وقتي به دنياي مدرن و انسانهايي كه در اين دنيا زندگي ميكنند مينگريم، در همه شئون زندگي ميتوانيم فردگرايي و خودخواهي را مشاهده كنيم. انسان مدرن طبق آموزههاي اعتقادي و عادات رفتاري خود و اطرافيانش، امري را فراتر از اميال و خواستههايش براي تعيين و يا تأييد چيزي به رسميت نميشناسد و اگر قرار باشد آرمان يا هدفي را براي خود ترسيم كند و يا رفتاري را از خود بروز دهد، همواره اين عقل حسابگر اوست كه تعيينكننده خواهد بود.
اين انسان مدرن وقتي در عالم سياست ورود پيدا ميكند، باز هم تعيينكنندگي و تصميمگيري را با خواستهها و ترجيحات خود ميداند و چيزي فراتر از آن را، حتي اگر خواستهها و ترجيحات ديگراني غير از خودش باشد، به رسميت نميشناسد.
البته اين مسئله چندان هم دور از ذهن نيست وقتي كه ما بفهميم جايگاه سياست و قدرت در معادلات انسان مدرن چيست و كجاست؟ انسان مدرن تنها رسالت خود را رسيدن به تمنيات و علايق خويش ميداند و در اين راه از هر ابزاري سود ميجويد. لذا آنچيزي كه در ذهن او مقدس است، همانا تمايلات و خواستههايش بوده و ابزار هرچه كه ميخواهد باشد، هيچ قداستي ندارد.
انسان مدرن در سياستورزي خود بيش از همه مديون انديشمند و فيلسوف ايتاليايي قرن پانزدهم يعني «نيكولو ماكياولي» است كه رجوع به آرا و انديشههاي وي بهوضوح منطق سياسي دنياي امروز را شرح ميدهد. ماكياولي در كتاب «شهريار» خود عبارتي در باب صفات سياستمدار نمونه دارد كه ميگويد: «سئوال اينجاست كه آيا داشتن صفات خوب و پسنديده براي حاكمان بهتر است يا تظاهر به اين صفات؟ پاسخ اين است كه تظاهر بهخوبي و صفات پسنديده بهتر از داشتن آن صفات است زيرا داشتن آن صفات ميتواند در مواردي خطر آفرين باشند.»(1) اين عبارت و عبارات مشابه ديگري كه در كتاب «شهريار» ماكياولي آمده، روشنگر چيستي و جايگاه سياست در انديشه انسان مدرن است.
اگرچه بسياري از انديشمندان بعد از ماكياولي، ديدگاهها و نظرات او را در باب سياست نپسنديده و آنها را تقويتكننده و حامي استبداد ميدانند، اما اين اختلافنظر صرفا در نظرات و ذهنيتهاست و آنچه در عمل در سياست انسان مدرن پياده ميشود، همان انديشهها و وصاياي ماكياولي است. بهعبارت ديگر، شايد در ظاهر، نظام سياسي جوامع مدرن مبتني بر دموكراسي و احترام به حقوق مردم باشد اما در عمل تنها چيزي كه رعايت نميشود همان حقوق و احترام مردم است.
حال قصد داريم ادامه اين بحث را با نگاهي به اتفاقات و مسايل سياسي جامعه خودمان در چند ماه اخير پي بگيريم.
انتخاباتي پيش روست.
«تفكر مدرن» در پي انتخاب شدن و به قدرت رسيدن است.
نظام سياسي مبتني بر مردمسالاري و تعيينكنندگي مردم است.
تنها راه حل ممكن و عقلاني كه بهنظر ميرسد همانا عرضه خود به مردم است. مردم زيباييها و صفات پسنديده را دوست دارند. براي جلب آراي مردم ميبايست زيبا و پسنديده و مطلوب بود. ماكياولي به انسان مدرن آموخته است كه «تظاهر به صفات پسنديده بهتر از داشتن آن صفات است.»(2)
«آزادي»، «برابري»، «برادري»، «زنده باد مخالف»، «محبت و صميميت» و... زيباييهايي هستند كه بايد يا به آنها معتقد بود و يا به آنها تظاهر كرد.
انتخابات برگزار ميشود و مردم نتيجهاي را رقم ميزنند كه مطلوب «تفكر مدرن» نيست. اما چه بايد كرد كه مردم اين كار را كردهاند؟
مردم؟!
كدام مردم؟
«ديگي كه براي من نجوشه، ميخوام سر سگ توش بجوشه.»
«تفكر مدرن» بنا به اعتقاد و عادات رفتاري خود حاضر به پذيرش راي و نظر مردم بهعنوان ديگراني غير از خودش نخواهد بود.
نتيجه چه ميشود؟
انكار مردم...
مردم همانهايي هستند كه من ميگويم.
هركه غير از اينها را هم مردم بداند دروغگو، كودتاچي، متقلب، مستبد، خائن و واجد صفات ديگري از اين قبيل خواهد بود.
ضمنا اين همه ماجرا نيست.
هركسي كه منكر «تفكر مدرن» و اعتقادات و پيروان آن باشد، مستوجب هتك حرمت و تكفير خواهد بود و هر كسي كه با اين رويه سازگاري داشته باشد، داراي شان و اعتبار بوده و بياحترامي به او عرش خدا را به لرزه خواهد انداخت!
اگر يك استاد دانشگاه كه تا ديروز شان و جايگاه علمي وي مورد وثوق و داراي اعتبار بود، پايبندي خود را به الزامات «تفكر مدرن» نشان نداده و پرسشي را از اين تفكر مطرح كند، ديگر نه تنها داراي اعتبار و شأن نبوده بلكه هنگام ورود به كلاس درس اگر مورد بياحترامي و هتك قرار گيرد هم جاي دارد و تكفير او از اهم واجبات است.
اما اگر ديگران اين كار را با پيروان «تفكر مدرن» آن هم نه با يك استاد و عالم بلكه با يك دانشجو يا يك فرد عادي انجام دهند، ميبايست همه رسانهها اين كار را محكوم نمايند.
شعار «زنده باد مخالف» و يا «آزادي انديشه و بيان» تنها و تنها وقتي معنا داشته و قابلاجرا هستند كه پاي منافع «تفكر مدرن» در ميان باشد اما اگر قرار است اين شعارها براي منكرين «تفكر مدرن» مصداق پيدا كند، نه تنها قابلاعتنا نبوده بلكه بسيار هم مزخرف و بيمعنا هستند!
آري تفكر مدرن به ما فهماند كه نگاهش به ارزشها و اصول انساني صرفا بهمثابه ابزاري است كه گاهي خودش براي منافع و سود بردن به آنها تقدس ميبخشد، و در واقع هيچ الزامي به آنها نداشته و بهراحتي ميتواند آنها را زير پا بگذارد! زيرا عميقا به اين اعتقاد دارد كه:
«ديگي كه براي من نجوشه، ميخوام سر سگ توش بجوشه.»