هفته نامه خبري تحليلي پنجره - مرداد دوم - 52
شماره مجله 52
  پر امتیازترین مطالب
5 مردي كه رؤياهايش صادق بود  
5 آمريكا حمله نظامي به ايران را عملي نمي‎كند؛ چرا؟  
5 نگاهي به يك رمان با موضوع حجاب  
4 آژيرها به صدا در مي آيند  
4 مردم شناسي استاد علامه شيخ فضل‎الله  
  پر بیننده ترین مطالب
166 عكس احمدي‎نژاد و سيمون بوليوار در اتاق مارادونا  
118 مردي كه رؤياهايش صادق بود  
108 نگاهي به يك رمان با موضوع حجاب  
64 اعزام دانشجو با كدام معيار؟  
63 ذكر صالحان رحمت خدا را نازل مي كند  
  آرشيو دسته بندي محتواي مجله
ستون یک یادداشت سیاست
اقتصاد فرهنگ جامعه
هنر و ادبیات تاریخ گفتگو
  آمار سایت

امروز : 298

ديروز : 2979

كاربران فعال : 30

  امتياز :  
بايستگي حكومت ديني تعطيل‎بردار نيست(بخش دوم گفتگوي پنجره با محمد جواد لاريجاني)


آن‎چه مي‎خوانيد بخش دوم از گفت و گو مفصل با دكتر محمد جواد لاريجاني است كه بخش نخست آن در شماره پيش منتشر شد. در اين‎ بخش به بحث «ايدئولوژي جمهوري اسلامي» و «مباني مشروعيت ديني» پرداخته شده است. او ترجيح مي‎دهدكه به‎جاي ايدئولوژي از اصطلاح «عقل عملي» يا عقلانيت ديني استفاده كند. معتقد است كه هيچ حكومت غيرايدئولوژيكي وجود ندارد و ادعاي غيرايدئولوژيك بودن، فريبي بيش نيست. همچنان كه معتقد است حكومت ديني، به‎لحاظ وظيفه ايماني و مسلماني، هيچ‎وقت تعطيل‎بردار نيست؛ هرچند ممكن است در شرايط ‎امكاني تحقق آن‎،‎ اما و اگرهايي وجود داشته باشد.

ايدئولوژي و نسبت آن با حكومت يكي از بحث‎هاي مناقشه‎برانگيز در سال‎هاي دور و نزديك بوده مي‎خواهم بپرسم كه تلقي شما از ايدئولوژي چيست؟
ريشه اصطلاح «ايدئولوژي» در فلسفه هگل است و يك مبناي صرفا معرفتي دارد، منتها آن‎‎چه ما دنبالش هستيم، مبناي عمل است، يعني «عقل عملي» يا همان چيزي كه ما اسمش را «عقلانيت» گذاشته‎ايم. اصطلاح عقلانيت به‎مثابه مبناي عمل، به‎مراتب دقيق‎تر است و در ادبيات فلسفي هم سابقه‎دارتر. عقل عملي، از زمان يونان قديم سابقه داشته و در ادبيات فلسفه اسلامي هم خيلي به آن‎ پرداخته شده است. حقيقت اين‎ است كه ما چه به‎عنوان فرد و چه به‎عنوان جمع، نيازمند مبناي عمل هستيم. چنين مبناي عملي، ديني يا غيرديني، وجود دارد و هيچ جامعه‎اي وجود ندارد كه فاقد اين‎ مبنا باشد. البته جامعه غير از «تلي از افراد» است، بلكه منظور يك «تجمع عامل» است كه مبناي تجمع مي‎خواهد. در اصطلاح هگلي، اين‎ مبناي تجمع، ايدئولوژي نام دارد، ‎اما قدما از آن‎ به عقل عملي يا عقلانيت ياد كرده‎اند. به نظر من، مي‎توان گفت كه هيچ نظم مدني و Polity (به معناي حاكميت و مردم و نظام حكومتي)، بدون پايه عقل عملي و عقلانيت وجود ندارد و اگر كساني ژست مي‎گيرند كه ما حكومت «غيرايدئولوژيك» (عموما منظور حكومت غيرماركسيستي است) مي‎خواهيم، ولي حتما معتقدند كه به‎جاي حكومت ايدئولوژيك، شكل ديگري از حكومت را مي‎خواهند.‎ اما مسئله اين‎جاست كه هر شكل حكومتي جايگزيني، خودش يك مبنا دارد: لائيسيته، عقل عملي دمكراسي‎هاي ليبرال، لائيسيته است و چند پايه خيلي روشن دارد. اول اين‎ كه گفته مي‎شود جوهر انسان، در اعمال او ظاهر مي‎شود. يعني انسان‎ها گنج‎هاي نهفته‎اي هستند كه با عمل خودشان، جوهرشان را نشان مي‎دهند. دوم اين‎ كه سعادت هر فرد اين‎ است كه بتواند به بيشترين نحو، جوهر خود را پيدا كند. سوم اين‎ كه هيچ نقشه بي‎همتا و عامي‎اي براي سعادت وجود ندارد، سعادت كاملا خاص و شخصي، يعني نقطه‎اي است. چهارم اين‎ كه بنابر اين‎ موارد، بايد تجمع عاملي درست كرد كه براي هر فرد، دواير آزادي عمل با بيشترين شعاع‎ها درست كند. در اين‎ تجمع عامل، تنها مرزبندي اين‎ است كه فرد، به ديگري ضرري نرساند يا همان قاعده اضرار. پنجم اين‎‎كه ملاك ضرر بودن هم، حذف اختيار و اراده طرف مقابل است. يعني اگر كسي، از طرف مقابل سلب اختيار نمي‎كند، ضرر هم نمي‎زند. البته اين‎ مباني، در خود غرب دچار مشكل است. به‎طور مثال، اگر كسي سر كوچه بنشيند و افيون بكشد و به جوانان هم بگويد كه شما برويد و افيون بكشيد، الان، در برخي كشورهاي غربي، خلاف قانون است، در حالي كه مطابق با مباني نظري، كسي را اجبار نكرده است، فقط دعوت كرده است. به‎علاوه، از آن‎جا كه خودمان، ماهيت حكومت را جعل مي‎كنيم، طوري قرارداد مي‎بنديم كه حكومت، پليس آزادي‎هاي فردي باشد. اين‎ شرح مختصري از مبناي «ايدئولوژي ليبرال» است. حالا اسمش را «ايدئولوژي» نگذاريد، بگذاريد «عقلانيت ليبرال». اين‎ خودش يك «دين» است. كساني مثل جان ديويي كه اين‎ اصول و مباني ليبرال را درست كردند، مي‎گفتند كه حقيقت اين‎ است كه ما اديان الهي را كنار گذاشته‎ و يك دين زميني براي خودمان درست كرده‎ايم. اين‎ كلام جان ديويي، راجع به ليبراليسم و پراگماتيسم است.

بسيارخوب! حال ايدئولوژي يا به تعبير شما عقل عملي جمهوري اسلامي كدام است؟
عقل عملي جمهوري اسلامي، همان عقلانيت عملي اسلامي است كه در قانون اساسي هم به‎نحو مناسبي‎ آمده است. نتيجه‎اي كه من مي‎گيرم اين‎ است كه اگر كسي بگويد ما حكومت غيرايدئولوژيك مي‎خواهيم، دروغ مي‎گويد. به هر جهت، هر حكومتي، يك مبناي كار مي‎خواهد كه همان مي‎شود ايدئولوژي‎اش. به‎طور مثال، در مورد اصول اعلاميه حقوق بشر، شما مي‎توانيد به خدا فحش دهيد، ولي در مورد اصول حقوق بشر نمي‎توانيد چندوچون كنيد! يعني بنا به فرهنگ ما، اين‎ اصول از قرآن هم مقدس‎تر است. اين‎ ايدئولوژي جديد است و يك فريب خيلي بزرگ است.اما در مورد بحث بحران مشروعيت، بايد بگويم كه خلط مفهومي صورت گرفته است. مشروعيت، سه مفهوم دارد. نخست فهمي است كه در فلسفه سياسي وجود دارد و من در كتاب «منطق كارآمد» از آن‎ بحث كرده‎ام. اين‎ فهم از مشروعيت، نحوه توجيه حاكميت يا سيطره است و به اين‎ مي‎پردازد كه اصلا چرا حاكم مي‎گويد من در اعمال حكم موجه‎ام؟ و چرا فكر مي‎كند كه حكمش موجه است و بايد افراد از آن‎ اطاعت كنند؟ اين‎ فهم، مبنايي فلسفي است. صفر و يك است. يا موجه است يا موجه نيست. فهم دوم از مشروعيت، در ادبيات اهل شرع است و بدين معني است كه آيا اين‎ كار برهان شرعي دارد براي اين‎ كه حرام باشد، حلال، مكروه يا مباح باشد يا نه؟ فهم سوم از مشروعيت، درك جامعه‎شناسانه از آن‎ است، يعني احساس مردم در مورد مشروعيت يك حاكميت يا همان مقبوليت.

شما كدام يك را به مفهوم Legitimacy به‎كار مي‎بريد؟
من اولي را دارم به كار مي‎برم و تا به حال هرچه گفتم راجع به فلسفه سياسي و بحث از مشروعيت به‎معناي نحوه توجيه انفاذ حكم بود. حال، در اين‎ توجيه، ما ممكن است به اسلام، ماركسيسم يا سكولاريسم اتكا كنيم. البته روشن است كه در نظام اسلامي، در توجيه انفاذ حكم، به اسلام اتكا مي‎كنيم. همان‎طور كه من براي اين‎‎كه نماز بخوانم يا كارهاي ديگري انجام دهم، به اسلام اتكا مي‎كنم. چون در مسئله مشروعيت، حكومت يك «بايد» بزرگ است. چرا بايد من از حاكم اطاعت كنم؟ توجيه اين‎ بايد از كجاست؟ من بايد مبنايي براي «بايدها» داشته باشم و در اسلام، چنين مبنايي وجود دارند و مي‎توان بايدها را استخراج كرد. ‎اما سكولارها راجع به بايدها مشكل دارند و مي‎گويند ما مبناي بايدها را رها مي‎كنيم و تكليف يك «بايد» را با اتكا به «بايد» ديگري به نام «قرارداد» (وفاي به عهد) معين مي‎كنند: اگر عهد بستي، بايد پايش بايستي. ‎اما اين‎ بايد از كجا توجيه مي‎شود؟ چون اگر ما يك بايد را بتوانيم توجيه كنيم، همه بايدها را مي‎توانيم توجيه كنيم. به‎نظر من، «بحران مشروعيت» اصطلاحي است جامعه‎شناسانه و از آن‎ جامعه‎شناسي سياسي است. يعني مردم در جايي به يك مبنايي مي‎رسند و احساس مي‎كنند كه حكومت نامشروع است. اين‎ احساس، دلايل مختلف دارد: ناكارآمدي سيستم، رقابت‎هاي نادرست سياسي و اقتصادي، توطئه‎ها و تهديدات خارجي، فشار رسانه‎اي و جوسازي‎ها و هر چيز ديگري كه در ايجاد ذهنيت اجتماعي تأثير دارد، مي‎تواند زمينه‎ساز اين‎ احساس در مردم شود. ممكن است كه احساس عمومي اين‎ باشد كه اوضاع اقتصادي خيلي خوب است، ولي دانش اقتصاد استدلال كند كه وضع اقتصادي اصلا خوب نيست و حتي ممكن است به منازعه اقتصادي منجر شود. به‎عبارتي، اين‎ احساس‎ها و ذهنيت‎ها، فنومنولوژيك هستند و ربطي هم به فلسفه سياسي ندارند. حتي قابل درجه بندي هم هست: مردم، سه درصد احساس مشروعيت دارند يا پنج درصد يا شش درصد. به اين‎ معنا بحران مشروعيت يعني اين‎ كه حكومتي مشروع باشد،‎ اما مردم از آن‎ تلقي نامشروع داشته باشند.

آيا در اين‎ احساس عمومي پايه‎هاي مشروعيت هيچ مدخليتي ندارد؟ مردم احساس كنند كه رفتار حكومت، خلاف قواعد ديني است و برمبناي دين عمل نمي‎كند، در حالي‎كه حكومت هم ديني است و مشروعيت آن‎ هم كاملا محكم است. به‎طور مثال، در حوادث بعد از انتخابات، عده‎اي كشته شدند و اين‎ احساس در برخي پيدا شد كه حكومتي كه شهروندانش را بكشد، ديگر ديني نيست. اين‎ وجه مسئله‎زاي قضيه چطور حل مي‎شود؟
بحث من اين‎ است كه افرادي كه از بحران مشروعيت صحبت مي‎كنند، يك تلقي اجتماعي و جامعه‎شناختي از مشروعيت را پايه قرار دهند، تا بعد به خود مشروعيت حمله كنند. در حالي كه مشروعيت، اساسا مفهوم روان‎شناسي ندارد و فلسفي است. به اين‎ معنا مشروع‎ترين حكومت‎ها مي‎توانند دچار بحران مشروعيت شوند، يعني تلقي عمومي اين‎ باشد كه مشروعيت ندارند. بحران مشروعيت، يك تلقي جامعه‎شناسانه و روان‎شناسانه از مشروعيت است و ربط مستقيمي به مشروعيت، به آن‎ ‎معناي فلسفي‎اش ندارد. يك حكومت نامشروع مي‎تواند خود را مشروع جلوه دهد. به‎طور مثال، كودتايي انجام شود و عده‎اي سر كار بيايند و با فعاليت‎هاي تبليغاتي به مردم القا كنند كه ما خيلي هم مشروعيت داريم. اين‎ هم بحران مشروعيت است، منتها از وجه فلسفي‎اش، نه وجه جامعه شناختي و روان شناختي. به عبارتي، يك حكومت نامشروع داريم كه توانسته به مردم القا كند كه مشروع است.

صورت‎بندي ديگر مسئله اين‎ است كه مي‎گويند قانون اساسي جمهوري، يك تضاد ذاتي دارد: تلفيق ناسازگار ‎امر ديني و ‎امر سكولار (مردم). سؤال اين‎ است كه آيا مبناي مشروعيت جمهوري اسلامي، مبناي مشروعيتش حكم خدا و رأي مردم، توأم با يكديگر است؟ يا اين‎ كه مبناي مشروعيت، حكم خداست و رأي مردم كاربرد‎هاي ديگري دارد غير از مشروعيت بخشي، مانند مقبوليت. به اين‎ معني كه حكومت (به‎واسطه حكم خدا)، در هرحال، مشروعيت دارد، مي‎خواهد مردم راضي باشند يا نباشند؟
مشروعيت در نظام اسلامي، براساس ملاك ولايت فقيه است. مردم دو نقش دارند: يكي اين‎‎كه طبق قانون اساسي تصميماتي كه ما در حكومت مي‎گيريم، بايد مستقيم و غيرمستقيم، از طريق انتخابات قانوني، پشتيباني استظهاري به آرا عمومي داشته باشند. ديگر اين‎ كه مردم در تعيين مصاديق حاكم مشروع مشاركت دارند. اين‎ هم از باب كارآمدي و مصلحت است، يعني معقوليت اين‎ سيستم است. در واقع، در اسلام، ما يك مبناي مشروعيت داريم كه شايد در گذشته، نياز چنداني به مشاركت عمومي، در اين‎ حدي كه ‎امروزه اقتضا مي‎كند، نبوده باشد. اگرچه مكتب اهل بيت، هميشه بر اين‎ قضيه حساس بود. اين‎ مكتب، به تك‎تك افراد مي‎گويد كه تو مسئول هستي در قبال ولايت، تو نمازت درست نيست اگر نداني مسئولانت چه كساني هستند يا دغدغه مشروعيت نداشته باشي يا حاكميت را نشناسي. اگر بميري و‎امام زمانت را نشناسي، به‎ جاهليت قبل از اسلام مرده‎اي. مكتب اهل بيت، در همه شرايط، مشاركت كامل و فراگير را مي‎خواهد، در حالي‎كه ممكن است در خيلي از كشورهاي دنيا و ديگر ايدئولوژي‎ها، نياز به مشاركت كامل را در برهه‎هايي نديده گرفته باشند. اصلا باطن مكتب اهل بيت، مشاركت عظيم و لحظه‎به‎لحظه مردم را در‎امر مشروعيت نظام طلب مي‎كند، نه مشاركت يك‎بار براي هميشه يا چندسال. و لذا اين‎‎‎‎كه بگويم اين‎ عرفي است، بايد بگويم كه اصلا عرف، طاقت اين‎‎قدر حساسيت نسبت به مشروعيت را ندارد. در هيچ يك از نظام‎هاي سكولار نمي‎گويند تو هر لحظه بايد دغدغه‎ مشروعيت داشته باشي! اين‎ بسيار فراتر از دغدغه يك آدم سكولار راجع به مشروعيت است. اصلا اين‎ مكتب در پايه عقلانيت جمعي‎اش، بي‎نظير است. بنابراين، مشاركت مردم از باب دغدغه‎ مشروعيت، وظيفه شرعي است. صحبت از مصلحت نيست، صحبت از مكتب اهل‎بيت است.در باب كمك به ولي‎‎امر، البته قانون اساسي گروه‎هايي را مشخص كرده است: رؤساي قوا، نمايندگان، وزرا و نظاير آن‎ كه با مراجعه به آراي عمومي انتخاب مي‎شوند. قانون اساسي از ما مي‎خواهد كه به رهبر در انتخاب ايادي‎اش كمك كنيم. اين‎ وفاقي است كه در حال حاضر وجود دارد، وگرنه ممكن است در نظام دمكراتيك بعدي كه ما خواهيم داشت، جور ديگري عمل كنيم. به‎طور مثال، احزاب را بياوريم تشكيل حكومت بدهند و هركه برنده شد، خودش تقسيم قدرت كند كه البته مسئله فعلي ما اين‎ نيست. مي‎خواهم بگويم كه مشاركت مردم، آن‎ قسمتي كه مربوط به مشروعيت حكومت است، واجب شرعي است. يعني نماز، حج و روزه ما مقبول نيست، اگر ما از كنار مسئوليت گذشته باشيم. يعني با هر نمازي، ما بايد دغدغه مشروعيت داشته باشيم. شما از اين‎ سياسي‎تر هيچ موجودي در دنيا نمي‎توانيد بسازيد. اهل بيت، پيروان خودشان را به‎طور صددرصد سياسي بار مي‎آورند، نه‎تنها سياسي در كليات دين، بلكه سياسي در فهم همه دين. به‎طور مثال، ما قرآن كه مي‎خوانيم، آن‎ را چطور مي‎فهميم؟ خوب! عبارت قرآن را مي‎فهميم و آن‎‎جايي يا جاهايي كه مشكل است، تفسيرش را مي‎فهميم. ما حدود دوسه هزار حديث از ائمه راجع به تفسير قرآن داريم. در آياتي كه خطاب شده است اين‎‎جا حق را زير پا گذاشته‎ايد،‎ امام فرموده است كه وا... اين‎ حق ولايت بوده است. يعني وقتي گفته مي‎شود حق را زيرپا گذاشتيد، فقط دنبال اين‎ نباشيد كه كسي مال شما را خورده است يا نه. ائمه مي‎گويند اولين حق، حق ولايت است. يعني ما وقتي قرآن مي‎خوانيم، مي‎گوييم كساني كه «ثم استقاموا» يعني استقامت كردند، يعني براي ولايت استقامت كردند. شما اگر قرآن كه منبع اصلي ما در فهم اسلام است را مي‎خوانيد، مي‎گويد تطبيق‎اش بدهيد و در تطبيق، پيش از همه برويد سراغ ولايت. يعني ائمه اطهار تفسير سياسي قرآن را به ما تعليم دادند. صبح كه بلند مي‎شويم و شب كه مي‎خوابيم بايد با دغدغه‎ ولايت باشد. اين‎‎ نوع مشاركت، مشاركت صوري نيست.

خوب! شما اصطلاحا از بالا وارد شديد و از منظر حاكميت به مسئله نگاه كرديد و وظايف مردم نسبت به ولي و حكومت. بگذاريد از پايين هم به مسئله نگاه كنيم. به تعبير عاميانه، كي ديگر حاكميت ديني تعطيل خواهد شد و وجود نخواهد داشت؟ حاكماني كه حق ولايت به ايشان داده شده است، كي حكومت كردن را كنار مي‎گذارند و متوجه مي‎شوند كه ديگر نبايد برمردم حكومت كنند؟ اگر مردم حاكمان را نخواهند، و بنا به تفسير شما از مشروعيت، آن‎ مقبوليت كاملا از حاكمان گرفته شود و فقط مشروعيت برايشان بماند، در آن‎ صورت چه اتفاقي خواهد افتاد؟
ببينيد! بايد بين «بايد» و «هست»، تمايز گذاشت. يك مسلمان، در همه شرايط، بايد بخواهد كه حكومت ديني وجود داشته باشد. از يك طرف، حاكمان، كساني كه لياقت حاكميت دارند نيز بايد همواره‎ آماده و طالب باشند. از طرف ديگر پيروان اهل بيت، بايد، هميشه خواهان حكومت ديني باشند.

و اگر چنين افراد و پيرواني وجود نداشتند؟
بحث از وظيفه است نه اين‎ كه دوست داريم يا نه! در نظام اسلامي كه اهل بيت(ع) به ما ياد داده‎اند، همواره بايد به دنبال برپايي نظامي براساس عقلانيت اسلامي كه مشروعيت آن‎ اسلامي است، باشيم. البته گاهي اتفاق مي‎افتد كه اين ‎‎امكان‎پذير نيست. به‎طور مثال، حضرت علي(ع) عاشق اين‎ بوده است كه نظام اسلامي برپا كند، نه اين‎ كه عشق به حاكم شدن و حكومت كردن داشته باشد. به‎عنوان وظيفه، ايشان اصلا هميشه به‎دنبال اين‎ بوده است.‎ اما ممكن است كه ‎امكانش وجود نداشته يا مصلحت بالاتري در كار باشد. اتفاقا در زمان حضرت علي(ع) اين‎‎چنين بود. جامعه اسلامي موجود، غصبي در حاكميتش صورت گرفته بود و مردم آن‎‎قدر هم ذهنشان روشن نبود، به‎جز خواص كه البته آن‎ها هم زيرسبيلي رد مي‎كردند.
حال اگر حضرت مي‎ايستاد و براي حكومت‎داري كردن، با غاصبان مقابله مي‎كرد، شايد كفار و منافقين در آن‎‎زمان بهره مي‎بردند. لذا براساس آن‎ مصلحت، سكوت مصلحت‎آميز كردند. به عبارتي، پاسخ دقيق به سؤال شما اين‎ است كه تعطيل شدن حكومت (نظام) اسلامي، اگر به اين‎ معناست كه «بايد» آن‎ مرفوع شود و كنار گذاشته شود، هيچوقت اتفاق نمي‎افتد، ولي اگر به معناي اين‎ است كه مي‎توانيم آن‎ را محقق كنيم يا نه، اين‎‎امكان پذير است.

پرسش بعدي من در مورد نقد است كه بحث از آن‎ بعد از حوادث اخير موضوعيت دارد. ساختار توزيع قدرت در جمهوري اسلامي چگونه است؟ گفته مي‎شود كه قدرت در ولايت فقيه جمع است، هم از حيث ذهني و مشروعيت‎بخشي به قدرت و ديگر اركان نظام و هم از جهت عيني و قدرتي كه رهبري به واسطه مديريت حوزه‎هاي بسيار مهم نظامي، انتظامي،‎ امنيتي و سياسي در اختيار دارد. به‎عبارتي، قدرت در آن‎‎جا جمع است و بين نهادهايي (دولت، مجلس، قوه قضاييه، شوراي نگهبان و نظاير آن‎) كه قرار است به ولايت فقيه كمك كنند، توزيع شده است. به‎عبارتي، جهت قدرت از بالا به پايين است. اگر نقطه مقابل قدرت، پرسش و نظارت است، تكليف پرسش چه مي‎شود؟ به‎طور مثال، آيا مي‎توان سؤالي را كه متوجه رييس‎جمهور هست، متوجه ولي فقيه دانست؟ به‎عبارتي، آيا ولي‎ فقيه، مسئول كاري است كه رييس‎جمهور (رييس قوه قضاييه يا هر مسئوليت ديگري در حكومت) مي‎كند يا نمي‎كند؟ يعني اگر دولت در حوادث اخير، تصميمات نادرستي داشته است، آيا اين‎ متوجه ولي فقيه هم هست؟ و در واقع سؤالي كلي‎ترم اين‎ است كه بحث نظارت در جمهوري اسلامي چطور اتفاق مي‎افتد؟
اصطلاح قدرت دو معنا دارد. اول اين‎ كه قدرت ساختاري است كه در همه جا، از بالا به پايين است. در هر نظام حكومتي، يك رييس‎جمهور، نخست وزير يا پادشاهي هست كه منبع قدرت رسمي (Formal) است و در نظام ما ولي فقيه است. دوم، قدرت اجتماعي است، يعني سرچشمه‎هايي كه به سياستمداران كمك مي‎كند تا مسئوليت‎ها را به‎دست بياورند و اين‎ سرچشمه‎ها در ايران، تابع جناح‎هاي مختلف سياسي است. تاكنون، دو جناح بزرگ داشتيم كه در قدرت به نحوي با هم رقابت مي‎كردند، با هم كل‎كل مي‎كردند در گردونه‎هاي قدرت حضور هم داشته‎اند.
البته هيچ‎كدامشان تكامل يا ظرفيت خوب تشكيلاتي نداشتند، هركدام چتري بر سر مجموعه‎هاي كوچكتر قدرت بوده‎اند و اين‎ يك ضعف است.
ضمنا داراي تهيه و تجهيز خوبي در فلسفه سياسي، دانش سياسي و مهندسي سياسي نبوده‎اند، هرچند كه در فنانيت بد نبوده‎اند. مثلا از نظر من آقاي‎هاشمي رفسنجاني، انصافا سياستمدار بسيار باهوش و كم‎نظيري در كل خاورميانه است. از لحاظ تيزهوشي و فنانيت سياسي، در منطقه خاورميانه و جهان اسلام و حتي بيرون از آن‎، آدمي به اين‎ تيزهوشي كم پيدا مي‎شود.
‎ اما اين‎ معنايش اين‎ نيست كه ما مثلا فلسفه و دانش و مهندسي سياسي پيچيده‎اي را هم همراه ايشان داريم. افرادي كه فنانيت سياسي دارند، كم نداريم، هرچند كه اين‎ هنرمندي‎ها گاهي خيلي اعجاب‎انگيز هم هستند. خود مقام معظم رهبري هم در فنانيت سياسي، شايد بي‎نظير باشند. احزاب ما مي‎بايست مجهز به ابزارهايي باشند كه به آن‎‎ها قدرت بدهد. لذا منابع (Sources) قدرت‎، در داخل اين‎ گرايش‎هاي سياسي وجود دارد. چيزي كه آقاي احمدي‎نژاد آن‎ را به يك خميرمايه قدرت بدل كرده، همين به عرصه آوردن قشرهاي اجتماعي‎اي بوده كه تا به حال هميشه فرعي بوده‎اند. معمولا شهرهاي بزرگ، ساختار رسمي (Formal) قدرت را مي‎ساختند، به نظر من، آقاي احمدي‎نژاد اين‎ را عوض كرده و ما كم كم مي‎بينيم كه مردم دهات و شهرهاي كوچك، نقششان از مردم تهران بالاتر است. بنابراين، سرچشمه‎هاي جديدي از قدرت پيدا مي‎شود. جناح اصلاح‎طلب هم به‎نظرم به‎دنبال كشف منابع جديد قدرت است: مانند بخشي از جوانان با احساسات مختلف، بخشي از گرايش‎هاي كمي متسامح‎تر ديني يا كساني كه به مدرنيته، به‎معناي سطحي‎ترش علاقه‎ بيشتري دارند، يا بخشي از گروه‎هاي تحصيل‎كرده كه ناراضي‎ترند. اصلاح طلبان خواسته‎اند اين‎‎ها را با استفاده از مكانيسم‎هاي شبكه‎اي (مانند اينترنت، ماهواره، پيامك) جمع كند. واضح است كه اين‎‎ها كاملا سازماندهي دارد و خودجوش نيست، بلكه اتفاقا جاي جوش و جاي كوك هم دارند، از جمله او همه‎چيز دارد. جوانانمان نبايد فريب اين‎ اصطلاحات را بخورند. منتها سازماندهي و اتصالاتش متفاوت است. بنابراين منابع قدرت، به‎معنايي كه شما دنبالش هستيد، بخشي از ساختار رسمي قدرت است. اشكالات هم از همين‎جاست. اين‎‎جاهاست كه آسيب‎پذير است، يعني هم دشمن و هم گرايش‎هاي انحرافي در آن‎ سرمايه‎گذاري مي‎كنند كه آن‎ را به منبع قدرت بدل كنند. اين‎كه برخي از گرايش‎ها احساس كنند كه رقابت در ساختار قانوني مشكل‎ دارند، است و رسما اعلام كنند كه ما يك نظام سكولار مي‎خواهيم، مثل اين‎ است كه در فرانسه گروهي بگويند كه ما حكومت اسلامي مي‎خواهيم. آن‎‎جا مبنايش لائيسيته است و اين‎‎جا مبنايش عقلانيت اسلامي. در فرانسه اگر گروهي چنين ادعايي كنند، اصلا اجازه تبليغات هم به آن‎ها نمي‎دهند. به‎طور مثال در مورد آقاي لوپن كه مقداري گرايش‎هاي نژادپرستانه داشت و با اصول لائيسيته تعارض داشت و حتي در انتخابات دور اول هم پيروز شده بود، تمام‎امكانات را در دور دوم بسيج كردند تا رأي نياورد و شوراي انتخابات هم او را حذف كرد. حال اگر كسي بگويد مي‎خواهم حكومت اسلامي در فرانسه برقرار كنم، حتي اجازه تبليغ هم به او نمي‎دهند.
چون آن‎‎ها روسري را گفتند تهديد لائيسيته است. حالا اگر جمعيت زيادي از مردم فرانسه مسلمان باشند و بخواهند مبارزه انتخاباتي كنند؟ چه بايد بكنند؟ اين‎ سؤال در كشور ما هم قابل طرح است.
اگر اكثريت مردم از اسلام بريدند و خواهان تشكيل حكومت غيرديني شدند، طبيعي است كه از طريق رقابت معمولي نمي‎توانند اين‎ كار را بكنند. چه بايد بكنند؟ به‎نظر من، اين‎ سؤال، هيچ پاسخ ثابتي ندارد.
بايد مصلحت‎انديشي‎هايي در درون حكومت صورت گيرد و بررسي كنند كه چرا مردم از ايده حكومت ديني بريده‎اند. البته چنين اتفاقي نيفتاده و من دارم يك سؤال فرضي را بررسي مي‎كنم
0/5 ستاره ها (0)


نام
نام خانوادگي
پست الكترونيكي
متن

بنده بزرگان بودن حق‎شناسي است(ويژه نامه شماره 52)
فلسفه به روايت فلسفه(ويژه نامه شماره 51)
براي تمام فصل ها(ويژه نامه شماره 50)
شاگرد قريب(وي‍ژه نامه شماره 49)
همه قربانيان عالي‎جناب(ويژه نامه شماره 48)
پيوندها
پاتوق كتاب