است؛ قياسي بيجا و معالفارق است. و حتي در همان مسايل فقهي بالاخره اصول و قطعياتي وجود دارد كه هيچ اختلافي در آن نيست. علاوه بر اينكه يك فيلسوف نميتواند براي توجيه اختلاف ميان فلاسفه، اختلاف فقها را به رخ آنان بكشد. چراكه فقها نسبت به همه مسايل فقهي، ادعاي قطعيت نكردهاند بلكه در بسياري از موارد به ظنون حجت تمسك كردهاند در حاليكه ادعاي يك فيلسوف عقلي بودن صرف و در نتيجه، يقيني بودن و برهاني بودن كلامش است. مگر ميشود عقل يقيني در يك امر، اينقدر اختلاف شديد داشته باشد كه بهعنوان مثال دو فيلسوف مثل ابنسينا و ملاصدرا در مسئله اتحاد عالم و معلوم، مختلفالرأي باشند و يكي آن را نامعقول و ديگري آن را عين عقل بداند؟
وي در ادامه مطالب خود با اشاره به مسئلهاي بسيار كودكانه، خواسته است هماهنگي ميان فلسفه و وحي را اثبات كند. وي ميگويد: «شواهد بسياري داريم كه در روايات و ادله نقلي، همان مطلبي كه توسط حكيمان و فيلسوفان برهاني شده، آمده است. يعني عقل و نقل كاملا با هم در اصول و مباني همسو و هماهنگ هستند.» خوانندگان خود قضاوت كنند كه چه تناسبي ميان دليل و ادعاي او وجود دارد؟ ايشان در جمله اول اين عبارت، مقايسهاي ميان روايات و قول فيلسوفان كرده و در جمله بعد ميان عقل و نقل و خطاي هميشگي همفكران خود يعني تساوي عقل و فلسفه مجددا دست به مقايسه زده است. مگر كسي منكر هماهنگي ميان عقل و نقل است كه وي براي آن استدلال اقامه نموده است. اينكه در مواردي ديده شود روايات هم همان مطالب فيلسوفان را ميگويد، چه دليلي ميشود بر هماهنگي فلسفه و دين؟ مگر فلاسفه نيز مانند هر انساني از عقل برخوردار نيستند؟ حال اگر در گوشهاي از فلسفه فيلسوفي عقلش را بهكار انداخته و به مطلبي حقيقتا عقلي اذعان كرده است؛ آيا ميشود اين را به حساب درستي تمام فلسفه گذاشت؟
وي در ادامه مقاله خود تحت عنوان «تفسير، تطبيق و تأويل» براي توجيه تأويلات شاخدار فلسفي و صوفيانه بهاصطلاح عرفاني، در كتب امثال ابن عربي و ديگر متصوفه، ميگويد تفسير با تأويل تفاوت دارد و آنچه در روايت گفته شده است كه «من فسر برأيه آيه من كتاب ا... فقد كفر» «هركس آيهاي از كتاب خدا را به رأي و نظر خود تفسير كند هرآينه كفر ورزيده است.» مخصوص به تفسير است و نه تأويل.
اما بايد بگوييم اين تنها لفاظي و فرار از حق است و شاهد اين كذب و دغل، آيه هفتم سوره آل عمران است كه: «هُوَ الذي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُن أُم الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَما الذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَه وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلا الله وَ الراسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنا بِهِ كُل مِنْ عِنْدِ رَبنا وَ ما يَذكرُ إِلا أُولُوا الْأَلْباب» قرآن به صراحت ميفرمايد تأويل كتاب خدا را جز خداوند و راسخان در علم اهلبيت(ع) نميدانند و اساسا بهدنبال متشابهات قرآن رفتن را كار بيماردلان معرفي ميكند كه طمع در تأويل آن بستهاند.
و اما مقاله «تفكيك مكتب از مكتبنما» به جهت اينكه تكرار همان حرفهاي تكراري و مطالبي است كه در مقالات قبل به آنها اشاره شده است، نيازي به واكاوي ندارد. فقط از باب تذكر به دو مورد از آن اشاره ميشود تا ذهن خوانندگان از اين سؤال خارج گردد و آن اينكه در اين مقاله آمده است: «نكتهاي كه بايد مورد توجه قرار گيرد اين است كه عمده (و نهتمام تلاش) اين طريق صرف نقد حكمت متعاليه ميشود و ديگر نگرشهاي فلسفه خصوصا مشاء كمتر در زير تيغ تشريح و نقد اين بزرگواران قرار گرفته است. كالشمس في السماء آشكار است كه تأثير پذيري حكمت متعاليه از فلسفه يونان بسيار كمتر از فلسفه مشاء است.»
در پاسخ به آنچه نقل شد بايد بگوييم:
اولا همانطور كه گفتيم روش مكتب تفكيك همان روش متكلمين است و متكلم وظيفه خود را دفاع از آيين خود ميداند و از آنجا كه تهديد حكمت متعاليه نسبت به آموزههاي دين به جهت التقاط بيشتر و همچنين دورتر بودن از براهين عقلي و تمسك بيشتر به كشف و شهود و تأويلات نادرست و نسبت دادن يافتههاي خود به وحي بيشتر از فلسفه مشاء است و خطر بيشتري را متوجه آن چيزي كه يك متكلم بهدنبال دفاع از آن است ميسازد، از اينروست كه عمده تلاش اين مكتب صرف نقد حكمت متعاليه شده است.
اما اينكه گفته شده كه حكمت متعاليه نسبت به فلسفه مشاء تأثيرپذيري كمتري از يونان دارد، بايد بگوييم كه اساسا در مباحث معرفتي اقليم خاصي ملاك حقانيت و بطلان نيست و تفاوت جغرافيايي دخلي به آن ندارد و اينكه به فلسفه برچسب يوناني خورده ميشود نه به اين جهت است كه يونان ويژگي خاصي در باطل داشته باشد، بلكه يوناني بودن نماد بشري بودن يك فكر و دوري آن از تعاليم مكتب وحي است.
همانطور كه وقتي در نقد يك تفكر گفته ميشود آن تفكر غربي است بهاين معنا نيست كه تفكر كمونيسم كه يك تفكر شرقي است، صحيح است. بنابراين ملاك عدم اعتبار، بشري بودن يك فكر است نه يوناني بودن و اگرچه تأثيرپذيري حكمت متعاليه از يونان نسبت به فلسفه مشاء كمتر است لكن در بشري بودن و التقاط، گوي سبقت را از آن ربوده است.
يكي ديگر از مطالب نادرست اين مقاله آن است كه در صفحه 102 ميگويد: «در تفسير قرآن هم اين طريق تن به تفسير قرآنبهقرآن نميدهد و بين تأويل و تفسير تفاوتي قايل نميگردد.» چنين ادعايي كه اين مكتب، تفسير قرآنبهقرآن را درست نميداند، ادعايي خلاف واقع است. اين مكتب قرآن را براي تفسير قرآن كافي نميداند و بيانات معصومين(ع) را كاملكننده قرآن ميداند. چراكه ادعاي بينيازي قرآن از اهلبيت عليهمالسلام همان حرف باطلي است كه شعار آن را اولينبار، گوينده «حسبنا كتابالله» سر داد.
مطلب ديگري كه احتمالا نويسنده، در آن مقصر نيست اين است كه برخي از عكسهايي كه در اين مقاله آمده با عناوين و اسامي اشتباهي ذكر شده است. مكتب تفكيك شخصيتهايي بهنام «ميرزامحمد اصفهاني» و «ميرزاي قزويني» و «شيخ مالكي» ندارد.