هفته نامه خبري تحليلي پنجره -> 13 -> مهاجرت اهل قلم ، فرصت‎هاي از كف رفته   تعداد بازديد : 208
عنوان : مهاجرت اهل قلم ، فرصت‎هاي از كف رفته
نوع : گزارش
موضوع : هنر و ادبيات

ما چون دو دريچه روبه روي هم
با قاطعيت مي توان مدعي شد كه در اين منطقه، ميان هيچ‎يك از دو كشور آن مايه از مشتركات فرهنگي نمي توان يافت كه دو كشور ايران و افغانستان از آن برخوردارند. هرچند در ابتدا ممكن است باور اين حقيقت براي بسياري از مردم ايران دشوار باشد كه از افغانستان امروز جز جنگ و ويراني چيز ديگري نديده اند، البته بدين سبب كه از دريچه آن جعبه جادويي به افغانستان نگريسته اند كه شايد از هزار ساعت برنامه هايش يك ساعت نيز به بازنمايي وجوه اين فرهنگ مشترك اختصاص نيافته است. دين مشترك ، تاريخ مشترك ، مفاخر مشترك ، فرهنگ شفاهي مشترك ، تقويم مشترك ، هنر و ادبيات مشترك و روشن تر از همه ، زبان و خط مشترك تنها گوشه‎اي از مشتركات و بلكه يگانگي فرهنگي ميان دو كشور است .
از اين ميان بايد بيشترين تأكيد را بر زبان كرد كه پل ارتباطي انسان‎ها و حامل دانش و ادب و حتي معارف ديني ما بوده است . ما مردم سه كشور ايران ، افغانستان و تاجيكستان تنها باز ماندگان از قلمرو وسيع زبان فارسي هستيم كه روزگاري از كاشمر تا آسياي صغير و از ماوراءالنهر تا شبه‎قاره را زير سيطره داشت . و باز ايران و افغانستان تنها كشور‎هايي در جهان اند كه علاوه بر زبان ، در خط فارسي هم مشتركند. اين يعني پنجر‎ه‎اي به بزرگي ابديت .

شعر، اولين دغدغه
هيچ اغراق نيست اگر بگوييم كه در اين سه دهه ، شعر براي مهاجران افغاني مهمترين وسيله ابراز وجود در رسانه ‎ها و مجامع فرهنگي ايران بوده است .
اين‎كه چرا شعر افغانستان بيش از ديگر هنر‎ها در ايران باليده و مطرح شده است، دلايل بسياري دارد، از جمله اين‎كه شعر يك سنت ديرينه در ميان مردم افغانستان بوده است و پيوند محكمي با احساسات مردم دارد. ديگر آن‎كه از ميان همه هنر‎ها كم هزينه تر و سهل الوصول تر است و آفرينش و ارايه آن با امكانات موجود در جامعه مهاجر سازگاري بيشتري دارد.

شعر مهاجر، زمينه ساز ارتباطات فرهنگي
باري ، چنين بود كه شعر مهاجران افغانستان در ايران باليد و نگاه‎ها را متوجه خود ساخت و توانست اولين تصويرگر حماسه ‎ها و اندوه ‎هاي ملت افغانستان براي جامعه ايران باشد. آن‎چه از حماسه ‎هاي جنگ و جهاد و درد‎هاي غربت و آوارگي در شعر سيدابوطالب مظفري ، سيد فضل ا... قدسي ، محمدشريف سعيدي ، سيد محمدضياء قاسمي ، سيدرضا محمدي ، رفيع جنيد، الياس علوي و ديگران تجلي كرد، در كمتر عرصه ديگري ديده شد، مگر داستان نويسي كه البته در سال‎هاي اخير آن هم به پررنگي شعر ظاهر شده است .
ولي اين تنها يك جانب قضيه است. جانب ديگر اين‎كه اين شاعران چون از جواني و گاه نوجواني و كودكي در ايران به‎سر برده و با انقلاب اسلامي و ارزش‎هاي آن بار آمده‎اند، بيشترين همسويي را با اين ارزش‎ها دارند. شعر‎هايي كه اين شاعران مشخصا براي انقلاب اسلامي ، جنگ تحميلي ، شخصيت‎هاي نهضت اسلامي و به‎ويژه در توصيف و سوگ حضرت امام (ره ) سروده ا‎ند، خود مي تواند كتابي شود گرانسنگ . از يك بعد ديگر، شاعري كه با اين ارزش‎ها بار آمده و نگاهي ديگرگونه به جهان و مسايل آن يافته است ، در كشور خود و براي مردم خود نيز مي تواند تأثيري ديگرگونه داشته باشد. رفتار و كردار اين شاعر بسيار متفاوت خواهد بود با آن كسي كه در محيط كابل ِ دوران كمونيست‎ها پرورش يافته و يا مثلا از بلاد فرنگ به كشورش برمي گردد. البته استثنا‎هايي نيز در اين ميان مي توان يافت ، ولي قاعده همين است به روايت آن‎چه ديده ايم . البته اين فرهنگ سازي از شعر شروع شد، ولي در شعر خاتمه نيافت و به ديگر زمينه ‎ها نيز كشيده شد. هيچ اغراق نيست اگر بگوييم بسياري از كار‎هاي بزرگ فرهنگي در حوزه ‎هاي ديگر نيز در اين سال‎ها از شعر آغاز شد؛ يعني شاعران مهاجر اولين پل ارتباطي ميان اهل فرهنگ دو كشور بودند و زمينه ساز بسياري از ارتباط‎هاي ديگر شدند. اين‎كه محمدحسين جعفريان با چنان اشتياق و انگيز‎ه‎اي به‎سراغ فعاليت در افغانستان رفت و در حوزه ‎هاي گوناگوني از روزنامه نگاري و فيلمسازي بگيريد تا رايزني فرهنگي ايران در افغانستان مصدر خدمت شد و تندرستي اش را در اين راه فدا كرد، به‎واقع از ارتباطي دوستانه آغاز شد كه او در سال‎هاي اول دهه هفتاد با جمعي از شاعران مهاجر يافت .
اگر هنرمند برجسته موسيقي افغانستان ، عبدالوهاب مددي در سال‎هاي حضورش در ايران توانست آن همه براي معرفي موسيقي كشورش بكوشد و كتاب بنويسد و آلبوم موسيقي ارايه كند، باز اين شاعران مهاجر بودند كه زمينه ساز ارتباط اين هنرمند با نهاد‎هاي هنري ايران مثل حوزه هنري شدند. همچنين اگر چندين مجموعه از خاطرات جهاد افغانستان در ايران به چاپ رسيد و در تاريخ ثبت شد، به اعتبار ارتباط‎هايي بود كه شاعران افغان با متوليان امور يافته بودند؛ چنان‎كه اولين كتاب از اين سلسله خاطرات ، نوشته سيد فضل ا... قدسي شاعر بود.

مهاجرتي دوباره
ولي زندگي هميشه شيرين نيست و بسياري از واقعيت‎هاي دلپذير، حقايق تلخي در پرده دارند. زندگي مهاجران در ايران سخت مي گذشت و اهل قلم نيز بيرون از اين جامعه نبودند. اين آوارگان‎كه گاه همه دارايي خود را در افغانستان در حال جنگ وانهاده و دست خالي به ايران پناه آورده بودند، غالبا به كار‎هاي دشوار اشتغال داشتند، كار‎هايي كه چندان مجال و تواني براي فعاليت قلمي نمي گذاشت . بعضي از اينان در كشور خود تحصيل كرده بودند، متخصص شده بودند و صاحب مقامي بودند، ولي در ايران آن تحصيلات و تخصص ‎ها به كارشان نمي آمد، چون مشاغل مجاز براي مهاجران در ايران تعريف شده و محدود بود. من خود به خاطر مي آورم كه وقتي عبدالوهاب مددي كتاب ارزشمند «سرگذشت موسيقي معاصر افغانستان » را تأليف كرد، در هنگام دريافت مجوز اقامت به مشكل برخورد كرد، چون اين تأليف ، يك «كار» به حساب مي آمد؛ كاري كه مهاجران مجاز به انجامش نبودند. شهباز ايرج ، مجري صدا و سيماي مزارشريف وقتي به ايران مهاجرت كرد، مدتي به كارگري ساختماني مشغول بود و البته در همان حال ، كتاب تأليف مي كرد. عبدالمجيد ايشچي استاد دانشگاه ، در ايران نگهبان ساختمان بود. سيد زكريا راحل در قم در كارخانه كفش پلاستيك كار مي كرد. سيدرضا محمدي به اردوگاه فرستاده شد، قهار عاصي از دست نيروي انتظامي سيلي خورد و فرزند عبدالوهاب مددي را از مدرسه اخراج كردند، به‎واسطه اين‎كه مدرك اقامتي لازم را نداشت . اين‎جا بود كه موج ديگري از مهاجرت شروع شد، مهاجرت از ايران به كشور‎هايي كه در آن‎ها آدم‎ها اگر به اعتبار شاعري و نويسندگي قدر و قيمت چنداني ندارند، به‎عنوان مهاجر حقوق يك شهروند عادي را دارند.
چنين شد كه برادران زرگرپور، پرويز آرزو، فائقه جواد مهاجر، فريدون نقاش زاده، فريدون رحيمي، عارف رحماني، محمدآصف فكرت، محمدشريف سعيدي، سيدنادر احمدي، بشير رحيمي، الياس علوي رفتند و چه بسا كه ديگراني هم در تكاپوي رفتند. اين‎ها فقط شاعران بودند، وگرنه اگر دكتر سلطان حميد سلطان ، عبدالوهاب مددي ، آصف سلطان زاده ، احمدشاه فرزان ، نبي قانع زاده ، حمزه واعظي و ديگر اهالي فرهنگ و هنر را به اينان بيفزاييم ، گروه كثيري مي شوند كه همه ايران را به قصد كشور‎هاي غربي ترك كرده اند.

پيامدهاي اين مهاجرت دوباره
مسلم است كه مهاجرت اين گروه بيشتر براي رفع مشكل است نه رفاه طلبي ، چون رفاه طلبان زودتر از اين‎ها و در اوايل دهه شصت راهي آن سوي آب‎ها شدند. آناني كه در سال ‎هاي اخير مهاجرت كرده‎اند به اعتبار دلبستگي به اين زبان و اين فرهنگ ، سال ‎ها در ايران دوام آورده و اين كشور را بر ديگر كشورها ترجيح مي داده اند. يك شاعر يا نويسنده افغان ، خود را در ميان همزبانان، همانند ماهي در درون آب احساس مي كند، مگر اين‎كه اين آب نيز او را به بيرون اندازد. تا جايي كه من ديده ام ، بسياري از اين جماعت ، از اين بلاتكليفي كشنده در رنج بوده اند و در بلاتكليفي هم نمي توان كار كرد. كسي كه از بام تا شام تنها دغدغه اش نان و نامه1 باشد، چطور مي تواند به مفاهيم والاتري بينديشد؟ ولي اين ضايعه تنها براي فرد نيست . مردم كشور ما نيز از اين مهاجرت در امان نمي مانند. جامعه افغانستان به‎شكل بدي در حال غربال شدن است و روزبه روز از درصد نخبگان كاسته مي شود. جامعه‎اي كه نخبگانش آن را تنها بگذارند، به‎سوي پريشاني ، دربه دري و بي پناهي بيشتري خواهد رفت .

رشته ‎هايي كه پنبه مي شوند
شايد براي بسياري از متوليان فرهنگ و سياست در ايران ديگر روشن و مسجل شده باشد كه اهل قلم ، بهترين پل ارتباطي ميان دو كشور بوده اند. در زماني كه اهل سياست افغانستان همانند عقربه ساعت هر روز به جانبي مي چرخند، شاعران و نويسندگان بيشترين وفاداري را نسبت به آرمان‎ها و ارزش‎ها دارند. حقيقت اين است كه زبان بهترين پل ارتباطي ايران و خارج از ايران بوده است . چرا مردم تاجيكستان با اين همه فاصله‎اي كه از نظر جغرافيايي با ايران دارند، بيشتر از مردم تركمنستان با انقلاب اسلامي و ارزش‎هاي آن همنوايي نشان مي دهند؟ خوب است در اين‎جا نكته‎اي را كه محمدحسين جعفريان چند باري يادآور شده، نقل كنم (البته نقل به مضمون ): كشور تركمنستان‎ كه در سال‎هاي اول بعد از فروپاشي شوروي ، به سبب مجاورت با ايران بيش از ديگر كشور‎هاي همسايه از كمك‎ها و مساعدت‎هاي مختلف مقامات ايراني برخوردار شد، اولين كشوري بود كه سفارت رژيم صهيونيستي در آن گشايش يافت و در مقابل ، در تاجيكستان با اين همه بعد مسافت ، مردم نهضت اسلامي به راه انداختند و در مبارزات خويش ، شعار‎هاي دوران انقلاب در ايران را بازسازي كرده و به كار مي بردند. به‎راستي به‎جز زبان فارسي چه چيزي مي توانست در اين تفاوت رفتار‎ها مؤثر باشد؟ چرا آن قدر دور برويم ؟ مگر اندك بودند كساني كه به خاطر رساله حضرت امام و كتاب‎هاي دكتر شريعتي در افغانستان به زندان رفتند و شكنجه شدند؟ مگر اندك اند كساني كه هم اكنون به خاطر پاسداشت از زبان فارسي در افغانستان ، به تهمت وابستگي به ايران گرفتار مي آيند؟
اكنون نيز افغانستان به‎واسطه همين همزباني ، بيشترين تأثير را از ايران مي گيرد. افغانستان تنها كشوري است كه همه شبكه ‎هاي تلويزيوني ايران در آن بيننده دارد، كتاب‎ها و مجلات ايران در آن قابل خواندن است (به‎واسطه زبان و خط مشترك ) و مردم آن با ادبيات ، شعر و هنر ايران بيشترين مؤانست را دارند. شايد بيش از نوددرصد كتاب‎هاي كتابفروشي‎هاي افغانستان ، چاپ ايران است .
بنابراين توجه بيشتر اهل سياست و فرهنگ ايران به افغانستان ، مي تواند بسيار كارگشا باشد و زمينه ساز ارتباط. ولي بهترين و سازنده ترين شكل اين ارتباط، همان از رهگذر زبان و ادبيات است و شاعران و نويسندگان مي توانند بهترين عاملان آن باشند.
به‎واقع هر شاعر و نويسنده مهاجري در ايران ، مي تواند يك سفير فرهنگي باشد؛ اين حرف كمي نيست . شما كدام سفير و رايزن فرهنگي دو كشور را در اين سال‎ها ديده ايد كه به اندازه كساني همچون سيدابوطالب مظفري و سيدرضا محمدي و سيدضياء قاسمي توانسته باشد در تعميق ارتباط ميان اهل فرهنگ دو كشور مؤثر باشد؟

سوزني هم به خويش
ولي براي اين‎كه برف‎ها را يكسره به بام همسايه نينداخته باشيم ، بايد بپذيريم كه گاهي اين جماعت اهل قلم ما نيز كم حوصلگي به‎خرج داده و حتي در مواردي بيشتر به فكر باغ‎هاي سرخ و سبز فرنگ بوده اند. من خود به‎ياد مي آورم كه يكي از طلبه ‎هاي شاعر ما در حوزه قم كه راهي اروپا شد، در جايي نوشته بود كه محيط قم برايش غيرقابل تحمل بوده است . البته او به اين پرسش احتمالي پاسخ نداده بود كه «خوب بر فرض كه زندگي طلبگي را خوش نداشتي ، مي توانستي صد كيلومتر اين طرف تر به تهران بيايي و بعد بروي به جماعت روشنفكر اپوزيسيون ايراني بپيوندي . لازم نبود كه هزاران كيلومتر از آن محيط فرار كني .» پس معلوم مي شود كه اين كمابيش بهانه بوده است . در مواردي اندك اين مهاجرت‎ها توجيه پذير نمي نمود، به‎ويژه از سوي كساني كه در ايران نيز كار و بار و عزت و احترامي داشتند. جالب اين‎كه بعضي از اين دوستان در نهايت به دامان خبرگزاري‎ها و رسانه ‎هاي غربي افتادند و يا مترجم و كارمند مؤسسات بيگانه در افغانستان شدند. ولي خوب بايد پذيرفت كه تعداد اين‎ها بسيار نبود. به هرحال اگر آنان مي توانستند با فراغت بيشتري در ايران به سر برند، چه بسا كه سايه اين محيط بر سرشان مي بود و اين خالي از تأثير نبود.

انتظاراتي از ميزبانان
درست است كه مهاجران افغان در ايران كمابيش هزينه ‎هايي براي اين كشور دارند، ولي حقيقت اين است كه تعداد نخبگان افغانستان بسيار نيست و در مقايسه كل هزينه‎اي كه ايران براي مهاجرين مي كند، چندان ضايعات اقتصادي اي براي اين كشور ندارد. از آن گذشته ، در عرصه دانش و فرهنگ ، نمي توان بسيار اقتصادي انديشيد. اگر فقط از زاويه اقتصاد ببينيم ، رفتن هر خانواده مهاجر از ايران ، يعني آزادشدن يك يا چند فرصت شغلي و قطع شدن يارانه آرد و بنزين و شكر براي چند نفر و خالي شدن چند نيمكت در مدارس ايران . ولي از آن سوي ، اين را از ياد نبريم كه نخبگان مهاجر، در ايران بيشتر مولدند تا مصرف كننده . پتوليد اينان ، كفش و كلاه و موزاييك و آجر نيست كه مانع توليدكنندگان ايراني شود، بلكه كالاي فرهنگ و ادب است كه در اين عرصه ، كسي جا را براي ديگري تنگ نخواهدكرد. مقاله يا كتابي كه نجيب مايل هروي مي نويسد، مانع نوشته شدن مقاله يا كتاب دوستان ايراني نمي شود، بلكه عرصه ادب و فرهنگ ايران را بيش از اين غنا مي بخشد.
نوار موسيقي اي كه آقاي مددي منتشر كرده ، مانع انتشار نوار موسيقي ديگران نشده ، بلكه بازار موسيقي ايران را تنوع داده است . شعري كه محمدشريف سعيدي مي گويد ، مانع شعرسرايي ديگران نمي شود، بلكه بسياري از جوانان ايراني در قم و ديگر جا‎ها را بر سر ذوق مي آورد تا آن ‎ها نيز چنين شعري بنويسند





محمدبشير رحيمي
متولد 1350 در مزارشريف . در افغانستان شاعري طلبه بود، ولي در ايران به سبب پذيرفته نشدن در حوزه علميه ، مدتي سرگرداني و آوارگي كشيد. از بهترين غزلسرايان مهاجر به حساب مي آمد و صاحب يكي دو كتاب بود. ولي در قم و در يك مؤسسه تايپ و تكثير كار مي كرد. بالاخره به سازمان ملل درخواست پناهندگي داد و در كانادا پذيرفته شد. از آن پس متأسفانه حضور چنداني از او در جامعه ادبي افغانستان نديده ايم .

وطن
برگرد از تمام جهان رو به خويشتن
سرگشتگي تمام شد، اي جان ! بيا به تن
تكليف ِ هست و بود تو دامان ميهن است
غير از وطن كجاي جهان مي شود وطن ؟
اين خاك ، هيچ بي تو بهارش نمي شود
كو جرأتي كه مرده برون آيد از كفن ؟
بي تو چگونه خاك وطن آسمان شود؟
اي روح پركشيده ! فرود آي در بدن
كابل شهيد خاطر ديدار روي توست
آغوش باز كرده به روي تو مرد و زن
شاه ولايت آمده در بلخ از نجف
سر بر كشيده لاله به راهت دمن دمن
افتاده است غلغله در جان باميان
آري به كوي حضرت بودا سري بزن
افشان دست و پاست به روي تو قندهار
ميدان گشوده خلق اتن در اتن اتن
ميدان گشوده اند صدا در صداي هم :
جان است مان وطن وطن و تن وطن وطن


محمدشريف سعيدي
متولد 1348 در غزني . مدتي در اصفهان و قم طلبه بود. با برگزاري كنگره ‎هاي شعر حوزه به جامعه ادبي ايران و نيز مهاجران افغانستان معرفي شد. به‎زودي پيشرفت كرد و به يكي از بهترين شاعران مهاجر در ايران تبديل شد. چند كتاب شعر از او به چاپ رسيد و در حوزه هنري قم مسئول انجمن شعر بود. بسياري از شاعران جوان ايراني و مهاجر در قم زير سايه او باليدند و از او تأثير گرفتند. در راه اندازي انجمن شعر مهاجران و نيز كار‎هاي مطبوعاتي فعال بود. سردبير نشريه «گلبانگ » بود و عضو هيئت تحريريه فصلنامه «در دري ».
در اواخر دهه هفتاد پناهنده كشور سوئد شد و اكنون مترجم يك شركت سوئدي در مزارشريف افغانستان است . او از كساني است كه يك مسير تحول طولاني از طلبگي تا روشنفكري را پيمود.

مسافران
مسافران ‎كه يكايك پياده گرديدند،
سه راه ِ خون و سركه‎اي مُرده را ديدند
سه چار مردِ مسلح ، خشاب نو كردند
و در برابر مردم به‎طعنه خنديدند
كنار شانه هم ايستادشان كردند
و مثل مهره شطرنج بر زمين چيدند
كنارِ ريش ِ درازي نشست تا قنداق ،
ز خواب ، دختركان يتيم ترسيدند
جنازه ‎ها را، بردند تا سرِ چاهي
و جيب‎هاي تَهي را دوباره پاليدند
سه چار كركس و سگ ، دورِ چاه مي گشتند
شبانه دختركان خواب صلح مي ديدند



سيد الياس علوي

متولد 1361 در ارزگان . او هم از دروكنندگان جايزه ‎هاي مسابقات شعر در ايران بود و از سرشناس ترين شاعران جوان افغان در دهه هشتاد. صاحب كتاب شعري است و در نقاشي و طراحي هم دستي دارد. اكنون در استرالياست ، به مدد پناهندگي از طريق سازمان ملل . ولي خودمانيم ، زندگي اش در ايران چندان سخت نمي گذشت . شايد دغدغه آينده را داشت و كوشيد كه پيش از اين‎كه به سرنوشت سيدنادر احمدي گرفتار آيد، به جوار او برود.

اميد
اميد، گاهي به خانه ما مي آيد
به خنده اش بيدار مي شويم
دورش مي نشينيم
و چاي سبز مي نوشيم
اميد دستان لطيفش را روي سرمان مي كشد
و دلداري مي دهد
به خاطر مرگ پدر
سل مادر
سرماي بيرون دريچه
اميد چون آهنگي آرام ما را آرام مي كند
اما پريشان است هنگام رفتن
پاهايش ناتوان
نفسش مي گيرد
دردهامان را با خود مي برد
«به اميد ديدار»
به رسم هميشه مي گويد
در آستانه در
اميد گاهي به خانه ما مي آيد



سيد نادر احمدي
متولد 1348 غزني و طلبه حوزه علميه مشهد بود. از پيشگامان شعر جوان مهاجرت در ايران بود و از فعالان انجمن‎هاي شعر مهاجرين و نيز عضو هيئت تحريريه فصلنامه «دُر دري ». در ايران روزگارش خوش نمي گذشت و با تنگنا‎هاي مادي بسياري دست به گريبان بود. در اوايل دهه هشتاد به استراليا مهاجرت كرد. در آن‎جا به‎ كار آزاد و البته كار‎هايي توانفرسا مشغول است . با اين همه از فعاليت‎هاي ادبي دست نكشيده و انجمن شعري براي جوانان مهاجر در شهر آدلايد استراليا تشكيل داده است .

مزرعه تشنه
بر بام شب گرفته ما ماهتاب نيست
كلكينچه ‎هاي روز پر از آفتاب نيست
آموي من ! به مرزعه تشنه فكر كن
حالا كه وعده ‎هاي كسان جز سراب نيست
خشكيده ريشه ‎هاي درخت وجود من
از بس هجوم تير و تبر هست و آب نيست
دستان پينه بسته مردي بريده شد
دستي به‎جز تفنگ در اين ملك ، باب نيست
بورگوچ پير از زبر كوه كوچ كرد
كوهي كه مرده ، لايق اوج عقاب نيست
ويران شده است بوم و بر زندگي ما
گل نيست ، عشق نيست ، صداي رباب نيست

شهباز ايرج
متولد 1350 در شهر سرپل در شمال افغانستان . در اوايل دهه هفتاد و زمان سلطه طالبان به ايران كوچيد. پيش از آن در افغانستان مجري راديو و تلويزيون بلخ بود. در ايران مدتي آوارگي كشيد و در مقطعي به كار ساختماني پرداخت . در تشكيل خانه ادبيات افغانستان در تهران سهم داشت و مدتي با پژوهشگاه حوزه هنري همكاري مي كرد. بعدها در راديو برون مرزي ايران مشغول به كار شد و سپس با بازگشت به وطن ، به راديو بي‎بي‎سي پيوست . اكنون در لندن است و كارمند بي‎بي‎سي .

انتظار
ديگر چرا نه چهره خوبت عيان شود؟
تا چند پشت ابر زمان ‎ها نهان شود؟
اي آفتاب ! سر بكش از سينه زمين
تا اين زمين به جلوه تو آسمان شود
تا چند برج و باره اميد‎هاي من
گنجشك‎هاي ياد تو را آشيان شود؟
بر آن سرم كه با تو كمي گفت وگو كنم
بر آن سرم كه خامه به دستم زبان شود
تا شكوه ‎ها كه در دل تنگ من از شب است ،
در پيشگاه عدل تو يك يك بيان شود
در چارسوي حادثه ناچار مانده ام
كاري بكن كه كار من آسان از آن شود
چشم من است ، اين‎كه نشسته در انتظار
تا روشن از نظاره صاحب زمان شود
تا كي فقط اميد تو، اي آفتاب من !
تسكين ده ِ خرابي احوالمان شود؟

سيد محمدضياء قاسمي
متولد 1355 در وردك بود و سال‎ها در شهر ري و تهران اقامت داشت . از سال‎هاي دانش آموزي به شعر روي آورد و پيشرفتي شگفت آور داشت . چند سال متوالي نفر اول مسابقات شعر دانش آموزي در ايران بود. در اواخر دهه هفتاد وارد فعاليت‎هاي مطبوعاتي شد. از بانيان خانه ادبيات افغانستان بود و از گردانندگان نشريه وزن «فرخار». با محبوبه ابراهيمي ديگر شاعر جوان مهاجر ازدواج كرد. در ايران و به‎ويژه نزد شاعران جوان هم نسل خود قدر و اعتباري داشت ، ولي زندگي اش به‎دلخواه نمي گذشت . از نوجواني سختي‎هاي بسياري را تحمل كرده بود. حدود دو سال پيش به وطن برگشت و در آن‎جا مصدر خدمات بسياري شد. از شاعراني است كه مهاجرتش به ايران در نهايت فرجامي نيك داشت ، به سبب بازگشت به كشور.

روح سرگردان
اي روح سرگردان سرگردان سرگردان !
از بلخ تا قونيه ، از بهسود تا تهران
گاهي ز مقدونيه سوي هند مي آيي
گه سوي مصرت مي برند از دامن كنعان
يك روز در بازار مكه ، تكه‎اي از تو
از دست‎هاي تاجران بَرده آويزان
يك روز در شهر بخارا تكه‎اي ديگر
بر تخت و بختي خوش نشسته با پري رويان
حالا تو يك ابري ، بدون پا و دست و سر
يك ابر، يك چشم به هر سوي زمين گريان
حالا تو يك رودي كه در عمق تو ماهي ‎ها
هم بازي ماه اند، بين موج‎ها، رقصان
حالا تو يك بادي كه حتي رد پاهايت
پشت تو مي گردند در هر كوچه و ميدان
«سيد ضياء قاسمي » نامي است كه مردم
با آن جدايت مي كنند از اسم و امضاشان
حالا كه هستي ؟ در كجا آرام مي گيري ؟
اي روح سرگردان سرگردان سرگردان !

محمدرفيع جنيد
متولد 1354 در هرات . او در ميان شاعران جوان افغان در دهه هفتاد يك پديده به شمار مي آمد. شاعري بود صاحب قريحه و طبعي بسيار جوشان . در اوايل دهه هشتاد به وطن برگشت و البته از آن‎جا هجرتي ديگر به‎سوي امريكا را برگزيد.

شيوني با ساز افغاني
برايت مي سرايم شيوني با ساز افغاني
كه آتش را برقصي از خط دامن به پيشاني
برايت كاسه‎اي مي آورم از شربت كابل
كه از دستم بگيري مست و در جانت بريزاني
برايت سوسني مي آورم از دره پغمان
كه آن را در نظر بيني و در وصفش فروماني
برايت لحظه‎اي مي آورم از صبح لوگر تا
خودت را با خيال تاز‎ه‎اي درآن بپيچاني
برايت جرعه‎اي مي آورم از آتش غزنه
كه بر انگشتر مردانه ات ياقوت بنشاني
برايت سرمه‎اي مي آورم از قله پامير
كه لاي پلك بگذاري و چشمت را بپوشاني
برايت تحفه‎اي مي آورم از باستان بلخ
كه بيني روي آن زرتشت را با مزدك و ماني
برايت گوشه‎اي مي آورم از زلف رودابه
كه رستم را بگرياني و زالش را بگرياني
برايت گريه‎اي مي آورم از مردمان چشم
به روي شانه مي ريزانمت لعل بدخشاني


محمدآصف فكرت
شرح زندگي و آثار او در اين مقام نمي گنجد. از پيشكسوتان مهاجر در ايران بود و شاعر و محققي فاضل و صاحب اعتبار و داراي تأليفات و ترجمه ‎هاي بسيار. متولد 1325 بوده و در افغانستان نيز مسئوليت‎هاي فرهنگي مهمي داشته است . مدتي در بنياد پژوهش‎هاي اسلامي آستان قدس رضوي مشغول كار بود، البته در بخش سوادآموزي . ولي تحقيقات و تأليفات ارزند‎ه‎اي در حوزه ‎هاي ديگر نيز داشت ، مثل كتاب‎هاي ارزشمند «فارسي هروي »، «واژه نامه همزبانان »، ترجمه «افغانان » و ترجمه «ميخ اول بر تابوت استعمار». او همچنين با مركز دايره المعارف بزرگ اسلامي همكاري داشت . ولي با اين همه، زندگي اش از لحاظ معيشت و امور اقامتي با فعاليت‎هاي پژوهشي اش هماهنگي نداشت . او اكنون در كانادا به‎سر مي برد.

ياد وطن
دامن صحرا، بهاران ياد مي آيد مرا
روي خوب دوستداران ياد مي آيد مرا
از نسيم ، از آسمان ِ بي غبار، از بوي گل
مهرباني‎هاي ياران ياد مي آيد مرا
جلوه ‎هاي آسمان كابل و چشمان تو
در دو سوي شاخساران ياد مي آيد مرا
خنده مي گيرد مرا بر حالت امروز خويش
هر زمان كان روزگاران ياد مي آيد مرا
جوزجان و فارياب و دشت ليلي ، ‎هاي ‎هاي
بار بار آن لاله زاران ياد مي آيد مرا
سير و گشت باميان ، آرامش بند امير
تك نواي آبشاران ياد مي آيد مرا
هر نفس دل دارد آهنگي به‎سوي كوي دوست
وز هر آهنگش هزاران ياد مي آيد مرا

سيد رضا محمدي
متولد 1358 در غزني . جواني پراستعداد بود و كم كم به يكي از بهترين ‎هاي شعر مهاجر در ايران بدل شد. در جامعه ادبي ايران بسيار شناخته شده بود و از سال‎هاي دانش آموزي ، جوايز مسابقات را درو مي كرد. نزد جوان‎هاي شاعر ايران محبوب بود و البته اين‎ها مانع درگيري او با مشكلات آوارگي نبود. باري به اردوگاه قرنطينه مهاجرين برده شد و با وساطت مدير كل فرهنگ و ارشاد اسلامي خراسان آزاد شد. اكنون در لندن است و گويا در فروشگاهي كار مي كند.

تكامل
آنگاه در لباس گل از جو درآمدي
شب بود، پس به هيئت شب بو درآمدي
مي خواستي بپيچي ، گل كافي ات نبود
با باد صبحدم به تكاپو درآمدي
آهويي آمد آب بنوشد، تو را گرفت
با عطر خويش در تن آهو درآمدي
پس دشت دشت دشت گذشتي و ظهر با
آب از رگان مرده آمو درآمدي
من سنگ بودم آب كه آمد مرا گرفت
با جان من به‎شكل پرستو درآمدي
در آسمان ، گرفت كسي مان ، شكار كرد
ابري دهان گشود و تو آن تو درآمدي
من بر زمين چكيدم و تو سال‎ها گذشت
تا با هجوم مه به هياهو درآمدي
عصري مِهت نشاند دوباره به كتف من
با دست رشد كردي با مو درآمدي
وقت غروب باز من و تو جدا شديم
با جنگل مبارك گردو درآمدي
با شاخ و برگ درد شدي دردسر شدي
با ميوه ات به شيشه دارو درآمدي
شب شد، درخت ماندي ، نه مه شدي نه ماه
نه در لباس يك گل شب بو درآمدي