هفته نامه خبري تحليلي پنجره - بهمن اول - 30
شماره مجله 30
  پر امتیازترین مطالب
5 امروز؛ نوبت ماست  
4.9 انقلاب اسلامي، يك حركت شبانه روزي است  
4.8 اول راهيم  
4.5 هرمنوتيك عاشورا  
4.5 تا مبارزه هست، ما هستيم  
  پر بیننده ترین مطالب
361 مردم ايران آيت‎الله را مي‎خواهند  
273 انقلاب اسلامي، يك حركت شبانه روزي است  
246 تا مبارزه هست، ما هستيم  
195 اول راهيم  
193 امروز؛ نوبت ماست  
  آرشيو دسته بندي محتواي مجله
ستون یک یادداشت سیاست
اقتصاد فرهنگ جامعه
هنر و ادبیات تاریخ گفتگو
  آمار سایت

امروز : 1133

ديروز : 2555

كاربران فعال : 64

  امتياز : 19  
از فاشيسم سياسي تا فاشيسم وجودي

مرتضي روحاني


فرديد و هيدگر دو نام هستند كه نزد انديشمندان ايراني و اهل نظر ملازم يكديگرند؛ به‎طوري كه هرگاه از يكي نام مي‎برند از عاقبت ديگري نيز ياد مي‎كنند؛ هر دو متهم به فاشيسم و حمايت از آن هستند و هيچ‎كدام از دشنام مدعيان آزاد‎انديشي و روشنگري در امان نمانده‎اند. برخي فرديد را به‎علت حمايت از جمهوري اسلامي، فيلسوفي قدرت‎طلب معرفي كردند كه يك شبه در انديشه هايش انقلاب‎هاي كپرنيكي روي داده و از تمامي فلسفه غرب، فاشيسم را برگزيده است و به همين منوال است وضعيت هيدگر؛ كسي كه آدرنو سراپاي فلسفه او را فاشيستي مي خواند و يا بورديو و هابرماس هستي‎شناسي او را سياسي معرفي مي كنند و دليل اين امر بيش از هرچيز پذيرفتن رياست دانشگاه فرايبورگ است در زمان حكومت نازي ها.
ما در اين مقاله بر آن هستيم كه به بررسي عملكرد سياسي هيدگر بپردازيم تا نشان دهيم اين بدنامي بيش از آن‎كه محتوايي فلسفي داشته باشد، رنگ و بويي سياسي دارد.

هيدگر و نازيسم
مسئله‎اي كه هيچ‎گونه انكار و ترديدي در آن راه ندارد، طرفداري هيدگر از نازيسم و عضويت او در حزب ناسيونال سوسياليسم آلمان در سال 1933 است. هيدگر در دوران عضويت در حزب نازي، رويكردي پرفراز و نشيب نسبت به اين حزب داشته است، به گونه‎اي كه در خطابه‎اي سال 1933 مي‎گويد: «فرد هركه باشد به‎حساب نمي‎آيد. تقدير ملت ما، دولت آن‎هاست.» اين سخن از كسي كه در تمامي فلسفه خود سعي در تبيين دازاين دارد، بسيار تعجب‎انگيزتر است؛ ولي اين فيلسوف همان كسي است كه تنها سه سال بعد در درس‎هاي «اداي سهمي به فلسفه» و «نيچه» به آشكارا رويگرداني خود را از مفاهيم بنيادين فلسفه نازيسم مانند «ملت» و «پيشوا» به‎وضوح بيان مي‎كند. اين در حالي است كه سخنان دوستان وي نيز بر اين پيچيدگي مي افزايد؛ به‎عنوان مثال كارل لوويس، در مورد اين اقدام هيدگر (پذيرفتن رياست دانشگاه فرايبورگ) مي‎گويد: «اين كار هيدگر تعجب همگان را بر‎انگيخت، زيرا او هيچ‎گاه عقيده‎اش را راجع به مسايل سياسي بيان نكرده بود و به‎نظر نمي آمد كه در اين باب عقيده‎اي قطعي داشته باشد.» اين در حالي است كه عده‎اي مي‎خواهند اين حركت هيدگر را برآمده از اصلي‎ترين اثر او يعني «وجود و زمان» تفسير كنند و به‎تبع آن نيز وجود و زمان را اثري سياسي - فاشيستي ارايه نمايند كه شديدا تصويري نامأنوس و نچسبيدني است.
به‎همين دليل (وجود گفته‎هاي متعارض پيرامون اين مسئله) جمع‎بندي در اين مطلب كار آساني نيست.
در 30 ژانويه 1933و با روي كار آمدن حزب ناسيونال سوسياليسم و صدراعظمي هيتلر، فضاي خفقان‎آور و سنگيني بر آلمان حاكم شد؛ به‎گونه‎اي كه در اول ماه مي‎ تمامي ساختمان‎هاي اتحاديه‎هاي كارگري و احزاب سياسي مصادره شد و هر حزبي جز حزب ناسيونال سوسياليست ممنوع اعلام شد و اتحاديه‎هاي كارگري و صنفي نيز غيرقانوني اعلام گرديد. در دهم مي‎ همان سال، مراسم كتاب‎سوزان به‎رهبري اتحاديه دانشجويان آلمان انجام شد و... در اين ميان غالب استادان فلسفه در كنگره ماگدبورگ در اكتبر همان سال، به‎دفاع از نظام نازي سخن گفتند و تقريبا تمام يكصد‎و‎هشتاد استاد فلسفه دانشگاه‎هاي آلمان تا سه‎ماه پس از به قدرت رسيدن هيتلر به نظام نازي روي آوردند و به حزب پيوستند. در اين ميان تنها دو فيلسوف به نسبت مشهور آلمان به عضويت حزب در نيامدند كه يكي (كورت هوبرت) اعدام شد و ديگري (يوهان باپتيست ريفرت) اخراج گرديد.
با توجه به اين فضا مي‎توان تا حدي عضويت هيدگر در حزب را توجيه كرد و نشان داد كه تنها بزرگي نام هيدگر است كه در اين ميان موجب بدنامي بيش از حد او شده است.
البته در اين ميان توقع توجه به مسئوليت اخلاقي داشتن از فيلسوفي اگزيستانسياليست كه اخلاق را در رديف علوم غيرهستي‎شناسانه همچون فيزيك مي‎داند، كمي دور از واقع است.
پس از بررسي وضعيت به عضويت درآمدن هيدگر در حزب، توجه به چگونگي پذيرفتن مسئوليت رياست دانشگاه نيز مهم است. قبل از هيدگر رييس دانشگاه فرايبورگ پزشكي به نام «فون مولن دورف» بود كه به‎علت عضويت‎اش در حزب سوسيال دمكرات، چند روز پس از رسيدن اش به اين رياست مجبور به استعفا شد و از هيدگر خواست كه خود را براي جانشيني وي نامزد بكند. رييس قديمي دانشگاه به‎نام «سوئر» نيز به اين جهت كه ممكن است درصورت امتناع هيدگر، شخص غيردانشگاهي ديگري را به اين سمت منصوب كنند، اين درخواست را تأييد كرد. هيدگر پس از مدتي ترديد، بالاخره چنان‎كه بعدا در مصاحبه اشپيگل تصريح كرده است، صرفا براي مصلحت دانشگاه، نامزد كردن خود را پذيرفته است. وي در نهايت در 21 آوريل 1933 با اكثريت قريب به اتفاق (تنها دو رأي ممتنع) به رياست دانشگاه انتخاب شد.
آن‎چه پس از دو مورد بالا بيان آن ضروري است و معمولا به آن بي‎توجهي مي شود، متأخر بودن عضويت هيدگر در حزب نسبت به زمان پذيرش رياست دانشگاه فرايبورگ است. چند هفته پس از تصدي رياست دانشگاه، رييس ناحيه، هيدگر را به عضويت در حزب دعوت كرد و اين مطلب را تذكر داد كه عضويت وي در حزب از لحاظ ارتباط با وزارتخانه و مقام‎هاي مديره حزب بسيار سودمند خواهد بود. هيدگر كه تاكنون عضويت هيچ حزب سياسي را نداشت، اين دعوت را پذيرفت، ولي با اين شرط صريح كه هرگز نه وظيفه اي در حزب داشته باشد و نه فعاليتي در آن.
درباره عملكرد هيدگر نيز در اين دوران سخن بسيار گفته شده است؛ از جمله مخالفت‎هاي سرسختانه وي با تندروهاي نازي ها و نازي‎مسلك‎ها كه در نهايت منجر به تصميم استعفاي وي در 23 آوريل سال تحصيلي 1934-1933 شد؛ يعني يك سال پس از رياستش بر دانشگاه فرايبورگ. اين زمان مقارن است با چهارماه قبل از اين‎كه تمام قدرت به‎دست هيتلر بيفتد.
وي در نهايت نيز در جلسه توديع خود و معارفه رياست جديد شركت نكرد. رييس جديد، حقوقداني بود كه روزنامه هاي نازي آن دوره به او به‎عنوان «نخستين ناسيونال سوسياليستي كه به رياست دانشگاه فرايبورگ انتخاب مي شود» تبريك گفتند. در اين تبريك گفتن معنايي براي اهل بصيرت و ظرافت نهفته است كه ما را از توضيح آن معاف مي كند.
اين‎گونه بداخلاقي‎ها با هيدگر همچنان ادامه داشت و در موارد متعددي خود را نشان مي‎داد؛ از توهين كردن روزنامه‎هاي دست نشانده گرفته تا اجازه ندادن به او در شركت در مجامع بين‎المللي فلسفه در سال‎هاي 1934 و 1937. نهايتا در تابستان 1944 به او اعلام شد كه او جزو معلماني است كه ضرورت وجود آن‎ها براي دانشگاه بسيار كم است و به خدمت خاك‎برداري در ساحل رود رن گماشته شده است. در هشتم نوامبر 1944 به حكم سردمداران حزب، جزو Volksstrum به‎شمار آمد. او تنها استادي بود كه چنين حكمي درباره‎اش صادر شد.
در اين‎جا بررسي قرائن تاريخي را به پايان مي بريم و سعي مي‎كنيم تا در درون انديشه هيدگر به بررسي علل گرايش او به نازي‎ها بپردازيم:
آن‎چه براي همگان واضح است اين است كه هيدگر فيلسوفي ضدمدرنيست است و چه‎بسا بخشي از همراهي هيدگر با جريان نازيسم متأثر از همين مسئله باشد. البته در اين ميان بايد به نقش تكنولوژي و رابطه وثيق آن با جامعه مدرن توجه داشت.
از اين روست كه هيدگر در 1935 در كتاب مقدمه‎اي بر متافيزيك نوشته است: «حقيقت دروني و عظمت ناسيونال سوسياليسم توانمندي آن است براي ايجاد يك برخورد تاريخي ميان تكنولوژي سياره اي و انسان مدرن». .هيدگر به ناسيونال سوسياليسم هم چون سرمشقي مي‎نگريست كه مي‎تواند به فرهنگ شهرنشيني اروپايي فهمي تازه از هستي ببخشد.
نكته مهم ديگري كه در فلسفه هيدگر اهميت فراوان دارد و در آثار متعدد وي به آن‎ها اشاره شده است مسئله نهيليسم است. او در تعريف نهيليسم مي‎گويد: «دوراني است كه ديگر خداوندي انسان‎ها و اشياء را گردهم نمي‎آورد.» يكي از گمانه‎هاي هيدگر در اين‎باره اين است كه بزرگان جريان ماركسيسم، برخلاف اين جهت حركت مي‎كنند و به‎همين دليل بوده است كه در سال 1936 در درس منطق، هيتلر و موسيليني را مي‎ستايد و درباره آن‎ها مي‎گويد: «دو مردي كه حركت مخالف با نهيليسم را شكل داده‎اند و آن را براساس شكل سياسي دادن به ملت پيش برده‎اند.»
با توجه به اين نكته به‎نظر مي‎رسد كه بتوان همراهي هيدگر را با نازيسم تا حدي به‎علت همراه بودن روح كلي فلسفه اش با جريان نازيسم دانست؛ جرياني كه شايد او از ترس ليبراليسم به دام آن افتاده بود. به‎نظر مي رسد سخنان فيلسوف تحليلي آمريكايي، ريچارد رورتي، سخناني درست و منصفانه باشد. او در اين‎باره مي‎گويد: « هيدگر نه با هيتلر و نازي‎ها آن‎چنان كه در واقع بودند، بل با تصويرهايي خيالي كه خود از آن‎ها ساخته بود سروكار داشت.»
رورتي مي گويد: «هيدگر چيزهايي را به هيتلر نسبت مي‎داد كه بيان برداشت او از خودش بود. آن رهبر معنوي آلمانيان فيلسوفي بود كه آينده و اصالت را به ملت مي‎نماياند. آ‎ن‎چه در خطابه رياست گفت يكسره برداشت خود او بود از زندگي اجتماعي سياسي و انگار با طرح اين برداشت، به نازي‎ها نيز راهي با انديشه‎هاي خود را پيشنهاد مي‎كرد.
هيدگر نه فقط به دانشگاه‎هاي آلمان بل به كل رژيم نازي ها راهي را مي نماياند كه به‎گمان خودش درست مي‎آمد.»
از ديگر دلايلي كه هيدگر براي گرايش خود به نازيسم ذكر مي كند، در اغلب موارد، كمونيسم يك پاي ثابت قضيه است.
شايد يكي از دلايل خصومت هيدگر با كمونيست ها جهان - وطني بودن و عوام‎گرايي آن‎ها بوده باشد. كمونيسم ممكن بود نزد هيدگر مظهري تمام عيار از حكومت منتشراني باشد كه حكم به نابودي هر فرد اصيلي از جمله خود هيدگر مي دادند؛ حال آن‎كه نازيسم، چنان‎كه هيدگر اعلام كرده بود انسان را شايسته دازاين بودن و طلب آغازين براي حفظ ذات خويشتن و خدمت به آن مي كرد.
شايد بتوان دو دليل بالا را در مجموع يكي به‎حساب آورد و آن را در ضمن عنوان «بي‎شرمي عليه بي‎شرمي » جاي داد؛ حالتي كه ريشه در حالات روحي اين متفكر نظري دور از عمل دارد. هيدگري كه هيچ‎گاه وارد كار عملي نشده بود و بزرگترين فعاليت اجتماعي اش، يازده‎ماه رياست دانشگاه فرايبورگ بوده و هميشه از جانب منتقدانش به ناكارآمد بودن در عمل محكوم بوده است، حال آن‎چنان كه خود بيان كرده بود مي‎خواست خود را وارد عمل كند (نامه به ياسپرس 1933). چنين عملي متضمن هيچ راهي براي تغيير جهان و انسان نبود. آن‎جا عمل، عمل قبل از نظر بود. وليكن اينك هيدگر تشنه عمل بعد از نظر و فلسفه‎اي بود كه خود را در خدمت آن قرار داده بود و اين‎جا بود كه آن خامي در حيطه عمل بلاي خانمان‎سوزش شد و براي فرار از بدي ها (كمونيسم و ليبراليسم) به دامان بدترين (نازيسم) پناه برد و دردسري مهلك براي خود و نظريات فلسفي اش به‎بار آورد.
نكته ديگري كه به‎نظر مي رسد بتوان به‎عنوان يك خواننده شرقي فلسفه غرب آن را مدنظر گرفت، جديد نبودن اين سخنان در اين سنت فلسفي است. شايد بتوان گفت قدمت اين‎گونه سخنان در فلسفه غرب به‎اندازه كل تاريخ آن است كه مي توان به‎صورت فهرست وار ارايه كرد. مثلا علاقه خاص افلاطون به حكومت اليگارشيك، ديدگاه‎هاي ضد زن ارسطو و اين‎كه بعضي از انسان‎ها ذاتا برده آفريده مي‎شوند و يا در روزگاري نزديكتر به دوران ما، جان لاك شعور بوميان سرخ پوست را در حد آگاهي كودكان و ابلهان دانست و اعلام كرد كه آن‎ها توانايي كار عقلاني را ندارند.
يا زماني ديويد هيوم اعلام كرد كه سياه‎پوستان به‎طور طبيعي در مرتبه‎اي نازل تر از سفيدپوستان قرار مي‎گيرند. به اين‎ها اضافه كنيد ديدگاه‎هاي ضد يهود هگل، كانت، فرگه و...
حال سؤال اين است كه آيا بايد تمامي انديشه‎هاي اين بزرگان فلسفه را مرتبط با فلسفه‎هاي آن‎ها دانست؟ آيا مي توان ديدگاه‎هاي منطقي فرگه را مرتبط با رويكرد ضديهودي او دانست؟ و يا اين‎كه مي‎توان پذيرفت كه نظريه‎پرداز طرح صلح پايدار كانت، به‎صراحت بين نژادهاي مختلف بشر تفاوت بگذارد و بگويد: «سياهان بسيار خودنما هستند، ولي به‎شيوه اي سياهانه چنين‎اند و چندان هرزه مي‎گويند كه بايد آن‎ها را از يكديگر جدا كرد و با شلاق پراكنده‎شان ساخت.»
آيا كسي هست كه بپذيرد بين اين ديدگاه‎هاي تند نژادپرستانه و فلسفه نقادي كانت و يا حتي بين اين ديدگاه‎ها و طرح صلح پايدار كه نظريه سياسي كانت است رابطه‎اي وثيق برقرار است؟
به‎همين دليل است كه نويسنده اين مقاله معتقد است كه در نازي جلوه‎دادن اين فيلسوف بزرگ، بيش از آن‎كه اهداف انديشمندانه نهفته باشد، اغراض سياسي نهفته است. اگر كسي بخواهد هيدگر را در جنايات نازي ها شريك گرداند، بهتر است نيم نگاهي نيز به فيلسوفاني كه طرفداري ليبراليسم را كرده اند داشته باشد و جرم آنان را در تمامي جنگ ها و كشتارهاي بزرگترين دولت ليبرال يعني آمريكا مورد بررسي قرار دهد. اين‎گونه است كه تمامي اين فيلسوفان در خون بي گناهان ويتنام، ژاپن، افغانستان و در نهايت عراق شريك مي‎گردند!!!!!!
بايد از فيلسوف معروف ليبرال، يورگن هابرماس، و همراهان فكري وي پرسيد كه اگر هستي‎شناسي هيدگر سياسي است، كدامين بخش از نظريه فلسفي- سياسي ايشان به خون‎آشامي ليبراليسم مربوط مي‎شود؟
در نهايت، به‎نظر مي‎رسد كه بهترين تبيين را براي اين اقدام عجيب خود هيدگر ارايه داده است. هيدگر در 18 ژوئن 1950 به يكي از شاگردانش به‎نام بوخنر نوشت: «هرگونه راه سپردن همواره خطر راه گم‎كردن را دربر دارد.» و با اين عبارت نشان داد كه در آن زمان دچار گم‎گشتگي شده بوده است؛ شايد به اين دليل كه گمان مي‎كرده است، مي‎تواند آمال و انديشه‎هاي خود را در انديشه نازيسم پيدا كند و البته هيچ‎گاه ارادي بودن پيوستن اش به حزب را انكار نكرد و علني برعليه آن چيزي نگفت؛ تنها در سال 1966در مصاحبه با اشپيگل با دو عبارت «حماقت بزرگ من» و «اشتباه بزرگ من» از آن اشتباه ياد كرد.
4.8/5 ستاره ها (4)


نام
نام خانوادگي
پست الكترونيكي
متن

نظرات
نام , نام خانوادگي : احمد بيات
متن نظر : درباره فرديد اطلاعات زيادي ندارم اما يك سوال دارم آيا واقعا فرديد هم مثل هيدگر مي انديشيد هيدگري كه در قامت يك فيلسوف به سرباز تمام قد هيتلر درآمد؟!
ميراث متفكران ماندگار(پرونده شماره 31)
براي غزه(پرونده شماره 30)
مصيبت نامه(پرونده شماره 29)
بحران هاي بي پايان(پرونده شماره 28)
برداشتي بديع از حيات علامه طباطبايي(پرونده شماره27)
هشدارهاي سه گانه رهبري(پرونده شماره ٢٦)
پيوندها
پاتوق كتاب